۱۳۹۶/۰۷/۰۵

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت هفتم

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت هفتم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه لبنان روز هفتم - 13 تیر 1396 = 4 تموز 2017
برای صبحانه مناقیش خوردم. چقدر خوشمزه است این مناقیش. smiley چندتا عکس سلفی با مهدی انداختم. کت و شلوار پوشیده بود و یه پاپیون سرمه ای هم بسته بود. دیدن یه بچه ی آتیش پاره، تو همچین لباس رسمی ای بامزه بود! smiley أم عباس میگفت که اون لباس رو به مناسبت عید فطر براش خریده بودن، حدود 100$.
نماز ظهر و عصر رو خونه خوندم. حاج خانم برای کاری به بیرون رفت. ماشین أبوعباس خراب شده بود! به یکی از دوستای عباس گفته بود که بیاد و منو تا ورودی روستا برسونه، اما خبری ازش نشد. با همدیگه تا یه مسیری رو تو اون گرمای حدود 40 درجه پیاده رفتیم. یه ون داشت رد میشد، أبوعباس دست بلند کرد و منو سوارش کرد. گفت که تا ورودی روستا 1000 لیره میشه کرایه اش، بیشتر ندم. راننده سر صحبت رو باز کرد: «اهل کجایی؟» -«ایران» -«من زن دایی ام، عمه ام، و چندتا از بستگانم برای زیارت مشهد به ایران سفر کردن، اما خودم تا به حال نرفتم، ما اصالتا عجم هستیم.» -«ان شاءالله به زودی قسمتت شه. اهل کدوم شهر ایران هستی؟» -«دقیق نمیدونم ولی از بزرگترهامون شنیدیم که اصلیت ما ایرانیه، عجمیه. دنبالش رو نگرفتم.» موقع پیاده شدن ازم کرایه نگرفت؛ خیلی ازش تشکر کردم.
سوار ون شدم و به بعلبک رفتم. زیارت کردم. باز هم حال وداع، بازم مداحی و ... . جدا شدن از اون قطعه از بهشت برام سخت بود. یه کاروان پاکستانی به حرم اومدن. کاروان های عراقی هم که روزهای اول زیاد بودن تو حرم.

گشنه ام بود. حوالی 3:45 به بیرون رفتم تا یه چیزی بخورم. رستوران سمت راستی حرم رو که روز اول امتحان کرده بودم غذاش خوشمزه بود اما نمیخواستم دوباره به اونجا برم؛ آب معدنی رو دو برار بیرون حساب کرده بود. angry میخواستم برم یه جای دیگه روبروی حرم یه رستوران شیک بود که خیلی هم مشتری داشت، خواستم برم اونجا اما چشمم خورد به غذاخوری ای که سمت چپ حرم بود به اسم "مطعم برکات السیدة خولة (ع)" صاحبش یه جوون باصفا بود. یه مشتری خانم بیشتر نداشت. رفتم داخل و فلافل سفارش دادم. میخواستم ناکام و فلافل نخورده از لبنان برنگردم! دوست داشتم "صفیحة بعلبکية" سفارش بدم که غذای مخصوص شهر بعلبکه اما از شانس بدم پول کافی همراهم نبود، پول هام رو تو جیب اون یکی شلوارم جا گذاشته بودم و کمی لیره همراهم بود. برای همین مجبور شدم بین یه چیز متبرک خریدن برای خانواده و صفیحة خوردن، گزینه ی اول رو انتخاب کنم. دوست داشتم روسری یا یه لباس برای پدر، مادر و خواهرم بخرم، اما بالای 300$ درمیومد و بودجه ام نمیرسید.sad خودشون هم وقتی قیمت لباس رو در اونجا شنیدن گفتن که اصلا خودم رو تو خرج نندازم. آماده شدن فلافل یه خورده طول کشید. تو اون مدت، کتاب آموزش لهجه ی شامی رو که چند روزی میشد نخونده بودمش باز کردم و لغات مربوط به رستوران رو یه بار دوره کردم. فلافلش قهوه ای رنگ بود. داخلش ترشی هم داشت. سسی که داخلش بود سفید رنگ بود. بهش میگن سس طراطور که فکر کنم همون سس تارتار خودمون باشه. خیلی خوشمزه بود. طعم جدیدی بود چون ما ایرانی ها و عراقی ها عادت داریم فلافل رو با سس انبه بخوریم. 1500 لیره = 3900 تومان شد. راستش سیر نشدم و میخواستم یه دونه دیگه سفارش بدم! اما وقت کمی داشتم و ترجیح دادم به گلزار شهدا برم.
پیاده به سمت جنة الشهداء بعلبک رفتم. ماشین نگرفتم چون دوست داشتم آخرین دقایق حضورم تو بعلبک رو به قدم زدن و لذت بردن از خیابون های زیباش بگذرونم. مسیر رو تقریبا بلد بوم. نمیدونم چرا خیابونا اسم نداشتن! با کمک تابلوهایی که جهت مکان های مهم رو نشون میدادن و بعد از 15 دقیقه پیاده روی در مسیری که اکثرش سربالایی بود، به گلزار شهدا رسیدم. "مسجد امام علی" (سلام الله علیه) نزدیک گلزار بود؛ با این نشونه تونستم راحت تر خودم رو به اونجا برسونم. ورودیه گلزار یه راهرو تقریبا 50 متری بود که در دو طرفش پرچم های خوشرنگ و زیبای حزب الله نصب شده بود. 
در سمت چپ روی دیوار، جمله ای معروف از امام خمینی (قدس سره الشریف) نوشته شده بود:«أقتلونا فإنّ شعبنا سیعی أکثر فأکثر = بکشیــد ما را. ملت ما بیدارتر می شود.» 
خلوت خلوت بود. فقط یه خانواده اومدن و چند دقیقه بیشتر نموندن. ساعتی رو بین فدایی های اهل بیت (سلام الله علیهم) نفس کشیدم. نشید "لم یرحلون" با صدای منشد محمد جعفر غندور رو بارها و بارها گوش دادم. بخش سومش فوق العاده است:
قالوا ارحلي عنّا یا دنیا الفنــــــــاء
في معجم العشق حیاتنا کربــــــلاء
...
کنار مزار شهیدین شرف الدین و شهیدین یاغی اون کار رو با گوشی کوچیکم پخش کردم و با بزرگه فیلم گرفتم که کار زیبایی شد.
(فیلم را از اینجا ببینید)
سر مزار شهید سعید حاج حسان اللّقیس (رضوان الله علیه) هم رفتم.

ایشون از فرماندهان حزب الله بوده. برای آشنایی با شهید و خوندن خاطرات قشنگی از ایشون میتونید کتاب «عقل درخشان» نوشته ی آقای داودآبادی رو مطالعه کنید. شاید اون مقطع صوتی رو شنیده باشید که بعد شهادت شهید منتشر شد. یه نفر (احتمالا از بچه های سپاه) میپرسه:«الآن زدن شما راحته. چرا نمیزنن؟» شهید با لهجه ی شیرینی به فارسی جواب میده: «جنگ بین ما و اسرائیل اینجور نیست که هر جوری شد ما رو به راحتی بزنن. ما هم میزنیم.» (خیلی جیگر فارسی حرف میزنه. smileyهههه!... -«اونا میدونن اگه این چهارتا عنصر رو بزنن، در آینده راحتن. چرا الآن نمیزنن؟» -«در شرایط جنگ میزنن. الآن نمیزنن... الآن ما در جنگ سردیم با اسرائیل. اگه بخواد یک نفر مثل سید حسن، الآن میتونه میزنه. مثل حاج عماد اگه میتونه میزنه و زد؛ مثل من نه. میگه اینا رده دوم نه. اینا رو میزاره برای بعد. خوب؟ حالا اگه تونستن بزنن یه جوری کسی نفهمه که اونا زدن میکنن این کار رو... ولی من بعید نمیدونم تو این نزدیکیا یکی از بچه ها بکشن، یعنی بزنن. ما خیلی با احتیاط میریم میایم. ولی بالاخره پیدا میکنن، میزنن.» 😭 
به سختی دل کندم و سمت مقام سیدة خولة (سلام الله علیها) برگشتم. با این که تا موعدم با أبوعباس زمان کمی باقی مونده بود، اما ترجیح دادم که پیاده برگردم. از همون میوه فروشی اون روزیه، 1 کیلو موز خریدم. 2500 لیره = 6500 تومان شد! یه گوشه پشت درختی وایستادم و 2 تا خوردم و به راهم ادامه دادم!
از پیاده روی در بعلبک واقعا لذت میبردم. یه چیز جالبی که بارها مشاهده میکردم، رانندگی خانم های محجبه و بعضا چادری، در ماشین های مدل بالا بود. تو بعلبک خانم های چادری زیاد بودن. اونجا یاد خاطره ای از جناب آقای حمید داودآبادی (نویسنده و جانباز دفاع مقدس) افتادم که در کانال تلگرامیشون نوشته بودن: «بریتال در نزدیکی بعلبک و در سینه کش کوه ها قرار دارد. به خاطر ایمان مردمش به اسلام و ارادت شان به امام، به "قُمِ لبنان" معروف بود. همه ی مردم شهر در نماز جمعه شرکت می کردند. همه ی زنان این شهر بدون استشناء چادری بودند.» روستایی که من در اون اقامت داشتم و در نزدیکی بریتال بود، زیاد خانم چادری نداشت. عده ای از شیعیان که حجاب سر نمیکردن مثل چندتا از فامیلای رفیقم عباس. اکثر اونایی هم که حجاب داشتن، روسری و شال رو به صورت های مختلفی سر کرده بودن؛ یعنی از اون حجاب معروف لبنانی که یک طرف روسری رو به طرف دیگه وصل میکنن، زیاد خبری نبود. این مدل حجاب پس از پخش سریال "وفا" به روسریه وفا معروف شده بود! اما در خود بعلبک این مدل حجاب، زیاد به چشم میخورد همراه با مانتوهای گشاد و پوشیده که اگه اشتباه نکنم بین خودشون به "حجاب شرعی" معروفه. رجوع کنید به مطلبی که آقای علوی درباره ی حجاب در لبنان نوشتن. خانم های چادری هم، همونطور که عرض کردم زیاد بودن. اینا رو ننشستم تو خیابون با چشم چرونی آنالیز کنما! یه وقت بد برداشت نکنید! تو رفت و آمدها به چشمم میخورد.
  به حرم که رسیدم، وسایلم رو در نگهبانی گذاشتم و به سرویس بهداشتی رفتم و تجدید وضو کردم. موز دوای خوبی برای دل پیچه ی شدیده! smiley برای آخرین بار ضریح مقدس سیدتي و مولاتي خولة بنت الحسین (سلام الله علیهما) رو بوسیدم و آخرین حرفها و درد دلهام رو به حضرتشون عرض کردم و از توفیق پابوسی ای که نصیبم کرده بودن تشکر کردم و ... . همیشه وداع سخته. خیلی دلم دست میخواست یه مداحی اونجا میبود و برام روضه ی وداع سیدالشهداء با بی بی زینب (سلام الله علیهما) رو میخوند.
  دلم میخوام یادی کنم از امام جماعت حرم که نمیدونم چرا اسمش رو نپرسیدم! شیخی نورانی و با صفا بود. چندبار با همدیگه صحبت کردیم. از ادب و طرز برخوردش خیلی لذت بردم. یه سری پرسیدم: «مولانا (تو لبنان روحانی رو مولانا خطاب میکنن، کشورهای عربی دیگه هم فکر کنم همینطور باشه.) وقتی به مشاهد مقدسه مشرف میشیم، چطور میتونیم حداکثر بهره رو ببریم؟» با تواضع گفت: «شما که ایرانی هستید، بهتر از ما میدونید. خودتون استادید!» و بعد جواب زیبایی داد اینکه معرفت و محبتمون رو نسبت بهشون بیشتر کنیم و ... یاد حرف اون آقا افتادم که دو شب قبل موقع تیراندازی گفته بود: «شما ایرانی هستی. قوی باش!» به نظر میاد شیعیان چشمشون به ایرانه و ما رو الگوی خودشون قرار دادن. عباس تو اون مدت کوتاهی که برای دوره به ایران اومده بود، یه سری چیزها رو از فرهنگ و آداب ما یاد گرفته بود.
  موقع گرفتن وسایلها، نگهبانه پرسید:«تو ایرانی هستی؟ درسته؟» -«بله» و بعد از مکان اقامتم پرسید. -«این آخرین زیارت منه و فردا برمیگردم. لطفا به یادم باشید و برام دعا کنید.(ایموجی گریه)» -«چشم. شما هم مشهد رفتی برای ما دعا کن.» مصافحه کردیم و از جلوی مقام سوار ون شدم. تو ایست بازرسی ارتش از همه ی سرنشینها کارت شناسایی خواستن. این دومین باری بود که پاسپورتم رو به مأمورا نشون میدادم.
به مقصدم که رسیدم راننده داشت با تلفن صحبت میکرد گفتم که پیاده میشم اما صدامو نشنید و یکی که جلوتر نشسته بود زد رو شونه اش و متوجه اش کرد. حدود 200متر جلوتر وایستاد. sad پیاده برگشتم. أبوعباس تو ماشین منتظرم بود. سلام علیک کردیم. گفت نیم ساعتی میشده که منتظرم بوده!
  یادم نیست شام چی خوردم. قیمت زیتون رو از أم عباس پرسیده بودم؛ گفته بود حدود 6000 لیره است. میخواستم چند کیلو زیتون به عنوان سوغاتی برای خانواده بگیرم، اما أم عباس خونه نبود تا ازش بپرسم از کجا باید تهیه کنم. از أبو عباس هم یادم رفت بپرسم. چقدر حواس پرتی داشتم تو این سفر! از طرفی أم عباس گفته بود: «الان موسم زیتون نیست. زیتون تازه گیرت نمیاد.» نمیخواستم دست خالی برگردم، برای همین بعد از آخرین زیارت، چندتا مهر و تسبیح متبرک از فروشگاه حرم گرفته بودم.
  أبوعباس دنبال ون میگشت برای من تا صبح زود بتونم به بیروت برم. بعد از نماز مغرب، چندتا از دوستای عباس پیشمون اومدن. یکیشون گفت یه راننده میشناسه که 30000 لیره = 78000 تومان میگیره تا فرودگاه. بهم گفت:«چیکار می کنی؟ این قیمت خیلی خوبه. اگه بخوای تا ساعت 6 وایستی تا سوار ون های بعلبک-بیروت بشی که کرایه اش 5000 لیره است، اولا ممکنه به پروازت نرسی (پرواز ساعت 9:20 بود.) ثانیا باید از مشرفیة (گاراژ ماشین ها) تا فرودگاه حدود 20$ بدی که بیشتر از 30000 لیره در میاد. 89000 تومان میشد. قبول کردم و گفتم بگو صبح ساعت 4:30 بیاد دم در خونه.  تا ساعت 10 شب با أبوعباس تو حیاط نشستیم؛ گپ زدیم و هندوانه و قهوه خوردیم. نمیخواستم قهوه بخورم چون باعث اصلی دل دردم بود و نذاشته بود از غذاهای لبنانی لذت ببرم. crying یه بار عباس بهم گفته بود:«میخواستیم برات صفیحه بعلبکیه و غذاهای لبنانی مختلف درست کنیم اما چون چرب و روغنی بودن، گفتیم شاید برات خوب نباشه.» با خنده گفت:«بخور شب آخره دیگه هههه!» منم دلمو زدم به دریا و چندین فنجون نوشیدم!
ادامه دارد...






 
سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هشتم

هیچ نظری موجود نیست: