۱۳۹۵/۱۲/۱۶

سفر به کشوری که عزت پاسپورت ایرانی در گرو مجاهدت و خون مدافعان است

روزهای یکشنبه که در لبنان تعطیل است، کاروان های زیارتی، صبح زود به مقصد دمشق حرکت می کنند. در این سفر با ما همراه باشید.

کاروانهای بزرگ و کوچک عموما حوالی ساعت 6 صبح از بیروت حرکت می کنند. از جاده زیبایی که به جاده شام معروف است در کوهستانهای لبنان به طرف شرق حرکت می کنند. بعد از گذشتن از  شتوره به جای اینکه به طرف شمال لبنان و بعلبک بروند، راه سوریه را به سمت مشرق و جنوب شرقی پیش می گیرند.

در نقطه مرزی، که به آن مصنع می گویند، گذرنامه را نزد پلیس لبنان می برند و مهر می کنند. لبنانی ها می توانند بدون گذرنامه، و تنها با در دست داشتن شناسنامه خود که کارتی هوشمند است، با پر کردن یک کارت سفید کوچک از مرز رد شوند. تا کارت های همه کاروانیان مهر بخورد مدتی زمان می گذرد.
پس از آن از ایست بازرسی و گمرک رد شده و با گذشتن مسافت اندکی به پایانه مرزی سوریه می رسند. در اینجا هم معطلی زیاد است. تا ماموران مرزی کارتها و شناسنامه ها را چک و ثبت کنند باید منتظر ماند. اگر مشکلی پیش نیامد، کاروان به طرف سوریه حرکت می کند. پس از طی مسافت اندکی در اتوبان سوریه که خشک و خالی است، و انسان را یاد جاده های صحرایی ایران می اندازد، به اولین ایست بازرسی ارتش سوریه می رسیم. پادگان ارتش، مسلط و مشرف بر جاده است. به کاروانهای لبنانی زیاد گیر نمی دهند اما ماشینهای سوریه ای خصوصا تاکسی و ون را خوب می گردند. اینجا از معدود کشورهای جهان است که با دیدن پاسپورت ایرانی، لبخند به لب ماموران می آید و کلی عزت و احترام می کنند. مثل جاده های عراق، هر چند کیلومتر، یک یگان ارتش یا نیروهای مردمی (بسیج سوریه) ایست بازرسی دارند.
از بیروت تا دمشق حدودا 100 کیلومتر مسافت است اما رسیدن به آنجا اقلا دو سه ساعت زمان می برد. به دمشق که می رسیم احساس می کنیم در تهران هستیم. بلوار وسیع پنج بانده، ترافیک زیاد، مغازه ها و فروشگاه های مختلف و مردمی که به زندگی عادی و روزانه خود مشغولند. دختران و پسران دانشجو جلوی دانشگاه منتظر تاکسی هستند. پلیس راهنمایی و رانندگی تلاش می کند ترافیک سنگین را کنترل کند. کارمندان شهرداری در حال جارو کردن و نظافت خیابان هستند. تعدادی دیگر به فضای سبز وسط بلوار رسیدگی می کنند.

اولین چیزی که در سوریه برای ما جالب توجه است تعداد بیشمار پرایدهای زرد رنگ تاکسیرانی است. هرچند سمند و پژو هم هست اما بیشتر متعلق به شهروندان است. در شهر، همه چیز طبیعی و عادی است و هر از گاهی ارتشی هایی مسلح در حال نگهبانی یک ساختمان دیده می شوند. جالب اینجاست ارتشی ها یا مدافعانی که به خانه خود بر می گردند و با نامزد یا همسر خود در حال راه رفتن هستند، با لباس نظامی و بی کلاه، تفنگ جنگی شان به دوششان است.
کاروانها عموما اول به دمشق رفته و به زیارت حضرت رقیه سلام الله علیها می روند. پس از عبور از کنار موزه ملی سوریه که خود بنایی قدیمی و باستانی و زیباست، به بازارچه قدیمی و قلعه باستانی می رسیم که مجسمه صلاح الدین ایوبی جلوی آن قرار گرفته. اتوبوسهای بزرگ همین بیرون می ایستند اما ون ها و مینی بوسهای کوچک می توانند از یک مدخل وارد قلعه سنگی قدیمی شوند. ایست بازرسی ارتش، تک تک افراد را بررسی می کند. یک سرباز یا درجه دار زن هم کیف خانمها را می گردد. لباس سبز پلنگی ارتش سوریه با کلاه تکاوری قرمز، برازندگی خاصی به آنها داده است. درجه دار زن، با آرایشی که کرده نگاهش تیز تر به نظر می رسد. در نزدیکی ایست بازرسی ها نمی شود عکاسی کرد و هیچ شوخی بردار نیست.
به مسجد اموی می رسیم. ماشینها را پارک می کنند و از کنار مسجد، در کوچه پس کوچه های قدیمی و تنگ که دو طرف آن مثل مغازه های دور حرم در ایران، پر است از فروشگاه های سوغات و اسباب بازی و انگشتر و غیره، به طرف حرم می رویم.
کوچه منتهی به حرم پر از دوربین است و از اینجا به بعد بچه های حزب الله لبنان و سوریه، حافظت را به عهده دارند. جلوی درب حرم، کفش را در می آوری و وارد بازرسی می شوی. سپس کفش را به کفشداری می سپاری. بیشتر خدام و کارمندان، افغانی هستند؛ عربی و فارسی را به خوبی بلدند. با اخلاص و تواضعی مثال زدنی در حال خدمتگزاری به زوار هستند.
حرم شلوغ است. هنگام اذان ظهر شده و یکی از خدام به فارسی و عربی فریاد سر می دهد که نماز جماعت در شبستان کناری برگزار می شود. اکثر جمعیت متعلق به کاروانهای لبانی است. تعداد زیادی هم عراقی حضور دارند. تعداد کمی ایرانی هم دیده می شوند که معلوم نیست از مدافعان حرم اند یا مسافری خودشان را به سوریه رسانده اند. نماز خوانده می شود. زیارت می کنیم. خیلی ها با موبایل عکس می اندازند. یکی زنگ زده به همسرش و گوشی را چسبانده به ضریح. دیگری چت تصویری می کند و بطور مجازی خانواده اش را به زیارت می خواند.
فضای حرم نورانی و آرامش بخش است. انگار داخل حرم امام رضا یا حضرت معصومه سلام الله علیهما نشسته ای. هر کسی به دعا و نماز مشغول است. امروز صدای انفجار یا خمپاره به گوش نمی رسد. هرچند شنیده شدنش هم عادی است و حرم در امن و امان است. دل کندن از حرم نازدانه امام حسین خیلی سخت است. آن هم وقتی در این شرایط و با ناباوری به حرم می رسی.
خیلی از مردم در کوچه های کنار حرم یا بازار حمیدیه سوغات می خرند. اجناس سوریه ای ارزان است، هر کسی در یک اغذیه فروشی از شر سر و صدای شکمش خلاص می شود. هرچند غذاهای سوریه ای خوشمزه وارزان است اما خیلی از لبنانی ها نق می زنند. در عوض بستنی سنتی سوریه که با هاون چوبی بزرگ در دیگچه کوبیده می شود طرفدار دارد. صاحب مغازه انسان با سخاوتی است و با دیدن لبنانی ها به کارگر می گوید بستنی را بیشتر بریز برای مهمانها.
لبنانی ها عموما قلیان کش هستند. حتی اگر خودشان نکشند، تنباکو برای دیگران می خرند. تلاش دوستمان برای یافتن تنباکویی که مدنظر داشت با شکست مواجه می شود.
برای زیارت حضرت زینب سلام الله علیها به طرف اتوبان فرودگاه به راه می افتیم. از شلوغی دمشق که خارج می شویم، وارد اتوبان فرودگاه می شویم. دو طرف درختکاری است. دست راستمان در پشت درختها زمینهای کشاورزی و تعدادی ساختمان هست. دست چپمان، آپارتمانهای چند طبقه هست که خیلی از آنها آثار گلوله و موشک و خمپاره بر خود دارند. اینجا غوطه شرقی و غوطه غربی دمشق است. دو سه سال پیش، در این ساختمانها و در زمینهای کناری، تروریستها بودند و عبور از این اتوبان با سرعت زیر 140 خطرناک بود. ساختمانهای سمت چپ هم طبق توافق های اخیر، توسط مسلحین تخلیه شده و دیگر خطری متوجه عابران نیست.
وارد فرعی می شویم که به طرف زینبیه می رود. ترافیک زیادی پست ایست بازرسی هست. مردم  محله ای که فرعی قبلی از آن می گذشت، با داعش بوده اند و لذا یک فرعی دیگر، پس از محله قبلی به طرف زینبیه باز شده. عبور از اینجا نیازمند کارت مخصوص است. فقط زائران و ساکنین می توانند عبور کنند. ماشین جلوی ما یک خانم موطلایی است. یک باکس سیگار به سرباز می دهد و رد می شود. به ایست بازرسی ابتدای جاده زینبیه می رسیم. بچه های حزب الله سوریه (شیعیان سوری) مراقب اوضاع هستند. می گویند سر تیم و فرمانده اینها همیشه یک حزب اللهی از لبنان است که داخل مقر به نظارت مشغول است. به ایست بازرسی دوم می رسیم. اتوبوس لبنانی که قبلا منفجر شده بود و تعدادی شهید داشت، کنار جاده افتاده است. بعد از عبور، در جاده نه چندان هموار به پارکینگ می رسیم. موبایل و وسایل اضافی را در ماشین می گذاریم و پیاده راهی می شویم؛ دست خالی و سبکبال.
جاده منتهی به حرم کلا با بلوک سیمانی بسته شده. دقیقا مثل کوچه های منتهی به حرم ائمه در عراق یا ایران، مغازه های مختلف در دو طرف قرار گرفته. اغذیه فروشی، سوغات فروشی، فروشگاه لوازم مذهبی و انگشتر، لباس فروشی، عکاسی، دفتر فروش بلیط و حتی دکتر دندان و سلمانی. راه پر از عراقی و لبنانی و سوریه ای است. افغانی ها هم دیده می شوند. نرسیده به حرم، یک اتاقک وجود دارد. آنجا اسلحه مجاهدانی که به زیارت می آیند را به امانت می گیرند. محل دیگری کنار درب ورودی حرم، برای اماناتی مثل موبایل وجود دارد. روی دیوار ها پر است از عکسهای شهدا؛ عراقی، سوریه ای، لبنانی، حتی ایران.
وارد حرم که می شویم، از بازرسی می گذریم. چند قدم می رویم تا به صحن می رسیم. گنبد طلایی زیبا و پرچم قرمز بالای آن حس خاصی دارد که اشک را به چشمان انسان می آورد. سلام می دهیم و وارد می شویم. خیلی ها پس از اذن دخول، قبل اینکه پا بر پله بگذارند و وارد حرم شوند، می نشینند و عتبه در را به نشانه احترام می بوسند. خجالت از دیگران و سرکشی نفس را کنار می گذارم و می نشینم...
وارد حرم می شوم. هرکسی به دعا و نماز و زیارت مشغول است. بعضی ها از مدافعان حرم اند و با لباس مقدس جهاد و رزم در حرم نشسته اند. به حالشان غبطه می خورم.
بعد از زیارت همه در پارکینگ جمع می شوند و ماشین به سمت لبنان حرکت می کند. باز هم ایست بازرسی، رسیدن به مرز، چک گذرنامه، و پشت سر گذاشتن بهشت و برگشتن به روزگار عادی لبنان با تمام گرفتاری ها، دنیا زدگی ها و مشکلات خاص خودش. خوش به حال آنها که مدافع حرم اند و خونشان، مایه عزت و احترام ما و مایه امنیت امروز ما است.

هیچ نظری موجود نیست: