۱۳۹۶/۰۶/۱۵

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت چهارم

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت چهارم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.


بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه لبنان روز چهارم
10 تیر 1396 = 1 تموز 2017
بعد از پارک به خونه برگشتیم و بعد از استراحتی کوتاه، تقریبا 5 دقیقه بامداد بود که به سهره (شب نشینی) رفتیم. موقع رفتن أم عباس تو یه کیسه کمی زعتر (آویشن) ریخت و بهم داد و گفت هر وقت دل پیچه گرفتی دم کن بخور!
تو مسیر رفتن به سهره جواد ازم پرسید: « داداش رزق این جا خوبه؟» گفتم: « بله خدا رو شکر، فقط قیمت اجناس خیلی بالاست.» با خنده گفت: « منظورم از رزق، دختر بود. این جا بعضی بچه ها به شوخی، به دختر رزق میگن!»
به خونه ی یکی از بچه های دهکده رفتیم. تو حیاط نشستیم. با بچه ها سلام و احوالپرسی کردم. بچه ها رو میشناختم تصاویر اکثرشون رو تو صفحه شخصی عباس دیده بودم. بعضیاشون هم به مدینة الکشفیة اومده بودن. بازم تو دلم گفتم: دنیا چقدر کوچیکه. کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه.
یکی از بچه ها که اسمش علی بود پرسید: «  داداش رزق تو ایران خوبه؟!» عباس بهش گفت: «میدونه منظورت چی بودا!» خندید و گفت: «راستش من میخوام با یه ایرانی ازدواج کنم. به نظرت بهم دختر میدن؟ چیکار باید بکنم؟» گفتم: «اول از همه باید زبان فارسی یاد بگیری، یا خانومت خوب عربی بلد باشه.» پرسید: «برنامه ای داری برا یادگیری فارسی؟» چندتا تو گوشیم داشتم که براش ارسال کردم!
یکی دیگه از بچه ها خاطره ای از دوستش (همونی که من با عباس تو مشهد دیده بودمش) تعریف کرد که وقتی ایران رفته بودن برای دوره، دلش می خواست با یه خانوم ایرانی وصلت کنه... .
اکثر اون جمع 10 نفره، برای دوره ی نظامی به ایران رفته بودن و عضو حزب الله بودن برای همین، حرف ها شون هم بیشتر درباره مسائل نظامی و خاطرات جبهه هاشون بود.
یکی از رفقای پاسدار برام تعریف کرده بود که بچه های حزب الله چه قدر عاشق حاج میثم هستن و مداحی هاش رو تو جبهه می خونن. ازم پرسیدن حاج میثم جدیدا چی خونده و از مداحی های عربی اش چیزی دارم یا نه. چند تا رو نشونشون دادم بعد علی گفت: «ما خیلی مداحی هاش رو دوست داریم "صدیقي الأبدي" از قشنگترین کاراشه؛ ماه شعبان هم آورده بودیمش بعلبک، تو مقام سیده خولة (سلام الله علیها) برنامه اجرا کرد.» بعدش سلفی هایی رو که باهم گرفته بودن نشونم داد.
تا حدود 2:30 حرف زدیم و تنقلات خوردیم. بساط قلیون و سیگار هم که طبق معمول به پا بود. یکی سیگار تعارف کرد. گفتم نه ممنون. به اونی که میگفت میخوام با یه ایرانی ازدواج کنم گفتم: «تو ایران بعضی خانواده ها درباره سیگاری بودن خواستگار تحقیق می کنن و دوست ندارن دامادشون قلیونی یا سیگاری باشه.» خندید و به تدخینش ادامه داد! اونی که تعارف کرده بود گفت: «ههههه! من با دختر عموم ازدواج کردم. تو جلسه خواستگاری جلوی عَموم سیگار میکشیدم! راستی داداش ایران بهتره یا لبنان؟!» گفتم: «من عاشق کشورم هستم اما از این جا هم خوشم اومده، خصوصا شهر بعلبک، مقام سیده خولة (سلام الله علیها)» گفت: «نه بابا کجای اینجا خوبه؟ قربون سیده خوله برم اما این جا زندگی خیلی سخته. داداش تو هم، همین جا ازدواج کن و خانومت رو با خودت ببر ایران!» گفتم: «شنیدم خانوم های لبنانی سختشونه برن غربت زندگی کنن» گفت: «نه چرا نیان؟ بعضیا مشکلی ندارن.» صحبت هایی هم درباره فرق آداب و رسوم ازدواج در ایران و لبنان رد و بدل شد. تعجب کردن از این که تو ایران دختر خانوم باید جهیزیه بده! ...
تقریبا نیم ساعت مونده به اذان صبح با بچه ها خداحافظی کردیم. با عباس و یه نفر دیگه سوار ماشین مدل بالای یکی از بچه ها شدیم که باباش ارتشی بود و درآمد خوبی داشت. به دور دور رفتیم! یکی با سیم  AUX گوشیش رو به ضبط وصل کرد. مداحی های عربی قشنگی پخش کرد. یه مداحی کار سید مهدی میرداماد بود "نحن أبناء البتول عن خُطاها لن نزول...". یه مداحی قشنگ دیگه پخش کرد به اسم"شهید کربلاء" که سبکش مثل "منم باید برم" سید رضا نریمانی بود. شاعرش علی شعیب لبنانی بوده و یه مداح به اسم یحیی عفارة اون رو در حسینیه امام مهدی (عج) شهر هلسینبورگ سوئد خونده و فوق العاده حزین و زیباست. بعدا از عباس گرفتمش. زیر نویس فارسی هم داره  که خیلی رسا و روون نیست:
(کلیپ)
بعد از مداحی شروع به پخش اناشید مقاومت کرد. هرکاری رو که پخش میکرد قبل از این که اسم خواننده اش رو بگه، سریع اسمش رو میگفتم. تعجب کرده بود از کجا اونارو میشناسم! یه نشید از محمد غندور پخش کرد که فوق العاده است به اسم "أو تسئلون لما یرحلون؟" (تو زیارت بعدیم از گلزار شهدای بعلبک اون کار رو کنار مزار شهیدی پخش کردم و فیلم گرفتم که بارگذاریش خواهم کرد.) خیلی لذت بخش بود با 3 نفر از رزمنده های حزب الله تو دل شب بزنی به جاده و کارهایی رو گوش کنی که درباره جهاد و شهادته.
کنار جاده وایستادیم. بچه ها از یه دکه چند لیوان قهوه و کاپوچینو برا خودشون گرفتن. عباس آویشنی رو که مادرش داده بود به فروشنده داد تا برام دم کنه!!
عکس چندتا از شهدا رو تو خیابون دیدم به عباس گفتم بعضیاشون رو میشناسم. از شهدای معروف حرب تموز هستن. به دوستش گفت: « برو گلزار شهدا تا یه زیارتی بکنیم و شهدامون رو به sincere معرفی کنیم.» به مزار شهدای حزب الله و ارتش لبنان رفتیم. بعد از قرائت فاتحه، درود فرستادن به روان پاکشون و گرفتن چند عکس یادگاری به سمت مسجد روستا حرکت کردیم. 
 
 
 

تو طاقچه ی مسجد یه صندوق صدقات کمیته امداد قرار داشت. بعد از نماز صبح، عباس و دوستش که جلوی من نشسته بودن، شروع کردن به خوندن دعای عهد از حفظ و بعدش زیارت عاشورا. قبلا هم دقت کرده بودم که عباس و بعضی رفقاش اهل نافله مستحبی و تعقیبات خاصی بعد نماز هستن.
به خونه برگشتیم. عباس سیب زمینی آب پز برام آورد. گفت بخور برای دل درد خوبه! بعد از غذا از فرصت استفاده کردم و چندتا کلیپ مداحی یا سرود لبنانی براش پخش کردم و خواهش کردم معنای بعضی کلمات رو برام بگه. دیکشنری آنلاین با وضوح HD!! بعضی کلمات هم بودن که اصلا نمیفهمیدم چیه تلفظش تا این که بدونم معناش رو بلدم یا نه، از بس که تند میخوند خواننده یا مداحش؛ وقتی برام شمرده شمرده بعضی کلمات رو تلفظ کرد، تحیر چندین ساله ام رو واقعا رفع کرد!
بعد شروع کردیم به گپ زدن درباره مسائل مختلف. اول کمی از لهجه ی بقاعي برام گفت: «غالبا در مواقع نفی به آخر کلمه حرف «ش» اضافه می کنیم مثل "ما بديش، مابتشربش، ما بتأکلش و...". بعضی وقت ها کلماتی مثل لِیک (ببین) یا لِیش (چرا) رو به صورت لایک و لایش تلفظ می کنیم » خوب شد توضیح داد، موقع صحبت کردنی با هم میدیدم هی میگن لایک لایک، فکر میکردم دارن میگن فلان تصویر یا مطلب رو لایک کن (بپسند)!! نگو منظورشون همون لِیک بوده. smiley               
تیکه کلامی هم که سر زبون خیلیاشون بود و زیاد میشنیدم این بود: «هیدا کتیر بیجنن / هیدي کتیر بیتجنن» = این خیلی دیوونه کننده است (موقع پسندیدن چیزی).
-«تو بقاع بعضیا أخي رو به صورت إخي تلفظ میکنن ولی تو جنوب بیشتر میگن خَیّي... بقاع چطوره به نظرت؟»
-«جوّش رو خیلی دوست دارم و شاید اصلا جنوب نرم. لهجه تون هم برام جالبه، کلّی کلمه جدید از پدرت یاد گرفتم. ارتباط دختر و پسر چطوره این جا؟»
-«مدارس که خب میدونی مختلط هستن. مدارس جداگانه کمه. این جا مذاهب مختلفی وجود داره. تو روستا هم دیدی که چقدر مسیحی هست. برای همین نمیشه همه جا تفکیک قایل شد. دختر و پسرها با هم صحبت می کنن و ارتباط دارن؛ معمولا خانواده و یا اطرافیانشون هم در جریانن. اما صحبت و ارتباط عادی، یعنی اگه پسر بخواد قایمکی از عشق و عاشقی حرف بزنه، خیّو لبنت بیقوص علیه = داداش دختره به اون پسره تیراندازی میکنه!! اون دخترایی رو هم که تو پارک دیدی ما باهاشون صحبت کردیم، خواهرای دوستامون بودن و مثل خواهرای خودمون می مونن. یعنی این صحبت ها عادیه مثلا اون خانوم چادریه بود بهت گفت خوش آمدید، متأهله یا اون یکی نامزد جواد بود و... . ببین از روی ظاهر نباید بچه ها رو قضاوت کرد. فلانی بود که سر به سر بقیه میذاشت؟ مجاهده. یا اون یکی بود که قلیون می کشید، تازه از جبهه ی حلب برگشته. از بین اون جمعی که بینشون بودیم به جز یکی همه مجاهد بودن. خداییش به قیافه کدومشون میخورد؟ فلانی رو که، کسی از دور ببینه فکر می کنه کافره! ولی بچه ها قلب پاکی دارن و مقیّد هستن...»
از شهرهای مختلف و مردمشون حرف به میون اومد. گفتم: «اگه لب دریا خواستم برم صور خوبه؟ صور از بزرگترین شهرهای شیعه نشینه حتما ساحل سالمی داره» گفت: «فکر نکن هر کی این جا شیعه است، متدینه و عضو حزب الله یا حرکة أمل. اتفاقا ساحل شهر صور وضع مناسبی نداره و خانوم ها بعضا با پوشش نامناسبی وارد آب میشن . کنار ساحل هم که علنا مشروب میفروشن!
صحبت از تجار مخدرات شد. گفتم: «تو خبرها خوندم که چند روز قبل چندتا قاچاقچی مواد مخدر رو تو ضاحیه دستگیر کردن. درسته؟» گفت: «بله. دستگیری کار بچه های حزب بود. وگرنه دولت که زیاد کاری با تجار مخدرات نداره. یه سری بعضی از این تجار که شیعه و از طایفه آل ... بودن دستگیر شده بودن، گزارشگر تلویزیون از یکیشون می پرسه: «راسته که میگن حزب الله تو قاچاق به شما کمک میکنه؟» طرف قاطی میکنه میگه: « نخیر دروغه. حزب الله هیچ وقت همچین کاری نمیکنه ولی وقت خطر، اگه نیاز باشه ما اسلحه برمیداریم و جونمون رو برای لبنان میدیم. اگه دولت هم نخواد فکری برای مسلحین تکفیری که در جرود هستن بکنه، ما خودمون به جنگشون میریم.»
عباس چندتا فیلم از تمرین تیراندازی با رفقاش بهم نشون داد و گفت: «این دوره ی حزب نیستا. خودمون با رفقا رفتیم کوه و تیراندازی کردیم. این جا خیلیا اسلحه دارن.» -«دولت گیر نمیده بهشون؟»  تلخندی زد: «کدوم دولت؟ فکر کردی این جا ایرانه؟ شما قانون و دولت قوی دارید. نه بابا دولت هم نمیتونه بهشون چیزی بگه. حتی بعضی عشایر اسلحه ... و ... هم دارن!!!»
-«پس برای همینه که تا یه مراسمی میشه تیرهوایی در میکنن!؟»
: «چی بگم والله. سید حسن حفظه الله هم بارها گفته نکنید این کارو. اخلاقا و شرعا درست نیست اما متأسفانه بعضیا گوش نمیکنن. اینو هم بگم درسته بعضی رسوم غلط بین مردم هست اما همین مردم وقت خطر که بشه در صف مقدم وای میستن و خیلی شجاعن. تو یه تکی که تکفیری ها به جرد بریتال زده بودن، قبل از این که نیروهای حزب برسن، خود مردم جلوی اونا مردونه وایستادن و در دفع حمله به حزب الله کمک کردن. جو لبنان، جو جنگه. هر لحظه ممکنه بهش حمله بشه برای همین خیلیا کار با اسلحه رو بلدن.
درباره ی معرکة القصیر صحبت کرد: «من در درگیری های شهر القصیر 17-16 سالم بود و مشارکت داشتم. قبل از رفتن به منطقه، یکی از بچه ها خواب دیده بود که تو کربلاست و... تعبیرش رو پرسیده بود بهش گفته بودن تو این عملیات حزب الله شهدای زیادی رو تقدیم میکنه. واقعا هم کربلا بود و خیلی از رفقامون شهید شدن. تکفیری ها خیلی از حزب الله میترسن. وقتی میشنون حزب الله تو یه عملیات میخواد شرکت کنه، روحیه شون رو از دست میدن. تو القصیر یه فرمانده داشتیم به اسم أبو ... که بوکسور بود و هیکل ورزشکاری داشت. تو یه ساختمون کار به درگیری تن به تن رسید. أبو... پشت در کمین کرده بود، همین که تکفیریه اومد بیرون چنان با مشت زد تو صورتش که کله ی تکفیریه به لبه ی دیوار خورد و از پشت کلی خونریزی کرد.» بعد عکس یه جوون هم سن و سال خودش رو نشونم داد که عکس پروفایل واتساپش بود. : «این هم دوره ای و از رفیقام بود. هفته قبل تو قلمون به شهادت رسید. خیلی دلتنگشم... sad»
چشم های جفتمون مثل خمارها  شده بود. تقریبا ساعت 6 صبح بود که خوابیدیم. اکثرا موقع خواب در اتاقم رو قفل میکرد تا خواهرزاده ی شیطونش مهدی، هِی در رو باز نکنه. یه سری موقع خواب، مهدی مدام در رو باز و بسته میکرد، میومد بالای سرم میگفت: «یا عمو تعا نلعب فوتبُل= عمو بیا فوتبال بازی کنیم!» تو اون گرمای 38 درجه! ول کن هم نبود.
حوالی ساعت 11 از خواب پاشدیم. برای صبحانه تخم مرغ نیمرو و آب پز آوردن؛ خواستم یه لقمه نیمرو بخورم أم عباس گفت: تخم مرغش خیلی روغنیه فکر نکنم برای معده ات خوب باشهsad. آب پز بخوری بهتره. یه پیاله زیتون هم سر سفره بود. زیتون های درشت و معطر. أم عباس گفت این زیتون روستای ما در هِرمل هستش. من اصالتا اونجایی هستم. پرسیدم: «زیتون شما بهتره یا زیتون جنوب؟»
گفت: «زیتون جبل بهترین کیفیت رو داره و زیتون سوریه از لبنان هم بهتره.» یکی از پاسدارها هم قبلا بهم گفته بود زیتون سوریه به خصوص سمت ادلب کیفیت خوبی داره و روغن زیتون ادلب معروفه.. به قدری زیتونش خوشمزه بود که بعد از اون، زیتون رودبار و طارم از چشمم افتاده. من که صبحونه هم با پنیر، زیتون میخوردم دیگه لب به زیتون نمی زنم!!
عباس و بعضی از رفقاش قرار بود برای کاری اداری به جنوب برن. به من هم گفتن: «اگه دوست داری میتونی با ما بیای جنوب. چند ساعت تو شهر صور بگرد تا ما کارمون تموم بشه.» بعداز ظهر حرکت کردیم اما قرارشون به فردا موکول شده بود برای همین از اوایل راه برگشتیم. به خونه ی همون دوستش رفتیم که ماشین جیپ شاسی بلند داشتن و دیشب با هم به دور دور رفته بودیم! باباش هم که ارتشی بود و جثه ی تنومندی داشت از محل کارش برگشت. قرار شد به استخری که در همون حوالی بود بریم. به بچه ها گفتم من شنا کردنم تعریفی نداره. یکی گفت: «بی خیال! ما هم شنا بلد نیستیم میریم خوش بگذرونیم!» یکی دیگه گفت: «نترس بیا بریم استخر مردونه است و هیچ خانومی اونجا نیست!!»  چندتا ماشین شدیم و راه افتادیم. تو مسیر أبوعلي (همون بابا ارتشیه) ضبط ماشینش رو روشن کرد و چندتا مداحی پخش کرد. "نحن أبناء البتول" میرداماد هم یکی از اونها بود. ورودی استخر 5000 لیر بود که عباس حساب کرد و نذاشت دست تو جیبم کنم. استخر روباز و قشنگی بود.گوشه استخر هم یه باغ بود و چندتا آلاچیق برای استراحت. لباسامون رو عوض کردیم. یه دفعه دیدم چندتا خانوم که بعضی هاشون هم حجاب نداشتن (فقط سرشون باز بود!)، تو چندتا آلاچیق نشستن. گفتم مگه نگفتید مردونه است این خانوما چی میخوان این جا؟ من معذبم!! یکی خندید و گفت: « نترس! این خانوما مامان این بچه هایی هستن که دارن شنا می کنن. مواظب بچه هاشونن!» من نمی دونم غریق نجات پس چیکاره اس؟! هیچ چی دیگه تیشرتم رو در نیاوردم؛ عباس و 4-3 نفر دیگه هم با تیشرت به آب زدن. یه سری موقع شنا نتونستم خودم رو بالا بکشم و کم مونده بود غرق بشم که عباس و یکی دیگه دستم رو گرفتن! بعد از شنا کلی چیپس و پفک گرفتن و نشستیم خوردیم. پپسی هم که متاسفانه پای ثابت محافل بود و زیاد میخوردن.
به خونه رفتیم. أم عباس برای شام، چلو مرغ و سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بود. گفت: «برات برنج پختم امشب تا شاید دل دردت خوب بشه! شما به برنج عادت دارید برای همین این جا دل درد گرفتی. خجالت نکش هر غذایی رو که دوست داری بگو برات بپزم» بعد از غذا هم چندبار پرسید: «دوست داشتی؟ توروخدا اگه خوشت نیومده بگو چیز دیگه ای بپزم. برنج رو مثل شما ایرانیا پختم؟ و...» راستی خلال بادوم سرخ شده هم لای برنج ریخته بود.
بعد از اذان مغرب یه ساعت استراحت کردم و آخر شب دوباره به سهره رفتیم... .

 سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هفتم | قسمت هشتم

هیچ نظری موجود نیست: