۱۳۹۴/۰۹/۱۶

خاطره - وقتی حزب الله خفتمان کرد!

هفته پیش که شب از نمایشگاه کتاب بیروت باز می گشتم، ایست بازرسی ورود به ضاحیه شلوغ بود. شلوغی از داخل بود. ماشینها به کندی پیش می رفتند. هوا خیلی سرد بود. باران هم هر از گاهی نم نم می بارید. سپس تند می شد و بعد از چند دقیقه باز نم نم و بعدش متوقف می شد. وقتی رسیدم به ایست بازرسی، طبق معمول چراغ داخل ماشین را روشن کردم. یک خسته نباشید با لهجه لبنانی طبیعی گفتم. سرباز، سری تکان داد و گفت بفرمایید. سرش را به داخل اتاقک برگرداند که همکارش با موبایلش داشت ور می رفت. گفتم با سرما و بارون چطورید؟ گفت: وضع ما که خوب است. بعضی ها خیلی بدتر از این سرشان می آید (منظورش همکارانش در مناطق شمالی بود که برف و سرما کولاک می کند). ادامه داد: تازه این هم چیزی نیست، بعضی از جوانها الان وضع بدتری دارند. زحمت ما جلوی زحمت آنها چیزی نیست. باورم نمی شد پلیس، از زحمت و مجاهدت بچه های حزب الله قدردانی کند! البته آنها بهتر از هر لبنانی و غیر لبنانی دیگری از سختی و مشقت های مبارزه با تروریستها، در کوهستانهای مرزی لبنان خبر دارند. سلامی بدهیم به بیخبران در مملکتمان!
یکی دو شب پیش با دو تا از دوستان دنبال خانه یا اتاقی برای اجاره بودیم. چند جا را سر زدیم. چند شماره را پیدا کردیم و سوال کردیم. همه شان حواله دادند به روز بعد. یکی از آنها منزلی با اسباب و اثاثیه به قیمت خوب اجاره می داد. معلوم شد یک چچنی آنجا بوده که پیش از بازرسی حزب الله از منطقه، فرار کرده است. اسباب و اثاثیه مال او بود. یکی دو خوابگاه دانشجویی را هم رفتیم. یک نفر یک خوابگاه معرفی کرد و گفت بعضی از بچه های بسیج دانشگاه، آنجا زندگی می کنند. (بقول لبنانی ها التعبئة) راه افتادیم دنبال این خوابگاه. دم مسجد نزدیک دانشگاه، یک نفر شماره تلفن صاحب خوابگاه را داد. با او تلفنی حرف زدیم. بیروت نبود. قرار شد اتاق را ببینیم و اگر پسندیدیم به سرایدار بسپارد که به ما اتاق بدهند. داشتیم می گشتیم که یک مغازه لوازم التحریری دیدیم. پیاده شدیم تا هم آدرس بپرسیم و هم پاکت هدیه بگیرند. وقتی از صاحب مغازه آدرس پرسیدم سادگی کردم و گفتم خوابگاه بسیج کجاست؟! آدرس دقیقی نداد. طبقه پایین رفتیم تا پاکت و کاغذ کادو ببینیم. چند تا برداشتند و برگشتیم بالا. پولش را حساب کردند و رفتیم بیرون. یکهو یک جیپ چیروکی سیاه، با شیشه های دودی با سرعت نزدیک شد و تندی ترمز کرد. یکی پرید بیرون و بعد از او هم راننده جَلدی پیاده شد. سریع رفتند طرف ماشینی که دوستانمان اجاره کرده بودند. گفتند شما دنبال چی می گردید؟ گفتم دوستان با من هستند ایرانی هستند. دنبال خوابگاه می گردیم. گفتند شما از مردم آدرس دفاتر حزب الله رو پرسیدید؟ همه تان مدارکتان را بدهید! مدارک را چک کردند، شماره ماشین را استعلام گرفتند، مدارکمان را کپی گرفتند و بعد که مسئولشان تایید کرد، کم کم یخشان باز شد. کلی عذرخواهی کردند و رفتند. معلوم شد همان صاحب مغازه گزارش کرده بود که سه نفر خارجی در حال پرس و جوی آدرس مکان های حزب الله هستند!
یکی از مسئولین حزب الله پس از انفجار اخیر که در برج البراجنه اتفاق افتاد گفته بود، ما بیش از 90 درصد انتحاری ها را قبل از عملیاتشان متوقف کرده ایم. اینها تک و توک از دستمان در رفته است. اگر مجاهدتهای این شیرمردان نبود، الان ضاحیه را تروریستها اشغال کرده بودند. مثل عرسال که الان تقریبا تحت حاکمیت آنها و شهردار تروریست پسند آنجاست.

هیچ نظری موجود نیست: