۱۳۹۴/۱۱/۲۰

سفرنامه سرزمین عشق

تا به حال کربلا نجف مشرف نشده بودم. بیشتر کم توفیقی خودم بود. وگرنه یه عاشق هرجوری شده خودشو میرسونه اونجا. مشکل پول رو هرکسی بالاخره حل میکنه. ولی من نتونسته بودم خودم رو به نوکیا چراغ قوه راضی کنم و پولش رو بذارم برای سفر. نتونسته بودم خیلی از خرجهای کوچیک غیر ضروری رو حذف کنم تا خرده خرده و اندک اندک، یه پولی جمع بشه.
وقتی سید بهم گفت میای بریم کربلا، بلیتت تقریبا مجانی، خوشحال شدم. البته کمی نگران خانواده و کارم بودم که دیدم کربلا دیگه شاید گیرم نیاد. بیخیال همه چی شدم. از اونجا که می خواستم فقط برای زیارت برم، نه پز دادن و عکس انداختن و تفاخر، نه به کسی خبر دادم، نه دوربین با خودم بردم.
وقتی رسیدیم فرودگاه نجف، یک روحانی لبنانی که منصب قاضی شرعی یکی از مناطق لبنان رو داره، با ما بود و با سید دوست بود. درجا یک پلیس عراقی آمد پاسپورت او و ما را گرفت و بدون پرداخت عوارض ورود، مهر زد و در باجه گذرنامه، خودش برایمان مهر کرد و بدون صف و انتظار بیرون رفتیم.

کمی منتظر بار شدیم تا بالاخره چمدانهایمان را گرفتیم. موقع خروج بارها را با ایکس ری می گشتند.
یک تاکسی گرفتیم تا به منزل برویم. عکس حاج قاسم سلیمانی زینت بخش ماشینش بود. با اینکه از فرودگاه تا داخل شهر 10 -12 هزار دینار بیشتر نباید بگیرند، اقلا 15000 دینار می گیرند. نصف ماشینها در عراق، ایرانی بودند:
سمند، پراید، پژو 405، پژو روا، پژو پارس، که نسخه از آن با نام پژو بابل موجود بود. غیر از ماشین، موتورسیکلت های ایرانی، لوازم بهداشتی و شیر آلات ایرانی، و حتی کولر آبی ایرانی در عراق به وفور دیده می شد.
سیدِ لبنانی ما، بچگی اش نجف زندگی کرده بود. هنوز خانه پدری شان آنجا هست. خانه ای کوچک و قدیمی به سبک خانه های قدیمی نجف. دو اتاق خواب داشت و یک آشپزخانه خیلی کوچک. همه جا پر از خاک بود. غبار و خاک در نجف، یکی از اعضای خانه است! وسایل را گذاشتیم و به یک مجلس ختم رفتیم. پس از آن راهی حرم شدیم. شب که برگشتیم، افتادم به جارو کشی. اصلا تحمل کثیفی را ندارم. بعدش با یک سطل آب و دستمال، افتادم به جان گرد و غبار زمین. بعد ظرفهایی را شستم که اگرچه تمیز بودند اما گرد و غبار زیادی روی آنها را فرا گرفته بود. سید از خستگی خوابش برده بود.
در عراق همه مردم به سید ها خصوصا اگر معمم باشد احترام می گذارند. حتی اهل سنتشان. اعتقاد دارند ناراحت کردن سید، برایشان شر می آوردم و مورد غضب پیامبر قرار می گیرند. خیلی ها می آیند مساله می پرسند. بعضی ها طلب کمک مالی می کنند. بعضی ها التماس دعا می گویند. بعضی حرز و ذکر می پرسند.
صبح زود قبل نماز رفتیم حرم و نماز صبح را آنجا خواندیم. سید معتقد است بهترین وقت حرم یا قبل از نماز صبح و یا بعد از آن است. بعد از نماز آنهایی که برای نماز آمده بودند، برای صبحانه و احیانا ادامه خواب می روند، و آنهایی که برای زیارت میخواهند بیایند، هنوز بیدار نشده اند. همیشه از همه شنیده بودم که نجف، جو دل انگیز و با نشاطی دارد خصوصا در ایوان حرم حضرت امیر علیه السلام، احساس شادابی و خوشحالی و دوری از هرگونه ناراحتی به انسان دست می دهد. من که حس نکردم. هرگاه وارد حرم می شدم بغض مرا می گرفت که چطور شد سلطان عالمین به من اجازه و توفیق زیارت داد؛ باورم نمی شد. بعد از زیارت، در ایوان حرم مولا می نشستم و با بغض خیره می شدم به ایوان طلایی سرورم و می گفتم ایوان نجف عجب صفایی دارد.

وقتی از حرم برگشتیم نان عراقی به اسم صمّون گرفتیم با خامه گاومیش که عراقی ها به آن گیمر می گویند (ghaymar : قیمر با لهجه عراقی).
در عراق سیم کارتی به نام سیم کارت زائر هست که می توان با آن مکالمه کرد و اینترنت استفاده نمود. اما هرچه گشتم پیدا نکردم. سیم کارت عادی آسیاسل عراق رو گرفتم. 5000 دینار قیمتش بود و 1000 دینار شارژ داشت. 15000 دینار کارت شارژ گرفتم و بسته اینترنت یک هفته ای فعال کردم.

روز دوم به مسجد کوفه رفتیم. وارد محراب شهادت مولا که شدم دلم دست خودم نبود. جایی که امیر من نماز می خوانده و جایی که در آن توسط اشقی الاشقیا به شهادت رسیده. ایستادم به نماز. اینجا جایی است که شرف المکان بالمکین است. یعنی این مکان به خاطر آنکه فردی عظیم در آن نماز خوانده شرافت یافته و به خود می بالد. مسجد کوفه یکی از مساجد چهارگانه بزرگ مسلمانان است که نماز خواندن در آن بسیار بسیار ثواب دارد و اعمال و ادعیه مختلفی در هر قسمت دارد. انجام تمام اعمال حدود دو ساعت زمان می طلبد. قبر حضرت مسلم بن عقیل و جناب هانی ابن عروه و مختار در این مسجد قرار دارد که زیارتشان کردیم. منزل امیر المومنین علیه السلام کنار همین مسجد قرار گرفته است. قبر جناب میثم تمار هم در نزدیکی همین مسجد است که پیاده به آنجا رفتیم. برای آشنایی با مسجد کوفه اینجا را کلیک کنید. برای آشنایی با اعمال مختلف در مکانهای مسجد، اینجا را کلیک کنید. هیچکدام از مکانهای زیارتی اجازه بردن موبایل و عکسبرداری نمی دادند و چند نوبت برای امنیت، افراد را می گشتند.
از آنجایی که با کاروان نبودم و در خانه ای عراقی ساکن شدم و مثل مردم عادی رفت و آمد می کردم خیلی با فرهنگ و اوضاع مردم آشنا شدم. بعد از زیارت مسجد کوفه، به ختم مادر یکی از همسایه ها رفتیم. در عراق هم صاحب عزا دم در می ایستد و تسلیت میهمانان را پذیرا می شود. نکته جالب اینجا بود که برخلاف لبنانی ها، اکثرا دست نمی دهند، بلکه دستشان را بالا می برند و سلام می کنند. داخل که نشستی و قرآن گوش کردی، هر از گاهی یکی از صاحب عزاها می آید و از همان فاصله چند متری به تو و کناری هایت دست تکان می دهد. یعنی شما را دیدم که به مراسم آمدید. ممنونم. در ذهنم خواهد ماند (موقع عزای شما جبران می کنم!). نکته جالب دیگر این بود که در عزا مانند لبنانی ها قهوه تلخ عربی می دهند. ترش مزه است و من اصلا نمی توانم تحملش کنم. در لبنان برای هر کسی در یک فنجان پلاستیکی یکبار مصرف قهوه میریزند اما در عراق، قهوه چی، سه چهار فنجان دستش است که در آنها برای دو سه نفر به اندازه یک جرعه قهوه می ریزد و می ایستد تا آنرا بخورند و برای نفرات بعدی در همانها قهوه می ریزد!
برای ناهار مقداری غذا از لبنان با خودمان آورده بودیم که داغ کردم و با سید خوردیم. شب هم شلغم خریدم و یک پاکت سوپ آماده که همراهم برده بودم درست کردم و دستپخت خودم را به سید نشان دادم. شب های عراق خیلی سرد بود. با اینکه روز درجه دما به 19 می رسید اما نیمه شب حدود 7 درجه بود. اتاق هم وسیله گرمایش نداشت. پتو را روی سرم می کشیدم و می خوابیدم. عراق هنوز مشکل برق دارد. در طول روز چند ساعتی قطعی برق دارند. ظاهرا دو ساعت در شب باید قطع شود. اما بیشتر از چهار پنج ساعت در طول روز قطعی داشتیم.
روز بعد نماز صبح را که خواندیم، از خستگی و سرما، دوباره خوابیدیم. بیدار که شدیم راه افتادیم طرف بغداد. کلی راه بود. در طول راه هم پر از ایست بازرسی. در اتوبان، هر از گاهی چند ماشین گشت مسلح دیده می شد. ساعت دوازده که اذان ظهر بود، یک کاروان بزرگ از نیروهای مدافع، کنار جاده ایستاده بودند و در حال وضو گرفتن و نماز بودند. بین این وانتهای مسلح، عده ای به نماز ایستاده بودند. چهره یکی خیلی شبیه هادی عامری، فرمانده سپاه بدر بود.
به بغداد که رسیدیم تازه فهمیدم عراق شهر درست و حسابی هم دارد. مثل تهران بود. البته خیلی قدیمی تر و خاک گرفته و بسیار بسیار شلوغ. ترافیکش حتی از تهران بیشتر بود. در یک میدان پیاده شدیم و تاکسی گرفتیم برای کاظمین. بالاخره رسیدیم کاظمین.
اول رفتیم حرم. زیارت دو امام، پدربزرگ و نوه، که هردو مظلومانه به شهادت رسیدند و کنار هم دفن شده اند. بعد از زیارت و دعا و نماز، بیرون آمدیم و در یک رستوران، غذایی خوردیم. سید اهل رستوران نیست. هم دقت می کند گوشت حلال و ذبح محلی باشد هم از نشستن در رستوران جلوی مردم بدش می آید. ناچار بودیم. نشستیم و شاورما و کباب عراقی خوردیم. بقول خودشان نفر کباب! (یعنی یک پرس کباب) و گاص لحمه (یعنی شاورمای گوشت). بعد برگشتیم حرم. دو ساعت تا اذان مغرب وقت داشتیم با فراغ بال زیارت کنیم. کل حرم را گشتم. با مقبره خاندان صدر روبرو شدم. سید اسماعیل صدر و چند نفر دیگر در مقبره خانوادگی داخل حرم دفن هستند که برایشان فاتحه ای خواندم. نماز مغرب و عشا را که خواندیم راه افتادیم طرف کربلا.
سوار یک ون شدیم. دو ایرانی خودشان تنهایی آمده بودند عراق که جلو نشسته بودند و با زبان دست و پا شکسته گاهی با راننده حرف میزدند. یک خانواده عراقی با هفت بچه هم جلوی ما بودند که نصفشان خوابشان برده بود. چند نفر دیگر هم در ون بودند. راننده بسیار سریع می راند و سبقت می گرفت. گاهی از جاده اصلی که اتوبان «یا حسین» نام داشت خارج می شد و از جاده های موازی می رفت تا ایست بازرسی ها را دور بزند و سریعتر برسد. کارش خطرناک بود. برخی از این مناطق هرچند پاک سازی شده بودند اما امکان اینکه یک گروه تروریستی ناگهان اقدام به عملیات خرابکاری بکنند بود.
پس از ایست بازرسی های بسیار، بالاخره رسیدیم کربلا. دل توی دلم نبود. شادی و شعف بابت زیارت کربلا و بغض از اینکه این بنده ناقابل رو اجازه زیارت داده اند، و مصایبی که در کربلا بر اهل بیت علیهم السلام رفته همه با هم طوفانی در دلم انداخته بود. سید خسته بود. حرم نرفتیم. یکی از آشناهایش مهمانپذیری داشت که اتاقی به ما داد. شامی به ما دادند و خوابیدیم.
قبل از نماز صبح رفتیم حرم. اول به زیارت امام حسین علیه السلام رفتیم. پس از آن خدمت ابالفضل علمدار رسیدیم و زیارتش کردیم. نماز صبح را در حرم خواندیم. برگشتنه کم کم بعضی مغازه ها باز می کردند. نان صمون خریدیم و گیمر. نشستیم با چای عراقی که کنار خیابان دکه ای داشت، صبحانه زدیم به بدن. چای خوشمزه عراقی با استکانهایی که اصلا نمی شویند! یک آبجوش داخلش می گردانند و دیگر برای نفر بعد حاضر است! بعد از صبحانه برگشتیم هتل و از خستگی خوابیدیم. دوباره ظهر به حرم رفتم. سید زودتر از من رفته بود و در کربلا کار داشت.
صبح محلی را دیده بودم که هدایای متبرک می فروخت. انگشترهایی از سنگ داخل ضریح که پس از بازسازی اخیر، آنها را به شکل سنگهای زینتی برای انگشتر و سرویس گردنبند در آورده اند. زود به آنجا رفتم و یک گردن بند متبرک برای همسرم سوغات خریدم. سپس به حرم رفتم و نماز ظهر و عصر را آنجا خواندم. ساعت 3 با سید در هتل قرار گذاشته بودیم تا به نجف برگردیم.
به ترمینال رفتیم و تاکسی سوار شدیم. تمام راه، آنسوی جاده، سمت چپ، موکب های اربعین به چشم می خورد. به نجف که رسیدیم سید خیلی خسته شده بود. در منزل استراحت کرد تا نیمه شب به حرم برود. اما من تنهایی به حرم رفتم. با فراغ بال زیارت کردم. جالب بود که وقتی وارد بارگاه مولا شدم، وزیر حزب الله لبنان، محمد رعد را دیدم که بدون محافظ و خدم و حشم ایستاده بود و زیارت می کرد و می گریست. برگشتنه، رفتم و از بازارچه جلوی حرم، پیتزا گرفتم. بسیار خوشمزه بود. در لبنان پیتزا خوشمزه نیست. آنجا دلی از عزا درآوردم. به منزل رفتم و خوابیدم.
صبح زود که برای نماز پاشدم، سید هم بیدار بود. دوباره با هم به حرم رفتیم و زیارت آخرم را کردم.
بعد سید مرا داخل کوچه پس کوچه های قدیمی کنار حرم برد که منزل امام خمینی و دیگر علما و مسجد و محل تدریس آنها در آنجا قرار داشته. کوچه های بسیار تنگ و باریک و قدیمی با خانه های بسیار بسیار قدیمی که از کوچه پس کوچه های قم قدیم خودمان قدیمی تر بود. هوا ابری بود و سوز سرد اول صبح، گرد و غبار را به چشم آدم فرو می کرد. خانه که برگشتیم صبحانه ای خوردیم و من چمدانم را برداشتم و پس از خداحافظی با سید تاکسی گرفته و به فرودگاه رفتم. تاکسی پراید بود. راننده، جوان عراقی خوبی بود که فکر کرد لبنانی هستم. ازش پرسیدم پراید اینجا چند است؟ گفت پراید نوی امسال، 100 ورقه (به صد دلاری می گویند ورقه. یعنی پراید ده هزار دلار). گفت از هفتاد تا صد ورقه می توان پراید خرید. قبلا از یک راننده تاکسی قیمت سمند را پرسیده بودم گفته بود 80 ورقه. نفهمیدم نو یا دست دوم. از آن راضی بود و می گفت از چینی بهتر است اما به پای ماشین اروپایی نمی رسد.
در فرودگاه، خودمان و ماشین را می گشتند. سگ مواد منفجره یاب، ماشینها را بو می کرد. سپس از میان اسکنر رد می شدیم. از تاکسی که پیاده شدم، چمدان را در ایکس ری می گذاشتند و خودمان باید در صفی طولانی می ایستادیم. بیشتر افراد ایرانی بودند. بالاخره وارد شدم و چمدان را گرفتم و به قسمت بار تحویل دادم. 20 دلار عوارض خروج می گیرند که پرداخت کردم و رفتم در صف طویل گذرنامه. وقتی رد شدم وارد سالن انتظار شدم. با خط عراقی با لبنان تماس گرفتم تا دینارهایش تمام شود. کلی حرف زدم فقط 3000 دینار مصرف شد. باتری موبایل هم تمام شد. سوار شدیم. بویینگ 737 عراقی. هرچند نو است اما تمیز نیست. یعنی خوب رسیدگی و نظافت نمی کنند.

فرق هواپیماهای نوی کشورهای دیگر با هواپیماهای قدیمی خودمان مثل فرق یک مرسدس بنز قدیمی با یک پراید نو است.  غذایی که دادند عبارت بود از چند تکه بسیار کوچک مرغ و سیب زمینی سرخ کرده که همگی سرد سرد بودند. شکلات ایرانی بود و بیسکویت پتی بور هم ایرانی. یک آبمیوه لطف کردند و لیوانی چای. از مانیتور روبرویم فیلم the martian را انتخاب کردم و دیدم.
در لبنان که فرود آمدیم هوا بارانی بود. پس از کلی انتظار در صف گذرنامه، بالاخره رفتم چمدانم را تحویل بگیرم. چمدان کاملا خیس بود. فکر کردم مانند رفتنه، چمدان با روغن در قسمت بار کثیف شده. (چمدان را در عراق شستم). اما بعدا فهمیدم از باران خیس شده. با اینحال ظاهرا هواپیمایی و فرودگاه عراق، تخصص خوبی در کثیف کردن چمدان دارند. چرا که بسیاری از مردم، چمدانشان را با پلاستیک قطور یا با چندین لایه سلفون، بسته بودند.
سفر بسیار دل انگیز عراق، تجربه خیلی خوبی بود. امیدوارم این توفیق نصیب همه بشود.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سامرا نرفتید یعنی؟!!

mood kerbes گفت...

خیر. سامرا نرفتیم.