۱۳۹۶/۱۲/۰۴

سید مقاوم سرسخت

سید ابوعلی در گذشته مسئول حزب الله در جنوب لبنان بوده اما سالیان پیش، کار حزبی و سازمانی را رها کرده و دروس حوزوی را در ایران ادامه داده و استاد حوزه شده است. او همان کسی است که سید حسن نصرالله اگر مورد ضروری برای مشورت و استخاره از آیت الله شیخ محمد تقی بهجت نیاز داشت، به او تلفن می کرد یا پیام می فرستاد و ایشان نزد آیت الله بهجت رفته و جواب می گرفت و پاسخ را اعلام می کرد.
به جهت علم و اجتهاد و زهد فوق العاده اش که در میان لبنانی ها کم پیدا می شود، بسیار مورد احترام سید حسن نصرالله و مسئولین رده اول حزب الله است که روزی با او هم درس بوده اند.
سید ابوعلی دو بار توسط صهیونیستها بازداشت شده است. ایشان می گوید:

یکبار در سال 1984 یا 85 ایست بازرسی اسراییلی در اول روستا، مرا نگه داشتند و گفتند باید به پادگانشان بروم برای تحقیق و بازجویی. چون نمی خواستند جلوی مردم مرا با لباس روحانیت بازداشت کنند و مانند ماجرای شیخ راغب حرب نشود که مردم قیام کردند، گفتند خودت با ماشینت جلوی ما راه بیفت. گفتم من جایی نمی آیم. گفتند پس پیاده شو با زرهپوش بیا. گفتم با ماشین خودم می آیم. در راه قالشان گذاشتم. چندی بعد، مانند خیلی وقتهای دیگر که دستور می دادند همه مردان در مدرسه دهکده جمع شوند تا مورد بازجویی قرار بگیرند، دستور تجمع دادند. بعضی ها نرفتند. نزدیک منزل بودم که گشتیها آمدند، در دهکده گشت می زدند و مردانی را که به مدرسه نرفته بود بازداشت می کردند. به همراه چند جوان در گودالی پنهان شدیم. وقتی به نظر آمد آبها از آسیاب افتاده،
بقایای گلوله اشغالگران صهیونیست در پای ابوعلی
یکی از جوانها سرک کشید و بعد بلند شد دوید طرف دیگر جاده. ناگهان تک تیر انداز از دور زد. مکان ما شناسایی شد. یک تیر به قوزک پایم زدند. از درد پای دیگرم هم تکان خورد و در دید تک تیرانداز قرار گرفت و دوباره تیر خوردم.
دستگیر شدیم. پانسمان اولیه شدم و بازجویی. بعد ما را به حیفا بردند. باز هم بازجویی و سوال و جواب. در حیفا به همراه یک خبرنگار که او هم مجروح بود در اتاقی در بیمارستان بستری بودم. افسری مسئول مراقبت از ما بود و خیلی تلاش داشت با من حرف بزند. من اصلا جوابی به او نمی دادم و محلش نمی گذاشتم. خبرنگار مجروح، زبان انگلیسی می دانست و با او حرف می زد. از او می ترسید و تلاش داشت با خوشرویی و چاپلوسی، از خشم آنها در امان بماند.
یکبار خبرنگار از او پرسید خب مردم عادی اسراییلی که رد می شوند، وقتی ما لبنانی ها را می بینند که شما در حال مداوایشان هستید، چه می گویند؟ نمی گویند به تروریستها پناه داده اید؟ گفت بله. اما از نظر من او (اشاره به من) از تو بهتر است. خبرنگار که از اهل سنت بود گفت چرا؟ گفت برای اینکه او صاف است اما تو غل و غش داری. اصلا ما با شیعه ها دوست هستیم1. دیدم دارد حرف دروغ می زند نتوانستم ساکت بمانم. گفتم این چه می گوید؟ برایم دقیق ترجمه کرد. گفتم بگو هیچ وقت شیعیان با شما دوست نبوده اند. پرسید یعنی اگر برگشتی لبنان و من آمدم آنجا مرا با تیر می زنی؟ گفتم البته من رزمنده مقاومت نیستم. اما اگر تو را زدند خیلی خوب کاری می کنند. گفت ای خدا! چرا اسد شیعه ها را به جان ما انداخت؟ ما قبلا با فلسطینی ها و مقاومت مردم لبنان جنگیدیم، اینقدر تلفات ندادیم که در جنگ با شیعیان تلفات می دهیم2.
پس از مدتی، تبادل اسرا رخ داد و مجروحان در سری اول آزاد شدند.
1- تلاش صهیونیستها برای تفرقه مذهبی همیشه وجود داشته. ضمن اینکه عموما فلسطینی ها و اهل سنت و چپی ها با اشغالگران می جنگیدند و شیعیان در گروه های مختلف فلسطینی و چپی و کمونیستی عضو بودند. پس از تاسیس حرکت امل و حزب الله، شیعیان بطور رسمی و گسترده وارد مقاومت شدند.
2- عملیات های استشهادی مهم و سنگینی که توسط حزب الله انجام شد بی سابقه بود و ضربات مهلکی به افسران و فرماندهان اشغالگر زد. حزب الله که تازه تاسیس شده بود، توسط سپاه پاسداران آموزش داده شده بود، و سپاه با حمایت سوریه در مناطق و پادگانهای لبنان و نقاط مرزی با سوریه حضور پیدا کرده بود. 

هیچ نظری موجود نیست: