۱۳۹۶/۰۵/۲۷

سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان - قسمت دوم

سفرنامه زیر خاطرات یکی از جوانان هموطن است که به لبنان علاقه مند می شود. برای رفتن به لبنان زبان عربی خود را تقویت می کند و در نهایت به تنهایی سفر کرده و به لبنان سفر می کند. علاوه بر تجربه زیبای سفر، نگاه موشکافانه ایشان قابل تامل است. وی در یک سفر کوتاه نکات زیادی را متوجه شده و زندگی در لبنان را تا حدودی تجربه کرده است. در ادامه مطلب، قسمت دوم سفرنامه ایشان بدون دخل و تصرف آمده است.

بسم الله الرحمن الرحیم
سفرنامه لبنان روز دوم- 8 تیر1396 = 29 حزیران 2017
صبح طبق معمول حدود ساعت 8 از خواب بلند شدم. سر و صدایی نمی اومد. ساعت 10 کم کم از خواب بیدار شدن. برای خوردن صبحونه به حیاط رفتیم. بیسکوییت و چندین فنجون قهوه خوردیم؛ فنجون های خیلی کوچیک که تا قهوه تموم می شد سریع بعدی رو توش می ریختن! نشستیم پشت یه میز تاشو که موقع غذا خوردن چه تو حیاط چه تو آشپزخونه ازش استفاده می کردن. تو سریال های المنار دیده بودم که چه قدر سفره رنگینی دارن و همیشه چند جور خوردنی سر سفره میارن. لطف کردن و 6 نوع خوردنی آوردن:
سیب زمینی سرخ شده (نمی دونم چرا این قدر دراز و پهن برش میدن چند جای دیگه هم دیدم اینطوری بود!)،
مناقیش بالزعتر (نون لبنانی گرد که داخلش پر از آویشن و ادویه است)،
مناقیش بالجبنه (مناقیش پنیری)،
لبنه (ماست چکیده)،
یه سالاد که اسمش رو نمی دونم چیه و داخلش گوجه ، جعفری و ...داشت و غذای اصلی کفتة نیة (گوشت چرخ کرده خام که با ادویه مخلوط شده!).
قبل از رفتن یکی از رفقای پاسدار از غذاهای لبنانی برام می گفت و از مطعم الجواد ضاحیه خیلی تعریف می کرد. می گفت: «اگه کفتة نیة برات آوردن، بدون خیلی تحویلت گرفتن و براشون عزیزی smiley چون برای هر کسی درست نمی کنن!» راستش دوست نداشتم بخورمش چون مطمئن بودم با معده ی ضعیفم سازگار نیست اما از بس که تعارف می کردن تو رو دربایستی گیر کردم و تا تونستم خوردم!! خوردن همانا و ... شدن همان! (این دل پیچه و فعل و انفعالات تا اواخر سفر گریبانگیرم شد و نذاشت اون طور که دلم می خواست، از غذاهای لبنانی لذت ببرم؛ بعدا توضیح میدم.)
عباس یه خواهرزاده ی 5 ساله و خیلی شیرین داشت به اسم مهدی. خیلی شیطون بود. کلی ازش لبنانی یاد گرفتم؛ با هم بازی می کردیم و یه جورایی حریف تمرینی ام بود ههههه! از بس که حرف می زد، چندتا ویدیو هم ازش گرفتم تا بعدا به عنوان فایل کمک آموزشی ازشون استفاده کنم!! مهدی یه دوست 4-3 ساله داشت به اسم فطومة (همون فاطمه، اون طوری که دقت کردم در عامیانه، گاهی اوقات بعضی اسامی رو به شکل دیگه تلفظ می کنن: علوشی=علی ، حسون=حسن یا حسین ، مریومة= مریم و ...) خیلی بامزه بود و چشمای سبزی داشت. مدام با هم بازی می کردن. بابای مهدی بهش می گفت تو عروس من میشی اونم خجالت می کشید و می دوید!
بعد از صبحونه پسرعمه عباس اومد. با همدیگه کلی حرف زدیم. از قیمت و حقوق قشر های مختلف در لبنان گرفته تا مقایسه قیمت اجناس مختلف در ایران و لبنان. می گفت ارتشی ها درآمد خیلی بهتری دارن نسبت به بچه های حزب. حرف از حقوق بچه های حزب الله به میون اومد. می گفت:" بعضی ها میگن رزمنده ها به خاطر ماهی 500$ به سوریه میرن. دروغه انگیزه ی بچه ها پول نیست؛ در این لحظه مادر عباس هم که به جمع اضافه شده بود گفت: «بچه ها برا پول نمیرن ولی بالآخره یه درآمدی باید داشته باشن که بتونن زندگیشون رو اداره کنن یا نه؟ همون مبلغ هم کفاف خرجشون رو نمیده. برای زندگی حداقلی تو لبنان باید 2000$ درآمد داشته باشی. اجاره خونه حداقل بین 350 تا 500$ هستش، آب شرب رو باید بخریم آب شیر قابل مصرف نیست و...»
عباس ادامه داد: «من چند وقت یه بار به جبهه میرم. خدا میدونه بچه ها چه سختی ای تو حلب کشیدن... . همه چی جیره بندی شده بود، آشپزمون ایرانی بود. هر وعده یه کفگیر کوچیک برنج خالی بدون خورش میخوردیم. شما چرا این قدر برنج دوست دارید؟ ههههه.»
داداش بزرگتر عباس، رضا، که اون هم مجاهد بود اومد پیشمون. با لهجه ی بامزه ای به فارسی گفت: «سلام آقا خوش آمدید
smiley»
پسر عمه و رضا و من به سمت بعلبلک رفتیم. تو مسیررضا از دوره ای که تازه بین بچه های سپاه گذرونده بود برام تعریف کرد: « ....اون جا همه اش برنج می خوردیم! یه غذا دارید بعضی بچه ها دوست نداشتن قررم...قر»
-«قرمه سبزی؟»
- «آره همون! خوشمون نمی اومد.»
- «اتفاقا اون یکی از محبوب ترین غذاها بین ایرانیاست.»
از کنار جاده یه بسته سیگار گرفت. خیلی ناراحت می شدم سیگار کشیدنشون رو می دیدم sad آخه چرا این همه تدخین؟! از مصاحبت با رضا لذت بردم؛ بین راه پیاده شد و به محل خدمتش رفت و تا آخر سفر هم ندیدمش.
پسرعمه من رو به حرم رسوند و قرار شد بعد از ظهر با عباس به دنبالم بیان. نماز ظهر رو خوندم و به نیابت از همه ی محبین اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) زیارت کردم. باز هم مداحی زیبای سید حجازی رو گوش کردم؛ چه قدر شعرش زیباست.
بعد شروع کردم به مطالعه ی کتاب «لبنان زدگی» اثر سید حسین مرکبی که دو ماه قبل از غرفه موسسه امام موسی صدر در نمایشگاه کتاب خریده بودم. حین مطالعه صدای تیراندازی به گوشم رسید. لحظه به لحظه صدا بیشتر و نزدیک تر می شد. صدای رگبار که اومد کمی ترسیدم. گفتم نکنه چندتا از عناصر داعش نفوذ کرده باشن به شهر! قبلا یکی از رفقا گفته بود که هنوز عده ای از زامبی های تکفیری تو جرود رأس بعلبک حضور دارن و تحت محاصره اند. خودم رو برا شهادت آماده کرده بودم! داشتم فکر می کردم اگه فیلمبرداری کردن از لحظه ترورشون، چی بگم جلو دوربین!!! خلاصه هزارتا فکر از ذهنم گذشت. به یاد مطلبی که آقای علوی منتشر کرده بودن افتادم مبنی بر این که لبنانی ها در شادی و عزا و تیر هوایی در می کنن! #الرصاص_العشوائي sad
از کفشدار حرم پرسیدم آقا قضیه چیه؟ گفت: «نترس ههههه! نتایج امتحانات اعلام شده، دارن شادی می کنن» (بعدا تو اخبار خوندم که این تیراندازی ها باعث کشته شدن چندین نفر در سراسر لبنان شده.sad)
مطالب کتاب که سفرنامه ی خود مولف به لبنان بوده، به قدری برام جذاب بود که تا آخر مطالعه اش کردم. به فکرم گذشت که اگه شد، مثل مولف به صور برم و از مؤسسات امام صدر (أعاده الله بخیر و رفیقیه) بازدید کنم. خانم سیده رباب صدر خواهر محترم امام صدر در همایش نیم قرن تکاپو که در تهران برگزار شده بود، دعوت عمومی کردن برای مشاهده ی فعالیت های مؤسسه در لبنان. یادش بخیر شهید غضنفر رکن آبادی هم تو اون جلسه سخنرانی داشتن ... .

به بیرون از حرم رفتم تا قلعه ی بعلبک رو ببینم. به نگهبانی که کنار ورودی بود گفتم: «ببخشید اگه کسی اومد و سراغ یه زائر ایرانی رو گرفت، لطف کنید بهش بگید زود بر می گرده.» با لبخند پرسید:«اهل کجایی؟»
- «ایران»
ـ «خو خوش..چی می گن بهش...»
- «خوش آمدید!؟»
ـ «بله خوش آمدید. محل اقامتت کجاست؟ داماد من عاشق ایرانه. زیاد به ایران سفر می کنه و ایرانی ها رو دوست داره. جنوب زندگی می کنه. دوست داری جنوب رو ببینی؟»
- «پیش یکی از دوستام هستم از آل... در روستای ... . بله البته. جنوب خیلی طبیعت زیبایی داره دوست دارم اقلیم التفاح، مارون الرأس، صور و ... رو ببینم.»
ـ «دامادم فردا داره میره جنوب اگه میخوای شماره ات رو بده تا با هم هماهنگ کنیم.»
شماره همدیگه رو یادداشت کردیم. حاجی خیلی شبیه یکی از شهدای حزب الله بود؛ وقتی اینو بهش گفتم خجالت کشید و با تواضع گفت: «ان شاءالله اعمالم هم مثل اون شهید باشه.»
رفتم به سمت قلعه ی تاریخی بعلبک. هوا خیلی گرم بود. نور آفتاب هم مانع از این شد که عکس های واضح و خوبی بگیرم. از بیرون محوطه قلعه چندتا عکس گرفتم و برگشتم. هنگام فیلمبرداری از قلعه صدای تیراندازی هم می اومد که فیلم رو خاطره انگیز تر کرد!
(از اینجا ببینید)


بین حرم سیدة خولة (سلام الله علیها) و قلعه، یه المان شهری خیلی قشنگی قرار داشت: I LOVE BAALBECK البته به جای LOVE شکل قلب heart رو گذاشته بودن. مثل این که شبیه این المان در شهر ها و روستای مختلف با اسم همون محل نصب شده مثلا I LOVE HERMEL  یا I LOVE BEIRUT. تو دهکده دوستم اینا هم وجود داشت. حرکت جالبیه برای زیباسازی محل. شب چراغ های داخل حروف روشن میشن و زیبایی محیط رو چند برابر می کنن.


مدتی بعد عباس و پسر عمه اومدن. عباس با محافظ حرم درباره ی رفتنم به جنوب صحبت کرد. بهش گفت: «باید ببینیم سوریه رفتن دوستم جور می شه یا نه، اگه جنوب خواست بره با شما هماهنگ می کنیم.»
دم دمای غروب آفتاب بود به جنة الشهداء بعلبک رفتیم. شهیدین مهدی و علی یاغی رو زیارت کردیم. حتما دیدید شهید یاغی چه دلبری ای کرده از همه با اون وصیتنامه اش (رضوان الله علیه). وقتی مزار شهید قاسم غسان شرف الدین رو دیدم خیلی خوشحال شدم. ایشون از اولین شهدای مدافع حرم بودن که باهاشون آشنا شدم. شبکه افق، مستند «قاسم همه زندگی من» رو که درباره این شهید سعید هست، چندین بار پخش کرده.

 هیچ کس در گلزار شهدا نبود به جز یه خانم مسنّی که کنار مزار یکی از شهدا نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد. به نظرم مادر شهید بود. تو دلم می گفتم: «مادر است دیگر، دلش تنگ می شود!» سلامی به شهدا عرض کردیم و سریع خارج شدیم. راستش دلم می خواست بیشتر کنار فدائیای عمه سادات (سلام الله علیها) بمونم اما هوا تاریک شده بود و برنامه ام دست رفقا بود.
برای خوندن نماز به مسجد رأس الحسین (سلام الله علیه) در منطقه توریستی تفریحی رأس العین رفتیم. در کتب تاریخی اومده، کاروان اسرای کربلا از شهر تاریخی بعلبک عبور کرده اند و ماجرای راهب مسیحی ظاهرا در این شهر اتفاق افتاده. در محراب این مسجد امام زین العابدین (سلام الله علیه) نماز خوندن و سنگی کنار محراب قرار داره که معروفه سر مبارک امام حسین (سلام الله علیه) بر روی اون گذاشته شده. شب جمعه بود. یه مداح جوونی با صدای فوق العاده حزین و دلنشین داشت دعای کمیل رو قرائت می کرد. (از اینجا ببینید)
از مسجد بیرون اومدیم. دقیقا از کنار مسجد صدای بزن و برقص می اومد. پسر عمه تلخندی زد و گفت:" می بینی تو رو خدا؟ کنار مسجد کازینو زدن!" چندتا عکس یادگاری گرفتیم و حرکت کردیم.
از کنار قلعه بعلبک رد می شدیم. زیبایی قلعه در شب دو چندان شده بود. کلی نورافکن دور ستون ها گذاشته بودن که به خوبی از دور دیده میشد. به عباس گفتم می بینی چه قدر قشنگه. اما حیف داعشیای وحشی، بخشی از قلعه پالمیرا رو تو سوریه تخریب کردن. دستاش رو مشت کرد و با یه صلابت و غرور قشنگی گفت: «آره قلعه تدمر (پالمیرا) رو خراب کردن. اما قلعه ی بعلبک، پشتش مردایی هستن که ازش حمایت می کنن و کسی نمی تونه بهش نزدیک بشه.» به قدری با صلابت اینو گفت که یه دفعه جوگیر شدم و با صدای بلند گفتم خدا حفظ کنه مردان خدا رو (مجاهدین حزب الله)smiley
عباس باز هم از همون ساندویچ فروشی دیشبی، برامون شاورما گرفت این دفعه با سیب زمینی و مخلفات. از اون سس ترش و سیاه رنگ، که با کبه خورده بودم هم، کنارش بود.

تو راه برگشت به دهکده، در از یکی ایست بازرسی های ارتش، ازمون کارت شناسایی خواستن. پسر عمه به مأموره گفت: «بفرما از هر ملیتی که بخوای، کارت شناسایی داریم؛ سوری، لبنانی و ایرانی!»
قبل از خواب دوباره از وای فای خونه استفاده کردم. سرعتش تعریفی نداشت ولی همین که به راحتی میشد از یوتیوب و ... استفاده کرد بزرگترین مزیّتش بود.
پ.ن: برای دیدن ویدیو های روز اول و دوم می تونید به کانال آپاراتم سر بزنید:
http://aparat.com/sincere_110



 
 سفرنامه آقای سینسیر مشهدی به لبنان: قسمت اول | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم | قسمت ششم | قسمت هفتم | قسمت هشتم

هیچ نظری موجود نیست: