۱۳۹۴/۰۴/۲۲

سفر به قلب مقاومت - روز سوم+ تصویر

کیفیت تصاویر این سفرنامه توسط بنده عوض نشده و حجمی در حدود 4.5 مگابایت دارند. اگر از اینترنت موبایل استفاده می کنید، می توانید بعدا به مطالعه این مطلب بپردازید.
روز سوم
صبح سید آمد دنبالم. روز اول در مورد قصدم از سفر یک روزه به سوریه در صورت امکان به قصد زیارت حرم حضرت زینب و حضرت رقیه علیهما سلام گفته بودم. سید منا برد به یکی از شرکت های زیارتی در ضاحیه. یه همچین توری موجود بود اما فقط  برای زیارت حرم حضرت زینب علیها سلام زائر می بردند به قیمت 30$ یا بیشتر دقیقاً خاطرم نیست. خواستم هزینه شا که گفتن تا فردا باید تعداد نفرات به حد نصاب برسه. سید هم گفت باید بیشتر در مورد شرایط سفر یک ایرانی (که به هیچ سازمانی وصل نیست) از خاک لبنان به سوریه پرس و جو کنه. بعدش منا برد به جایی که اصلا قرار نبود بریم اونجا. برام جالب بود تقریبا هر جایی میرفتیم نه تابلویی نه نشونی فکر میکنم بعد از جنگ تموز که اسرائیل تمام ساختمان های حزب الله را در ضاحیه نابود کرد تصمیم گرفتند ساختموناشون بی نام و نشان باشه. [توضیح: در لبنان عموم خیابانها اسم ندارند. برخی مناطق توریستی خیابانهای اصلی اسم دارند.] به هر حال رفتیم جایی که کارمنداش همه شبیه به مثلا بنیاد شهدا بودند. ریش آنکارد کرده و پیراهن روی شلوار. رفتیم توی دفتر رئیس. سید یک پاکت از جیبش در آورد و رو به من گفت: رد الأمانات إلى أهلها. پاکت پولی بود که از ایران برای کمک به مقاومت برده بودم و به سید داده بودم تا بدست اهلش برسونه. سید هم خواست بنده شاهد رسیدنش به دست اهلش باشم که البته هیچ الزامی نداشت. ولی شانس ملاقات آدمهای نازنینی را پیدا کردم. از رئیس اون موسسه که کارشون جمع کردن کمک های مردمی و متعاقبا حمایت مالی از مقاومت بود، در خواست کردم که حالا که اومدم تا اینجا و شما هم دفتردستک دارید لطفاً به ازای نفراتی که بهم پول دادن قبض صادر کنید و ایشون قبول کرد. و رسیدها را به اضافه ی یک دستخط چاپ شده ی سید حسن نصر الله با مضمون تشکر به خاطر کمک به مقاومت به من داد.


 یه چرخی توی دفترش زدم دیدم اون آقای رئیس با شخصیت های مهم رده یک مربوط  مقاومت و سیاسیون لبنان اعم از سیدحسن نصر الله میشل سلیمان (شاید میشل عون) و علامه فضل الله عکس دونفری داره.از اون بنده خدا درخواست کردم از 3 دلار تا 300 دلار برای ششصد  و خرده ای دلاری که برده بودم و توی قسمت اول بهش اشاره کردم، واسم قبض بنویسه. (کمک های مردمی را به دلار تبدیل کرده بودم که حملش اسونتر باشه و اینجا هم مجبور نشن دوباره تبدیلش کنن.) حدس میزدم فرد مطلعی باشه لذا از او پرسیدم "به نظر شما حوزه نفوذ حزب الله در لبنان چقدراست؟" ایشون قریب به این مضمون جواب دادند در میدان عمل و در اجتماع (قدرت عملیاتی و اثرگذاری اجتماعی) حزب الله قدرت بلا منازع هستش اما در عرصه سیاست دستش مثل میدان عمل باز نیست. ازش پرسیدم منظورتون تعامل یا تعارض با گروه 14 مارس هستش؟ جواب مثبت بود.  گپی کوتاه با هم داشتیم. قهوه ی عربی سفارش داد بیارند که به زور شکر خوردم. وقتی فهمید توی کار گردشگری هستم گفت شما با پسرم که کاروان میاره ایران میتونی همکاری داشته باشید. بهش زنگ زد اومد یکم با هم صحبت کردیم دیدیم خیلی بدرد کار هم نمی خوریم. سید براش کاری پیش اومد منا به همین مرد جوان سپرد. تا بعد از نماز ظهر وعصر بریم اقلیم التفاح برای بازدید از موزه ی مقاومت در ملیتا. از این دوست جدید که اسمشا کمیل می گذارم در خواست کردم منا به جایی ببره که بتونم مقداری اقلام فرهنگی بعنوان سوغاتی بخرم. رفتیم به مغازه به نام نور الهادی اگه درست توی ذهنم مونده باشه. با یه موتور وسپای بزرگ داشت که شاید پنج ترکه هم میشد سوارش شد رفتیم. یه سری پرچم و جا سوئیچی و هدایائی  مثل این با نشان مقاومت خریدم. از لحاظ قیمت دقیقا دوبرابر اینجا برام تموم شد ولی کیفیت اجناسش بهتر از مشابه ایرانی بود.

بعد از اون رفتیم به یک کافه که هرجور بهش نیگاه میکردی به ضاحیه نمی خورد. خانم هایی که اونجا کار میکردند وضعیت ظاهریشون حتی به خانم های بی حجابی که من در ضاحیه دیده بودم هم نمی خورد. البته در لبنان این چیزا عادیه ولی برای بچه حزب اللهی هایی که میان اونجا هضم این شرایط واقعا سخته شاید هم من این طوری فکر میکردم. بطری های زیادی هم توی ویترین اون کافه بار چیده بودند. از کمیل پرسیدم اینا مشروبات الکلیه؟ خندید و گفت توی ضاحیه فروش مشروبات الکلی ممنوعه. البته فکر میکنم این قانون به صورت نانوشته در ضاحیه اجرا میشد. یه قلیون سفارش داد جالب بود که اونجا به همراه قلیون دوتا کاسه میاوردند توی یکش چیزی شبیه به اجیل خودمون بود و یکی دیگه هویج بود که مثل سیب زمینی خلال درشت کرده بودند و روش فکر میکنم اویشن ریخته بودند. [آجیل لبنانی همراه با ادویه و رنگ بو داده می شود. هویج رو هم خلال کرده در آب میگذارند تا ترد شود بعد با لیموترش و نمک و زیره می خورند که خیلی سالم و خوشمزه است]

 کمیل چیزهایی بهم میگفت که ترجیح دادم باور نکنم. میگفت 90% جوونایی که توی پیاده روهای ضاحیه می بینی آموزش های نظامی حزب الله را گذرونده اند. یه نگاهی توی صورتم انداخت دید فایده نداره ناباوری توی چهرم موج میزنه. موبایشا دراورد چندتا عکس از خودش نشونم داد که حدس میزنم روی ارتفاعات القلمون با لباس نظامی و یه ام 4 یا م 16 توی دستش بود. یکی از عکسها برام خیلی جالب بود زده بود تکفیریه را کشته بود بالا سرش ایستاده بود درحالی که پاش روی سر اون ملعون بود عکس گرفته بود. خدا شانس (توفیق) بده  بچه حزب الهی ها توی ایران این عکسها را توی فیسبوک و اینستاگرام باید ببینن و حسرت بخورند. حالا ترجیح دادم حرفهاشا باور کنم. چند دقیقه ای اونجا بودیم تا اینکه منا به قسمت دیگه ای از اون کافه که خصوصی تر بود برد. اونجا چند نفر پسر جوان نشسته بودند و باهم گپ می زدند. یکی یکی  به من معرفی شون  کرد. یکشون پسر یک شخصیت سیاسی حزب الله که تقریباً نفر سوم مقاومت حساب می شد بود. قبل از جنگ 33 روزه حتی رده های بالای مقاومت هم در دسترس تر از الان بودند ولی برای من جای بسی خوشحالی بود که حتی فرزند یکی از این بزرگواران را می تونستم ملاقات کنم. انیمیشن راشل کوری 2 همراهم بود براشون گذاشتم خوششون اومده بود. کمیل تا مسجد منو رسوند . جالب بود که اونم سر ایست بازرسی های حزب الله باید جواب پس میداد. بعد از مدتی سید با رفیق پایه اش اومد دنبالم. نهار را نیمه کاره رها کردم و سریع رفتم سوارماشین سید شدم. فاصله ی موزه ملیتا در منطقه اقلیم التفاح تا ضاحیه جنوبی حدود 65 کیلومتره ولی نسبت زمان و فاصله جاده های لبنان با اکثر جاده های ایران متفاوته که این بخاطر کوهستانی بودن لبنان و وجود ایست بازرسی های فراوان این 65 کیلومتر را در حدود یک ساعت و نیم طی کردیم. [بین بیروت تا ملیتا فقط ایست بازرسی ارتش در ورودی شهر سنی نشین صیدا وجود دارد که همیشه ترافیک می شود]

 سید پمپ بنزین نگه داشت بنزین بزنه. با زور و ضرب فراوان موفق شدم من پول بنزینا حساب کنم برای 46 لیتر 60000 لیر معادل 118000تومن شد. لیتری تقریبا 2600تومن. انگار ایران خیلی هم بنزین گرون نیست (که البته نسبت به درامد مردم گرونه). به سمت منطقه ی زیبای اقلیم التفاح راه افتادیم. از هر روستایی رد میشدیم از در و دیوار اون روستا می شد فهمید مسیحی هستند یا سنی یا شیعه و اگر شیعه هستند طرفدار حزب الله هستند یا جنبش امل. فقط نفهمیدم درزی ها چه نمادی دارند. [درزی ها در دهکده های خودشون زندگی می کنند و با دیگران اختلاطی ندارند. علامت خاصی هم ندارند.]

جاده های پر پیچ وخم رد کردیم یه جاهایی دیدم بالای ابرها هستیم.

رسیدیم به ملیتا. حكایة الارض للسماء. برای من باعث افتخار بود که با کسی به بازدید ملیتا میرفتم که زمانی اینجا درحال جهاد بوده.

معماری قسمت اول موزه یه جورخاصی بود و به هیچ کدوم از موزه هایی که دیده بودم شبیه نبود. از سازه های نامتقارن استفاده ی زیادی شده بود. از تجهیزات اسرائیلی منهدم شده و غنیمت گرفته شده توسط حزب الله تا سلاح های متعارف نیمه سنگین مورد استفاده مقاومت را تو موزه ی ملیتا می شد دید.

بخش های از موزه تونل های زیر زمینی بود که زمانی توسط رزمندگان مقاومت مورد استفاده قرار میگرفت. مجاهدین راه شرف و عزت، زیر کوه با پُک و قلم همچین تونل های طولانی را دست کنده بودند. اولین چیزی که به ذهن خطور می کنه دست های تاول کرده و صورت های خاک گرفته و دلهای تنگ از دوری خانواده است . این آزادی همراه با عزت مفت و مجانی بدست نیومده.

 بعد از تونل ها روی بافت جنگلی دامنه ی کوه یک پلت فرم بتونی ساخته بودند که دید شگفت انگیزی به سرزمین مشرف به اونجا برای بازدید کننده ها فراهم کرده بود.

 سید توی یک سنگر دوشکا جایی را بهم نشون داد که زمانی مقر اسرائیلی ها بود واز اینجا به مقر اونها شلیک میکردند. فاصلشون شاید کمتر از دو کیلومتربود. .از حرف هاش فهمدم که زمانی خودش اینجا جنگیده ولی مستقیماً این موضوع را به من نگفت.

دم در خروجی یه فروشگاه بود که یادگاری های قشنگی از اشکال مختلف آرم حزب الله و پرچم لبنان می فروخت. یه چیزهایی خریدم و آخر کار دیدم مبلغ زیادی بالاست اومدم چونه بزنم که فروشنده همون اول گفت: "هم للحزب و لیس لی". مجبور شدم از خیر یه سری از اجناسی که با وسواس انتخاب کرده بودم بگذرم.

برگشتیم بیروت توی راه پشت سر هم بنر زده بودند تبلیغ "کیا اسپورتیج " به 20900 دلار تقریبا 70 میلیون تومن خودمون میشد. توی جاده های لبنان مدل های مختلف مرسدس بنز را شاید بیش از ماشین های دیگه میتونستی ببینی. بی ام و هم زیاد بود. معلوم بود آلمانی ها کارشونا خوب انجام داده بودند که توی یک بازار رقابتی کاملا ازاد و بدون حق گمرکی 100% و کارشکنی دو شرکت خودروسازی "لبنان  خودرو" و "سایپای لبنان" که در زمان های کهن محصولات بی کیفیت  خودشونا با قیمتی گذاف و خدمات پس از فروش افتضاح به لبنانی های بینوا قالب میکردند، تونستند خودشونا بکشند بالا. [در لبنان گمرک برای ماشین وجود دارد. اما زیاد نیست. خصوصا برای ماشینهای دست دومی که از اروپا و آمریکا وارد شود. اما هزینه مالیات و ثبت ماشین بسیار بالاست]

سید منو نزدیک محل اقامتم پیاده کرد. تا موقع اذان مغرب استراحت کردم. در مسجد شانس ملاقات آقای علوی را پیدا کردم.  همون شب شیخ نبیل قاووق از شخصیت های سیاسی حزب الله و درس خونده ی حوزه علمیه قم،  امام جماعت بود و سخنرانی مختصری هم کرد.

به یکی از ستون های مسجد تکیه کرده بودم و با آقای علوی صحبت میکردم  که یه بنده خدای لبنانی بغلمون نشسته بود فهمید ما ایرانی هستیم بدون مقدمه منا بوسید و باز هم منو شرمنده رفتار مهربانانه ی شیعیان ضاحیه کرد.
یک مجموعه از دی وی دی های چهارمین جشنواره ی فیلم عمار همراه خودم اورده بودم که اگر موسسه ی فرهنگی اونجا دیدم  بهشون بدم، جایی را پیدا نکردم لذا به آقای علوی تحویل دادم شاید مفید واقع بشه و از ایشون خداحافظی کردم.
با سید در مورد سفر فردای سوریه صحبت کردم . گفت پرس و جو کرده. گفت برای رفت و برگشت از سوریه بصورت زمینی مشکلی نیست اما موقع برگشتن به ایران توی فرودگاه general security یا همون اطلاعات و امنیت لبنان بهم سفت گیر میده. یه دودوتاچارتا کردم و با توجه به این که سه دفعه قبلا سوریه بودم ترجیح دادم روز آخر سفرم را به بعلبک برای زیارت سیده خوله دختر حضرت سید الشهدا بروم.
 بقیه نهار نیمه کاره ی ظهر شد شام شبم. سفر تنهایی برای من شاید یکی از مزیت هاش "هر چه پیش آید خوش آید " بود.
پایان روز سوم
پ.ن: توضیحات داخل براکت [ ] توسط مدیر وبگاه نوشته شده است.

هیچ نظری موجود نیست: