۱۳۹۴/۰۶/۱۶

سفر به قلب مقاومت - روز چهارم، روز پایانی+ تصویر

قسمت چهارم و پایانی سفرنامه جناب آقای محمدی نایینی. کیفیت تصاویر این سفرنامه توسط بنده عوض نشده و حجمی در حدود 6.61 مگابایت دارند. اگر از اینترنت موبایل استفاده می کنید، می توانید بعدا به مطالعه این مطلب بپردازید
امروز را به بعلبک برای زيارت سيده  خوله اختصاص دادم. بعلبک برخلاف حديقه الايرانيه و مليتا، ون خطی مستقيم داره. لذا با سيد صحبت کردم که خودم برم سید هم انگار خیلی سرش شلوغ بود، روزه هم بود با کمال میل قبول کرد. پرس و جو کردم جايي به نام مُشرّفيه تاکسی ون های بعلبک اونجا جمع بودند. سوار شدم و صندلی جلو نشستم.
20 کیلومتر اول از نظر زيبايی محشر بود. باید از غرب جبال لبنان به شرق بریم. يه ارتشی هم مسافر ون بود که باعث شد محض احتیاط عکس نگیرم و جلب توجه نکنم. جاده فوق العاده شلوغ و همه ش هم سربالایی بود.
بعد از حدود 2 ساعت مسير 83 کيلومتری بيروت بعلبک پيموده شده. توی راه چندتايی ایست بازرسی  بود ولی هيچ کدوم براي بازرسی نگهمون نداشتند. روبروي حرم سيد خوله پياده شدم.

دم در يه پيرمرد مسلح  (که چهره ی آفتاب سوخته و دست های زمختی که نشان از سختکوشیش بود) خودم و کوله پشتيما گشت. ساختمان حرم تازه ساخت و قسمت های بيرونيش نيمه آماده بود. ضريح کوچک وسط هال بزرگی بود که مثل اکثر امامزاده ها با يک ديوار شيشه ای، مردانه و زنانه را از هم جدا کرده بودند.

 روی  بدنه ی جا مُهري و ديوار شيشه ای و خلاصه هرجا تونسته بودند عکسهای شهدای حزب الله را چسبونده بودند.


بعد از زيارت با يک جوان لبنانی که اهل جنوب بود هم کلام شدم. بنده خدا فکر ميکرد پاسدارم. حق
هم داشت توی اون وانفسايی که 40-50 کيلومتری شمال شرق بعلبک، نيروهاي حزب الله و تکفيری ها در حال جنگيدن بودن شاید اولين چيزي که با ديدن يک ايرانی توي بعلبک به ذهن طرف مقابل می رسيد همين باشه. می گفت می خوام توی آموزش های 42 روزه حزب الله شرکت کنم و بعد عازم جهاد بشم.  حرم را براي نيمه شعبان آماده ميکردند.

 بعد از زيارت و نماز ظهروعصر رفتم رستوران بغل حرم. بعد از 2 روز خوردن شاورمای گوشت و مرغ واسه شام، شانس اينا داشتم يه غذای ديگه ی لبنانی را امتحان کنم.
درخواست منو کردم. به غير از کبّه هيچ کدوم از غذاهای داخل منو برام آشنا نبودن. از روی عکس غذاها دوتا غذا سفارش دادم وقتی آورد ديدم 2 نوع سالاد هستش. يکی از سبزي جات بود اون يکی هم مثل سالاد فصل خودمون بعلاوه ی نان سرخ کرده که شبيه چيپس بود و همین باعث شده بود عکسش توی منو منا به اشتباه بندازه که خوراک سبزيجات و گوشت هستش.

القصه غذا را آورد اولش خيلی خوشم اومد ولی بعد چند قاشق بشدت شوری و ترشی سالادا توی ذوق ميزد. يه جور غذا شبيه کباب خودمون سفارش دادم. از رستوران خارج شدم هنوز چند قدم دور نشده بودم پيشخدمت رستوران که از اولشم فهميد ايرانيم رفتار نه چندان مناسبی باهام داشت اومد دنبالم با لحن جدی و غيردوستانه ای گفت پول غذای دومما حساب نکردم در حالی که حساب کرده بودم. رفتم داخل و به صندوقدار حالی کردم که پول غذاما حساب کردم و اونم عذرخواهی کرد والسلام. بعد سمت ویرانه های یه معبد قدیمی معروف به معبد ژوپیتر که به سبک رومی بود راه افتادم تا نیمه راه رفتم ولی به علت گرمای هوا دیدم از دیدنش لذت نمیبرم برگشتم.

 توی راه برگشت دیدم یه توریست بینوا هی از لبنانیا میخواد یه سوالی بپرسه کسی هم جوابشا نمیده ازش پرسیدم دنبال چی میگرده گقت: یک سنگ بزرگ که قبلا توی معبد بوده ولی حالا نیست و می خوام بدونم کجاست؟ اظهار بی اطلاعی کردم. حالا اگه تو ایران این سوالا پرسیده بود شونصد نفر سعی میکردند بهش کمک کنند. سید بهم تلفنی گفته بود ماشین برای بیروت فقط تا ساعت 4 هست. با اینکه بعلبک شهر قشنگیه ولی فضای امنیتی کلی لبنان و گرمای هوا و استرس اينکه ماشين گيرم نياد باعث شد تصمیم بگيرم زودتر برگردم. توی راه برگشت فقط يک بار پاسپورتما چک کردند و سوال اضافه ای نپرسيدند. نزديکيای بيروت بودم که سيد  بهم زنگ زد باهام توی ضاحيه قرار گذاشت. قرار بود برای سوغات، يه مقدار زيتون و چيزهای ديگه بخرم. سيد لطف کرد و منا برد جايی که بتونم زيتون خوب بخرم. سر راهمون يه سری به ملعب الراية زديم.

ملعب الراية همون جاييه که احمدی نژاد سخنرانی کرد و حزب الله بعضی از مراسم هاش را اونجا برگذار می کنه. توش یه عالمه لاستیک چیده بودند و شده بود پیست ماشین سواری کارتینگ. با سید رفتیم مغازه ی یکی از رفقاش (دوست مشترک من و سید که توی سفر زیارت اربعین یه شب تا صبح پیاده 32 کیلومتر راه رفتیم). سالی دوبار میرفت اروپا لوازم خانگی میاورد میفرخت ازش قیمت یک پنکه کوچیک پرسیدم گفت 30$ ساخت چین به سفارش اسپانیا... بعد  گپی باهم زدیم. ازم پرسید چه چیزی توی این سفر بیشتر برام جالب بود؟ گفتم فکر نمیکردم حزب الله یا بهتر بگم اعضای اون اینقدر در متن جامعه باشند. اینکه شیخ نبیل قاووق را از نزدیک ببینم یا با پسرفلانی که نفر سوم مقاومته توی یک کافه ی شیک سر یه میز بشینم برام باورنکردنی بود. سید پرسید قیلون هم کشید؟ گفتم بله چطور مگه؟ سید یهو داغ کرد شروع کرد با عصبانیت به رفیقش یه چیزایی گفت که من فقط اینقدرشا فهمیدم که چون طرف منتسب به حزب الله باید یه چیزایی را رعایت کنه. خندم گرفت باخودم گفتم بچه مردما ندونسته تو دردسر انداختم. بعد با سید رفتیم زیتون و یه سری چیزای دیگه خریدیم. آخر کار سید منا پیاده کرد و گفت فردا صبح یه نفر میفرسته منا ببره فرودگاه واین آخرین دیدار ما در این سفره. همدیگه را بغل کردیم. خواستم به مثابه پسری که دست پدرشا میبوسه دستشا از روی محبت ببوسم ولی اجازه نداد. اومدم محل اقامتم یه استراحت کوتاه کردم و اومدم بيرون که تا قبل از نماز مغرب در ضاحيه يه چرخی بزنم. شب نيمه ی شعبان بود ولی از جنب و جوش به اون شدت که در خيابوناي ايران همون موقع درحال انجام بود مثل شربت دادن و آزين بستن آنچنانی خيابونا خبري نبود. (فقط اطراف مسجد قائم که تو قسمت قبل به مسجد ارک تشبيه ش کردم يه مقدار چراغونی کرده بودن). بدون هيچ استرسی از ايست بازرسی های حزب الله رد ميشدم. اون بنده های خدا هم کاری به کارم نداشتند. از گذروندن آخرین لحظاتم در ضاحیه نهایت لذت را میبردم. خانواده هایی را که میدیدم که با فراغ خاطر داشتن خرید میکردند. تازه عروس و دامادهایی که دست در دست هم خیابونا را بالا پایین میرفتند. خدایا شکرت که ما هم در قسمتی از تامین امنیت این بخش از امت اسلام که در این گوشه از دنیا درحالی که از شمال تا جنوب شرقشون جنگه و در جنوبشون موجودات خبیثی در لباس انسان با شرارت زندگی میکنند، سهیم هستیم. موقع نماز شد رفتم مسجد قائم عجل الله. بعد از نماز مراسم مختصری شبیه احیاء نیمه شعبان بود مداح به لهجه ی لبنانی در مدح و فراق امام عصر سوزناک میخواند و مردم اکثرا گریه میکردند. بعد از مراسم یه جوان خوش برخورد لبنانی اومد پیشم، دست و پا شکسته فارسی صحبت میکرد. فهمیده بود ایرانیم. توی صحبتاش یه نکته برام خیلی جالب بود. میگفت توی شیعیان لبنان هنوز هم کسانی هستند که  فکر میکنند قریب به اتفاق ایرانی ها آدم های دیندار و انقلابی هستند ولی وقتی میان ایران اوضاع را میبینند بدجور توی ذوقشون میخوره. به گمانم این تفکر معادل تفکر بعضی از هموطنانمونه که یکایک لبنانی ها را عضو یا دوستدار حزب الله میدونند.
بعد این جوان بزرگوار دوستش را که به قول خودش "ابن شهید" یا فرزند شهید بود به من معرفی کرد. گفت ایشون «امیر» پسر شهید «رانی بزی» (در بین دوستانش معروف به حاج حاتم بود) هستند. این فرمانده ی شهید بزرگوار را من از تماشای یکی از کلیپهای مقاومت میشناختم. شهدای مقاومت وصیت نامه تصویری هم دارند. در بخشی از وصیت نامه تصویری این شهید دو فرزندش «امیر» و «شهید» را خطاب قرار میدهد.

video
حالا من روبروی «امیر» فرزند فرمانده ی شهید که در جنگ تموز 2006 به شهادت رسید ایستاده بودم. ناخداگاه ازش پرسیدم «شهید» کجاست؟ (نام برادر امیر).  متعجب شدند، این ایرانیه ما را از کجا میشناسه؟ از بس اون کلیپ را دیده بودم تقریبا صحبت های اون شهید بزرگوار حفظم شده بود که: لقد اَسمَیتُک یا امیر لذلک اسم شهدا، الاُمرا اهل الجنه و...... همینا براشون بازگو کردم دوزاری شون افتاد جریان چیه. با هم یه ده دقیقه ای گپ زدیم. خوشحال بودم که باز هم افتخار آشنایی با نسل آینده ی مقاومت که علاوه بر ایمان به انواع علوم روز مجهز بودند را داشتم.
دیگه شب از نیمه گذشته بود که برگشتم محل اقامتم. تا چمدونما آماده کنم و ریخت وپاشما جمع کنم و سوئیتا تمیز کنم یک ساعتی طول کشید. چند دقیقه یک بار موتورهای هزار و 750 سی سی (که بحمدالله در ایران ممنوعه) توی خیابونهای ضاحیه ویراژ میدادن و صداشون آرامش شب را بهم  میریخت.
فردا صبح سید لطف کرده و یه نفر را فرستاده بود دنبالم. منا تا فرودگاه رسوند. تو فرودگاه  یک عده مفتی سنی را دیدم که برای شرکت در مراسم سالروز رحلت حضرت امام علیه الرحمه به ایران می رفتند. با یکیشون همکلام شدم. الشیخ الدکتور محمد نمر احمد زغموت... مفتی فلسطینی ساکن لبنان که به گفته ی خودش رئیس یک تشکیلات حامی آزادی فلسطین در لبنان بود . اولش تصور کردم برای کنفرانس وحدتی یا ضد سازمانهای تروریستی تکفیری یا چیزی شبیه به این دارن میرن ایران. بهش گفتم اگه جهاد حزب الله 10 ثواب داشته باشه 9 تاش واسه خود لبنانه (در تعاملات داخل لبنان و حفظ وحدت با بقیه گروهها و مذاهب) و 1 ثواب در مقابله با اسرائیل. جواب داد شاید این طور باشه. به نظرم همینشم زورش اومد بگه و شاید قلبا بهش اعتقاد نداشت. ولی بازهم کاچی بعض هیچی. توی این هاگیر واگیر که غالب علمای اهل سنت شامی یاسکوت کرده یا از سازش بدشان نمی آید. تک و توک علمای مثل این اقا که خلاف جهت رود خانه شنا میکنند برای ایران ثروتیست بس ارزشمند.
با تمام خاطرات خوشی که از اين سرزمين زيبا داشتم خیلی ناراحت نبودم که لبنان را ترک میکردم. شايد به خاطر تجربه شرايط امنيتی و يا...
توی هواپيما مستند مردی با آرزوهای دور برد و 7 دقيقه تا تل آويو را شاید برای پنجمین بار دیدم. این بار با حال دیگه ای. مخصوصا آخر مستند مردی با آرزوهای دوربرد که درباره شهید حسن تهرانی مقدم، ابوصاروخ لبنانیها و پدرموشکی ایرانه، اشک امانم را بریده بود.
به درگاه الله سبحان و تعالی دعا میکنم همه شیعیان جهان وطنی که دل در گروی انقلاب امام خمینی (که زمینه ساز ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است) دارند سفر به استانی از استان های ایران و زیارت مجاهدان راه حسین علیه السلام روزیشان شود.

عکس های متفرقه:

 
 سفر به قلب مقاومت - روز اول + تصویر

۱ نظر:

هاجر گفت...

بهترین دوران زندگی من سالهای زندگی در لبنان بوده و هست. حاضر نیستم یک دقیقه زندگی در لبنان رو به سالها زندگی در اروپا و امریکا بدم.
هرچند در نگاه اول شاید کشوری عقب افتاده و درگیر جنگ به حساب بیاد اما لینان بهترین جاییه که یک مسلمان میتونه زندگی کنه.