۱۳۹۶/۱۲/۰۸

یک صبح تا شب با مردم لبنان

شنبه روز بسیار پر کار و خسته کننده ای بود اما دلنشین و پر اندوخته. با گروهی مستند ساز که از ایران آمده بودند همراه شدم تا برای ضبط مصاحبه هایی در سطح شهر، کمکشان کنم. صبح به بازدید از یک درمانگاه جمعیت امداد لبنان رفتیم.
فقرا و ایتام تحت پوشش این جمعیت، جایی جز این درمانگاه ندارند. حتی درمانگاه های خیریه دیگر، اقلا ده دلار برای ویزیت دریافت می کنند که این افراد توانایی پرداخت آن و پرداخت هزینه دارو را ندارند. هزینه درمانی در لبنان بسیار زیاد است و فقرا می گویند در لبنان اگر فقیر باشی و مریض شوی باید بمیری. تعدادی دکتر از ایران آمده بودند که داوطلبانه در درمانگاه ها و مراکز بهداشتی نقاط محروم، به ویزیت رایگان محرومین پرداختند.
با آمدن یکی از مسئولین جمعیت امداد امام خمینی لبنان، شانس این را پیدا کردیم که به مرکز شمارش پولهای صندوقهای صدقات برویم. این مرکز در آپارتمانی ناشناس و با رعایت اصول امنیتی، قرار داشت. طبق یک برنامه مشخص، صندوقهای خیابانها و صندوقهای مستقر در مراکز خرید و موسسه ها و دکان ها و منازل را در کیسه ای خالی می کنند و برگه ای حاوی کد یکتا متعلق به آن صندوق را در کیسه گذاشته و پلمب می کنند.
در مرکز شمارش، تعدادی خانم نشسته بودند و کیسه ها را باز می کردند، کد صندوق را در رایانه می زدند و پس از شمارش موجودی کیسه، مبلغ جمع شده را در رایانه ثبت می کردند. بالای هر میز یک دوربین امنیتی برای نظارت بر صحت اجرای شمارش وجود داشت. مسئول این قسمت اعلام کرد تنها در بیروت در طول یکسال، یک میلیون دلار از طریق صندوقهای صدقه جمع آوری می شود.
برای مصاحبه میدانی چند منطقه مختلف بیروت را انتخاب کردم و برای مجوز هماهنگی شد. اول از ضاحیه شروع کردیم. تا وسایل و پایه و دوربین را از ماشین بیرون آوردیم یک جوان حزب اللهی بیسیم به دست ظاهر شد و خفتمان کرد، اما دو نفری که با ما فرستاده بودند تا انجام مصاحبه در ضاحیه را تسهیل کنند جلو رفتند و آشنایی دادند.
به دوستان گفتم در لبنان خانمها حتی اگر بی حجاب باشند، عموما از اینکه تصویر یا عکسشان را بگیریم طفره می روند. همنطور هم شد. از هر بیست نفری که جلو می رفتم و تقاضای مصاحبه می کردم، فقط یک نفر حاضر می شد. از مردم می خواستیم لبنان را برای خارجی ها معرفی کنند، سپس می پرسیدیم از ایران چقدر اطلاع دارند. اطلاع مردم ضاحیه از ایران و علاقه شان به کشورمان بی نظیر بود. حتی دختر جوانی گفت اگر بخواهند به من تابعیت کشور دیگری را بدهند، ایران را انتخاب می کنم. بیشتر آنها برای سید حسن نصرالله و رهبر انقلاب ما دعای خیر می کردند.
نشد به همه مناطقی که پیشنهاد دادم برویم. بعد از ضاحیه به خیابان حمرا رفتیم. خیابانی که نزد توریستهای ایرانی، بی دلیل مشهور است. حمرا یک خیابان کوتاه است که نه وسعت خیابانهای ما را دارد نه طول آنها را. اما فروشگاه های مختلف برندهای گوناگون و کافه ها و رستورانها و سنگ فرش پیاده رو، جلوه اروپایی بیروت را به رخ می کشد که مورد پسند توریستها است. در این خیابان با اینکه فکر می کردم فیلمبرداری بدون داشتن مجوز رسمی از وزارت فرهنگ لبنان، با مشکل مواجه شود، هیچ مشکلی نداشتیم. فقط هیچ کسی حاضر به مصاحبه نمی شد. جمعیت هم کم بود. اول یک جوانی را گیر انداختم که قیافه آمریکایی داشت. موی بور و پوست سفید و چشمهایی آبی. با تاکتیکی که به کار بردم حاضر شد مصاحبه کند. گفت من لبنانی هستم اما عربی ام خیلی ضعیف است. با انگلیسی با او حرف زدم و گفتم به انگلیسی جواب بدهد. در مورد ایران که از او پرسیدم کمی دستپاچه شد و گفت سوال خیلی باز و عمومی است و او اطلاعات زیادی ندارد.
مدت زیادی از عابران می خواستیم مصاحبه کنند، قبول نمی کردند. یک خانم قبول کرد اما گفت من لبنانی نیستم اردنی هستم. گفتیم پس کشور خودت را برای ما معرفی کن. دو جوان عراقی هم میلی به مصاحبه نشان ندادند. جوانی با موهای فرفری بلند، خودش داوطلب شد. چون دیده بودیم خیلی ها با شنیدن موضوع ایران و لبنان، مصاحبه نمی کنند، گفتیم در مورد کمکهای خارجی به لبنان صحبت کن. گفت سازمان ملل و عربستان و آمریکا به ما کمک می کنند. از جمعیت های خیریه لبنانی پرسیدیم که نمی دانست و گفت دارالفتوی (موسسه دینی اهل سنت) به فقرا کمک می کند.
به خیابان ساحلی و نزدیک فانوس دریایی که به آن المناره می گویند رفتیم. آنجا کلی آدم مختلف برای ورزش و پیاده روی و هوا خوری می آیند. آدمهای بیشتری گیرمان آمد. زوج جوان بیروتی (اهل سنت) به تورمان خورد که دختر خانم تمایلی به مصاحبه نداشت اما جوان بسیار علاقه مند، اهل مطالعه و اطلاعات، و نگاه مثبتی به ایران داشت. دختر خانم مو طلایی که معلوم شد اهل هلند است با دوست لبنانی چاق خود، حاضر به مصاحبه شدند. قرار شد به انگلیسی از هلند برایمان بگوید و اینکه چقدر ایران را می شناسد. چیز زیادی کاسب نشدیم. در عوض دوستش اطلاعاتش از ایران خوب بود. آقای خوش تیپی حاضر به مصاحبه شد که نژاد لبنانی از چهره اش می بارید، چشمان رنگی و پوست سرخ و سفید و موهای تقریبا بور. از ایران خیلی می دانست و نگاهش بشدت مثبت بود. اسمش را در انتها گفت. گفتم چه جالب، شاید با شهید سمیر قنطار فامیل باشد. خودش بعد از مصاحبه گفت من پسرعموی سمیر هستم.
دختر خانم جوان سیاهپوشی با عینک دودی بزرگ که هدفون در گوش داشت، حاضر شد مصاحبه کند. خوش برخورد بود. اما می گفت عربی خوب بلد نیست. گفتم انگلیسی صحبت کن. گفت نه، عربی انگلیسی قاطی صحبت می کنم (با کلاس نماهای لبنان اینطوری عربی حرف می زنند که نصفش فرانسه یا انگلیسی است). گفت بگذار یک تمرین کنیم. گفتم خب بگو. شروع کرد از لبنان بگوید. در میان کلامش گفت ابلید. گفتم انگلیسی داری می گویی؟ گفت نه، بلد (کشور). مگر جمع بلد ابلید نمی شود؟ گفتم نه، بلاد. جالب بود من به یک لبنانی عربی یاد می دادم!
در میانه تلاش ما برای تور کردن افراد برای مصاحبه یک آقای ایرانی جلو آمد و سلام و علیک کردیم. گفت چه عجب یک ایرانی دیدیم! چرا هیچی ایرانی اینجا نیست. از لبنان خوشش آمده بود و می گفت اینها که اینقدر پولدارند چرا ما به اینها کمک می کنیم؟ گفتم خب شما الان در قسمت بالا شهر هستید. یکی از بچه های تیم هم که چند روز مناطق مختلف محروم همراه تیم پزشکی رفته بود، برایش گفت که وضع فقرا و محرومین چگونه است. وقت نبود تا برایش توضیح دهم ایران به مردم فقیر کمک نمی کند به مقاومت کمک می کند.
دو جوان را دم دمای غروب گیر آوردیم که از گردنبند سبز دومی حدس زدم شیعه باشند. دو دل بودند که مصاحبه کنند. آنکه بزرگتر بود شخصیت جذابی داشت و از صراحت کلامش خوشم آمد. گفت من اصلا ضد دخالتهای ایران و کشورهای دیگر هستم. گفتم خب همین را بگو. در مصاحبه اما، اسمی از کشورمان نیاورد و گفت دخالتهای کشورهای دیگر، ما را بیچاره کرده است. به دریا اشاره کردم و در مورد نفت مدیترانه پرسیدم. گفت این دریا که پشت سر من است را بلوک بندی کرده اند و می خواهند نفت و گاز استخراج کنند اما کشورهای دیگر نمی گذارند و می خواهند سهم ما را بگیرند. آخر سر هم جنگی بشود ما مردم بدبخت می شویم. 

غروب که نزدیک شد دیگر نمی شد فیلم گرفت. جمع کردیم و رفتیم روبروی صخره روشه. بچه ها ایستاده بودند دریا را نگاه می کردند و لایو اینستاگرام می رفتند و برای لایو همدیگر مزاحمت ایجاد می کردند.
از ایستادن بسیار خسته شده بودم. پا و کمرم درد گرفته بود. کوفته بودم و حال نداشتم. از هفت صبح تا هفت شب بیرون بودم. نشستم روی نیمکت چوبی کنار پیرمردی که یک پا نداشت و روی ویلچیر نشسته بود و تار می زد تا بلکه کسی پولی برایش بیاندازد. کله کچل بزرگی داشت با پشت موی بلند. با صدای نخراشیده اش آواز می خواند. درد دل می کرد. فهمید ایرانی هستیم گفت من موسیقی ایرانی بلدم، داریوش بلدم. من عاشقم من عاشقم ...
نکته جالبی که وجود داشت نظر مردم در مورد حجاب اجباری در ایران بود. در ضاحیه، اکثریت قریب به اتفاق، آن را قانون مملکت و خوب و مفید می دانستند و می گفتند خب چه اشکالی دارد. ما خودمان در جایی که بی حجابی آزاد است باید حجاب داشته باشیم و حجاب داریم. اما در خیابان حمرا و کنار ساحل، نظر بیشتر مردم برعکس بود و می گفتند نباید کسی را مجبور کرد. یک کارگر مغازه در حمرا که اهل سوریه بود گفت در دبیرستانهای ما حجاب الزامی است. خیلی خوب است که دختر ها بی حجاب نباشند.

هیچ نظری موجود نیست: