۱۳۹۶/۰۷/۰۸

سفر زیارتی به سوریه


یک هفته ای است یک گروه تواشیح ایرانی به لبنان آمده است و با هماهنگی رایزنی فرهنگی کشورمان، در مکان های مختلف برنامه اجرا می کنند. یکی از اجراهای آنها، پیش از صحبت سید حسن نصر الله در مجمع (مجتمع) حضرت سید الشهدا بود. توفیق الهی شامل حالم شد تا به واسطه این گروه به سوریه بروم. اما داستان چه بود و چه گذشت. سفرنامه ما را در قسمت زیر بخوانید.
از گذشته با یکی از مسئولین این گروه دوستی و صداقتی داشتم. در مجلس روضه دیدمش. وقتی شنیدم قرار است به زیارت حضرت زینب سلام الله علیها بروند، گفتم من هم می آیم. پاسپورت مرا گرفتند و به سفارت دادند تا مجوز صادر شود. روز جمعه دو تا ون با دو محافظ آمدند و سوار شده و حرکت کردیم. به مرز که رسیدیم محافظ پیاده شد و گذرنامه ها را به پلیس لبنان داد تا مهر خروج بزند. خیلی معطلی نداشت. از دکه ای مقداری پول سوریه ای گرفتم تا اگر نیاز شد همراه داشته باشم. هر دلار، 450 لیره سوریه مبادله می شد. با اینکه از آغاز جنگ تا کنون ده ها برابر سقوط کرده، هنوز از لیره لبنان، ارزش بالاتری دارد! از مرز لبنان رد شدیم و رفتیم تا به مرزبانی سوریه رسیدیم. معطل شدیم. بچه های گروه و همراهانشان چون در این چند سال جنگ سوریه، تا به حال وارد سوریه نشده بودند، تمام اطلاعاتشان باید ثبت و بررسی می شد. بعد از اقلا نیم ساعت راه افتادیم. بچه ها که سنشان زیاد هم نبود در راه شوخی می کردند. الان شهید می شویم؟ داعش ما را می گیرد؟ به زینبه رسیدیم. وارد پارگینگ اختصاصی شدیم که از درب پشتی به حرم راه داشت. به حرم وارد شدیم. همه ذوق زده، ناباورانه و مشتاقانه، با چشمان اشکبار سلام می دادند.
 حرم سیاه پوش بود و با پرچم های سیاه و سرخ تزیین شده بود. قرار بود یک اجرا در نماز جمعه داشته باشیم. نماز در مسجد بزرگی چسبیده به حرم برگزار شده بود که مملو از جمعیت بود. حال و هوای مسجد آدم را یاد مساجد ایران می انداخت. پس از نماز ظهر، گروه یک اجرای کوتاه عربی داشت. بعد نماز خواندیم و برای زیارت رفتیم. با اینکه از قبل هماهنگ کرده بودند عکس و فیلم بگیریم اصلا نمی گذاشتند. بچه ها از اجرای تواشیح در صحن نا امید شده بودند که با هماهنگی های مختلف، بالاخره اجازه دادند. حالا خادم سخت گیری که نمی گذاشت موبایل را از جیب در بیاوری، خودش موبایل را می گرفت و از تو عکس می انداخت. از قضا تیم صدا و سیما در صحن پشتی، آماده برنامه زنده بود. هماهنگ کردیم برای دو شبکه، اجرای زنده تواشیح انجام شد.
 بچه ها که در آفتاب ایستاده بودند خیلی خسته شده بودند. به حرم حضرت زینب سلام الله علیها پناه بردیم. وارد شدیم و زیارت کردیم. حال و هوای عجیبی بود. بعضی ها باورشان نمی شد و مدتها روبروی ضریح نشسته بودند و اشک می ریختند و درد دل می کردند و عقده دل می گشودند. 
بعضی ها با لباس نظامی می آمدند زیارت و معلوم بود مدافع حرم هستند. خوش به حالشان که اگر بگویند یا لیتنا کنا معکم، راست گفته اند.
بیرون، بالای بام، جوانی با قناصه راه می رفت، گاهی با دوربین به دوردست ها می نگریست. نمی دانم برای اطمینان دادن به زوار بود یا از این فاصله، چیزی هم معلوم بود.
کسی دلش نمی آمد که زیارت را رها کند اما باید عجله می کردیم تا پیش از غروب آفتاب از سوریه خارج شویم.
به دمشق رفتیم. روز جمعه بود و شهر خلوت بود. جلوی یک رستوران نه چندان بزرگ اما تر و تمیز ایستادند. پیاده شدیم. خانواده های سوریه ای با کلاس، در رستوران ناهار می خوردند. انگار نه انگار در کشور جنگ است. به جای غذاهای خوش رنگ و لعاب سوریه ای، برای همه جوجه سفارش دادند. از رستوران تا بازار شام و قصر امویان راهی نبود. از کوچه باریک پشت کاخ، به حرم مقدس حضرت رقیه سلام الله علیها رسیدیم. وارد شدیم و حرم را پر از جمعیت یافتیم. مراسم روضه در شبستان برقرار بود. زیارت کردیم. بچه ها از لای شبکه های ضریح بیرونی، به ضریح کوچکی که داخل آن بود و قبر کوچکی که در ضریح کوچک قرار گرفته بود خیره شده بودند.
روضه تمام شده بود و صحن کوچک حرم، پر از خانم و بچه ها بود. حال و هوای بچه ها خیلی جالب بود. راحت و شاد در حال بازی و دویدن بودند. گویا روح پاک آنها با روح صاحب این مکان مقدس ارتباط داشت. بعد از زیارت و دعا و نماز، راه افتادیم. از برنامه عقب بودیم. محافظ ها نگران بودند که غروب شود. می گفتند خطرناک است شب در خاک سوریه باشیم. دو ون با پلاک لبنانی، قطعا جلب توجه می کرد.
در راه یکی از بچه ها نوحه خوانی کرد که اشک همه را درآورد. محافظ و راننده که در طول راه با هم صحبت می کردند تحت تاثیر قرار گرفته بودند و ساکت گوش می کردند. غروب شده بود که به مرزبانی سوریه رسیدیم. این بار کار مهر کردن گذرنامه ها خیلی سریع انجام شد. به مرزبانی لبنان که رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود. محافظی رفت گذرنامه ها را تحویل بدهد. همراهم مهر داشتم. یکی از راننده ها سجاده ای آورد و همه تک تک نماز خواندیم. پلیس لبنان خیلی طول داد. هوا سرد بود. بچه ها داخل ماشین نشسته بودند ما هم نشستیم تا کار انجام شد و به سوی بیروت حرکت کردیم. ورودی ضاحیه ایست بازرسی و اقدامات امنیتی شدیدی در جریان بود. همه با هم به مجلس روضه رفتیم، تا با حال معنوی ای که از زیارت نصیبمان شده بود، به یاد حضرت زینب که بی برادر شده بود، در روضه حضرت عباس علیهما السلام شرکت کنیم.

هیچ نظری موجود نیست: