۱۳۹۶/۰۵/۳۱

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت سوم

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت سوم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.

بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه لبنان روز سوم – 9 تیر 1396 = 30 حزیران 2017
حدود بیست صفحه از اون کتاب آموزش لبنانیه باقی مونده بود؛ برای همین یکی دو روز اول، تند تند کتاب رو می خوندم. سعی می کردم کلمات جدید رو سریع تر یاد بگیرم تا تو مکالمه راحت تر باشم. اما دیدم لهجه ای که اهل بقاع دارن و نحوه ی اداء بعضی کلمات با اون چیزی که تو کتاب اومده بود، فرق داره؛ کتاب رو کنار گذاشتم و سعی کردم تا می تونم به حرف زدنشون دقت کنم و خوب گوش کنم تا از این طریق عربی ام رو تقویت کنم. (عباس یه سری توضیحات هم داد که مربوط به روز چهارم میشه و در ادامه خواهد اومد.) البته همیشه کتاب رو توی کیف پستی ای که همراهم داشتم میذاشتم تا اگه یه جایی بهش نیاز داشتم، نگاه بندازم.
دل پیچه ام شدید تر شده بود. أم عباس برام یه لیوان دم نوش زعتر (آویشن) آورد. خوردم اما فایده ای نداشت، کفتة نیة کار خودش رو کرده بود!
بعد از ظهر، جواد یکی از رفقای عباس با ماشین آلمانی اش که مدل 1990 بود اومد دنبالمون. می خواستیم به دهکده «نبي شیت» بریم. اول به یکی از آبمیوه فروشی های محله شون که نزدیک مسجد بود رفتیم. اونا شیرموز سفارش دادن اما از اونجایی که لبنیات برای دل پیچه خوب نیست، من موز و فریز (توت فرنگی) خواستم. قبل از خوردن حالم بدتر شد! به مسجدی که اون نزدیکی بود رفتم. وضو خونه اش مثل مسجد امام صادق (سلام الله علیه) بیروت بود که سال 1388 رفته بودم. یه حوضچه کوچیک که احتمالا توش کلر یا مواد ضدعفونی کننده ریخته شده بود و نمازگزار با عبور از اون باید به شیر روشویی می رسید. (نمی دونم همه مساجد لبنان این طوری هستن یا نه ولی روش خوبیه برای از بین بردن بوی پای بعضی از نمازگزاران!) از شانس من آب قطع بود!! خلاصه جواد رفت آب آورد و... موقع وضو گرفتن جورابم تو اون حوضچه آب افتاد. جواد خندید و رفت از خونه شون یه جفت جوراب آورد.
آبمیوه هامون رو خوردیم و یه عکس خویش انداز! (سلفی) گرفتیم که خیلی دوستش دارم و از قشنگترین عکسایی بود که گرفتم. (البته قشنگیش به خاطر چهره نورانی رفقا بود نه قیافه ی من! تواضعوا یرفعکم الله!) جواد، بین رفقای عباس یه جور دیگه بود. از اون جوونای خوش قلب و خوش سیما و به قول معروف نوربالا میزد. جانباز مدافع حرم بود و از اعضای یگان ویژه ی حزب الله. اینو عباس میگفت، خودش که خیلی متواضع بود و اصلا حرفی نمیزد. دلم براش تنگ شده

(إنَّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا = همانا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، به زودی خدای رحمان برای آنان در دل ها محبتی قرار می دهد. سوره مبارکه مریم آیه 96)
مسیر دهکده نبی شیت کوهستانی بود. جاده هم باریک بود و چاله چوله کم نداشت. کیفیت جاده ها کمی بهتر از جاده های عراق بود. دوستانی که عراق مشرف شدن در جریانن هههه!
جواد تو مسیر چندتا مداحی خیلی قشنگ پخش کرد از مداح بحرینی صالح الدرازی. موقع فیلم برداری از جاده، صدای بخشی از اون مداحیه هم ضبط شده:

به روستای نبی شیت یا همون نبی شیث رسیدیدم. (ث در لهجه ی شامی غالبا ت تلفظ میشه.) این روستا در حاشیه شمالی درّه ی بقاع قرار داره و وجه تسمیه اش هم به خاطر وجود مزاری منسوب به شیث پیامبر (علیه السلام) در این دهکده است. بارگاه شهید سید عباس موسوی دبیرکل سابق حزب الله هم در این روستا که زادگاهش بوده قرار داره. روستای خیلی زیبا و تمیزی بود. رو تابلوی خیلی از مغازه ها نوشته بود موسوی: لبنیاتی موسوی، آرایشگاه موسوی و... . عباس بهم گفت که اکثر سکان روستا از آل موسوی و سید هستن.
به مقام شهید سید عباس موسوی (رضوان الله علیه) رفتیم.

 ایشون دبیرکل سابق حزب الله بودن. احتمالا تو سریال الغالبون2 دیدید، جناب سید عباس موسوی هنگامی که به همراه همسر (أم یاسر) و فرزند خردسالشون سید حسین داشتن از مراسم سالگرد شهادت شیخ راغب حرب واقع در روستای جبشیت بر می گشتن، مورد حمله ی بالگرد رژیم کودک کش و اشغالگر قدس قرار میگیرن، ماشینشون منفجر میشه و به فیض شهادت میرسن. بنای خیلی زیبایی براشون ساخته شده بود. در سمت چپ حیاط مقام، ماشین سوخته شده شهید داخل ویترین قرار داشت. در سمت راست مقام هم فضای بزرگی برای پارک ماشین ها در ایام شلوغی و مناسبت ها تعبیه شده بود. چند عکس جلوی در ورودی گرفتیم. بعد از زیارت، از فضای داخل مقام، ضریح و ویترینی که عکس هایی از شهید سید عباس و خانواده اش در اون قرار داشت، عکس و فیلم گرفتم.
گلزار شهدای روستا هم در سمت چپ مقام قرار داشت.


 نام خانوادگی اکثر شهدا، موسوی بود. یکی دو تا از شهدا رو میشناختم. دو سه نفر از شهدا در معرکه ی «مَیدون» به شهادت رسیده بودن. دوستانی که سریال الغالبون رو دیدن در جریان اون درگیری هستن. عباس می گفت: «حزب الله اون جا شهدای زیادی رو تقدیم می کنه، به طوری که به اون واقعه میگن «کربلای میدون» ولی اجازه نمیده اشغالگرا وارد روستا بشن. این شهیدی که می بینی (فکر کنم شهید زید جمیل الموسوی رو گفت) با خون خودش روی دیوار اون جمله ی معروف رو نوشته بود که حتما شنیدی: «با خون خود نوشتم یا اباعبدالله که من هرگز، روزی تو را ترک نکردم»
(جناب سید حسن نصرالله هم در اون ایام یه مداحی درباره ی میدون خونده بودن.)


 به سمت مقام نبی الله شیث ابن آدم (علی نبینا و آله و علیهما السلام) رفتیم. (توضيحات خبرگزاری تسنیم) :«او فرزند و جانشین حضرت آدم بود. حضرت شیث سومین فرزند حضرت آدم بوده است. حضرت آدم حدود 34 فرزند داشته است که هابیل و قابیل از اولین فرزندان این پیامبر بزرگوار بوده اند. در روایتی از امام محمد باقر علیه السلام آمده است: آدم علیه السلام بعد از کشته شدن هابیل، بسیار گریست و به درگاه خداوند شکوه کرد. خداوند به او وعده پسری داد تا جای هابیل را بگیرد. آن گاه به او فرزندی عطا کرد که آدم او را شیث نام گذاشت. خداوند به آدم وحی کرد که: «این پسر بخششی است از جانب پروردگارت، پس نام او را «هبة الله» بگذار.» و آدم علیه السلام نیز چنین کرد. آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب نمود.»


ماشاءالله چه قد و بالایی داشتن انسان های اون دوره! فکر کنم طول قبر بالای 10 متر بود! سمت راست مقام چند تابلو در ابعاد خیلی بزرگ قرار داشت که وصیتنامه و کلمات قصاری از ایشون بود. (امیدوارم کلمات قصار نبی شیث علیه السلام، پس فردا به اسم کوروش کبیر یا مرحوم پناهی منتشر نشه! خودم تو یه صفحه دیدم عین احادیث امیرالمؤمنین سلام الله علیه، به نام جناب کوروش منتشر شده بود!!)  وسط مقام سمت چپ یه در بود که به نمازخونه وصل میشد. نماز مغرب وعشاء رو به امامت یه روحانی سید خوندیم.
تابلویی کنار ورودی مقام نصب شده بود : «مقام دست های حضرت عباس سلام الله علیه 200 متر به سمت چپ» قرار بود بریم، اما یادمون رفت بعد زیارت. اگه اپلیکیشن جمعیت «قبس»
که کارش حفظ و معرفی اماکن و اثار دینی لبنان هست، قبل از سفرم منتشر میشد، بیشتر اطلاعات کسب میکردم و شاید بازدید از این جور اماکن رو از دست نمی دادم.
در راه برگشت به روستا، به «مدینة السید عباس الموسوي الکشفية» رفتیم. اردوگاه و باغ بزرگی که متعلق به گروه پیشاهنگی حزب الله «کشافة الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف» بود. ماشین رو بیرون محوطه  پارک کردیم و به داخل رفتیم؛ داخل پارکینگ بود البته پولی! چند مأمور که جلوی در ورودی، عبور و مرور رو چک می کردن گفتن: «این جا خانوادگیه و شما نمی تونید برید داخل» جواد گفت: «نامزدم داخل اردوگاهه.» عباس هم گفت :«خواهرامون داخل هستن تنها نیستیم.» وارد محوطه شهربازی شدیم بچه ها در حال بازی کردن بودن. از بلندگوها اناشید اسلامی زیبایی مثل «طلع البدر علینا»، «بسم الله دوم ابتدي و حیدر إمامی علي» و ... پخش می شد. برام خیلی جالب بود و برای اولین بار بود، این همه افراد مؤمن و چادری رو در پارک می دیدم!!
به سکوی کنار زمین بازی رفتیم. عباس و جواد یکی از فرمانده هاشون رو دیدن که با خانواده اش نشسته بود. با هم سلام واحوالپرسی کردیم. عباس منو به حاجی معرفی کرد و رفت. چند دقیقه با هم صحبت کردیم. حاجی خیلی تحویل گرفت و به خانواده اش گفت من ایرانی هستم. آدم باصفایی بود. سیگار تعارف کرد. گفتم اصلا سیگار نمی کشم. پرسیدم: «شما چرا این همه سیگار می کشید؟» لبخندی زد: «آره سیگار و قلیون میکشیم. ایران هم که برای دوره رفته بودیم می کشیدیدم.» الان من دیگه قانع شدم! خداحافظی کردم و با جواد به بالای سکو ها رفتیم. جایی که شیب دار و چمنی بود نشستیم. چندتا خانم هم که از اهالی روستای عباس اینا بودن، نشسته بودن. عباس و جواد باهشون سلام و احوالپرسی کردن. عباس من رو بهشون معرفی کرد: «هیدا شاب إیراني». یک خانمی که چادری بود گفت: «خوش آمدید» تشکر کردم. جواد و نامزدش رفتن قدم بزنن، عباس هم با یکی هم صحبت شد. و من مشغول لذت بردن از طبیعت و اناشیدی که پخش میشد، شدم. blush
دل پیچه ام باز عود کرد! با بچه ها پایین رفتیم. سمت راست پارک بوفه خوراکی و نوشیدنی ها قرار داشت. یه میزی کنار بوفه بود. اون جا باید پول رو پرداخت میکردی و یه قبض میگرفتی برای خرید. علی کلی تنقلات خرید برای خودش و خانم های روستاشون. برای من هم یه لیوان دم نوش و چای. دوباره رفتیم بالای سکوها. یه دفعه صدایی مثل تیراندازی اومد. گفتم وای نه surprise بازم شادی برای امتحانات!! برگشتم دیدم دارن نورافشانی می کنن و خبر خاصی نیست!
 به خونه برگشتیم. عباس پرسید دوست دارم با دوستاش سهره (شب نشینی) داشته باشم یا نه. گفتم بله حتما.
با توجه به این که شب نشینی ساعت 12 شب به بعد بود، شرح ما وقع در قسمت چهارم خواهد اومد.


 

















 سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هفتم | قسمت هشتم

هیچ نظری موجود نیست: