۱۳۹۴/۰۳/۳۱

سفر به قلب مقاومت - روز اول + تصویر

سفرنامه زیر توسط هم میهن عزیز جناب آقای محمد نائینی نوشته شده است. از آنجا که ایشان در صنعت توریسم در ایران فعال است نگاه بسیار خوبی به لبنان داشته و با زبان شیوا و جذابی سفرنامه خود را نوشته است. ایشان تصاویر خوبی هم گرفته که البته گاهی عکس گرفتن خصوصا در ضاحیه برایش دردسر ایجاد کرده. متن سفرنامه و تصاویر بدون هیچ تغییری در محتوا یا کیفیت در اختیار شما قرار می گیرد. امیدوارم مثل من لذت ببرید.

سفر به قلب مقاومت
بلاخره به یکی از خواسته های دیرینه ام رسیدم و اون هم سفر به لبنان با هدف زیارت جنوب و دیدن مقاومت از نزدیک بود. در پیاده روی اربعین سال ۹۳ با یکی از اعضای حزب الله که البته بعدا بهم گفت از اعضای حزبه (به گفته خودش از فرمانده هان رده پایین شاید متوسط) آشنا شدم. با هم تماس تلفنی داشتیم و از شوق من برای سفر به لبنان بهش گفته بودم و القصه بهم گفت ۲۴ ساعت قبل از پروازت بهم اطلاع بده. حدث ما حدث و یکشنبه شبی ساعت ۱۱ رسیدم لبنان. سید فردوگاه آمد دنبالم. فکر میکردم می تونم تو یکی از اتاقهای خونه اش اقامت داشته باشم ولی منا به قلب ضاحیه بردو یک سوییت کامل در اختیارم گذاشت که تو خواب هم همچین چیزی نمیدیدم شاید برای همچین مکانی توی بیروت شبی ۱۵۰ دلار باید میدادم یک سویت آپارتمان مبله حدودا ۱۰۰ متری که با انواع صنایع دستی و تزئینات معمول لبنانی بعلاوه پوکه های گلوله توپ ۱۳۰ و ۱۶۰ میلیمتری تزئین شده بود. این ترکیب جالب نه چندان معمول شاید این حس را به مهمان القاء میکرد: با این که الان ضاحیه در صلحه ولی یادمون نره که در مقیاس منطقه ای کجا داریم زندگی میکیم و هر لحظه یه جهود یا عرب دیوانه میتونه آتش جنگ را شعله ور کنه.


سید در مورد اینکه تو این خونه چی کجاست و چی چطوری کار میکنه برام توضیح داد و چند دقیقه ای نشستیم به گپ و گفت. دلم از عملکرد دولت در زمینه ی سیاست خارجی و مخصوصا گندی که یونسی به موفقیت های منطقه ای ایران بویژه در عراق زده بود خون بود. روی این حساب این دولت را از لحاظ عملکرد رده های بالا به دولت بنی صدر برای سید تشبیه کردم و اظهار نگرانی کردم که داره ایران را می بره لبه ی یک پرتگاه که ممکنه بازگشتش مشکل باشه. سید با اطمینان خاطر جوابی بهم داد که زبانم را بست. گفت اولا جمهوری اسلامی بزرگتر از اونیه که کسی بخواد بهش آسیبی بزنه ثانیاً تجربه ی روحانی یک تجربه ی (به قول خودش) فاشل یا به قول خودمون منجر به شکست هستش و خلاصه این که نمیخواد خیلی نگران باشم. جمهوری اسلامی ایرانی که ازتوطئه ی بنی صدر و سازمان مجاهدین خلق/منافقین تا تیر ۷۸ و فتنه ۸۸ که درشت هاش بوده سربلند اومده بیرون ان شاءالله از این یکی هم به یاری خدا و عنایت امام عصر عجل الله تعالی فرجه سربلند میاد بیرون.
سید گفت فرداصبح ساعت ۱۰ میاد دنبالم که بریم جنوب. خستگی سفر یعنی حدود ۴۰۰ کیلومتر رانندگی تا فرودگاه امام خمینی و ۳ ساعت پرواز برام خواب راحتی را رقم زد.
فردا صبح راه افتادیم بریم جنوب. قبلش رفتیم صرافی بابت تبدیل ۳۰۰ یورو حدود ۵۰۰ هزار لیر لبنانی گرفتم.
بنده در یکی از بخشهای صنعت گردشگری مشغول به کار هستم، سید همونطور که از قبل به من وعده داده بود منا برد پیش یه آژانس مسافرتی توی ضاحیه که شاید منجر به همکاری بین من و اون بنده خدا بشه حدود ۲۰۰ هزارتومن اقلام فرهنگی-گردشگری از ایران آورده بودم تعداد زیادیشا به مدیر بازریابی اون آژانس دادم و با گلایه بهش گفتم که شیعیان لبنان میان ایران فقط مشهد و قم و اصفهان را بازدید میکنند گاهی وقتها یه تک پا هم تا حرم امام خمینی و شاه عبدالعظیم میرن، اما یزد و شیراز زیبا و کویر باشکوه ایران مرکزی اصلا توی برنامشون نیست. مدیر بازاریابی هم نه گذاشت نه برداشت و قریب به این مضمون گفت: خودمون میدونیم ایران کجا چی داره ولی لبنانیها شمال ایران و جاهای تفریحی مثل کیش رابیشتر می پسندند و کلا برخلاف اروپایی ها اهل تاریخ و فرهنگ نیستند. ولی بهم خبرهای خوبی از استقبال مسیحی های لبنان از مسافرت (توریستی-تاریخی-فرهنگی) به ایران داد و این احتمالا به معنی همکاری های بیشتر در آینده خواهد بود. امیدوار اونجا را ترک کردیم بعد هم سر راه، سید، ابویوسف به قول ما ایرانیها رفیق پایه اش و بقول خودش بهترین رفیقشا برداشت. ادمی بود بسیار پر انرژی و ارادت زیادی هم به ائمه اطهار نشون میداد. توی جاده بنر های زیادی از عکس مرحوم ایت الل بهجت دیدم گویا کنفرانسی برای بزرگداشت مقام ایشون قرار بود برگزار بشه.

به صیدا نرسیده بودیم که زنگ زدن به ابویوسف که مادرت بستریه بیمارستان برگرد بیروت تا از دست نرفته. بنده خدا مجبور شد برگرده و حال سید رفیق ما هم بدجور گرفت. جاده بیروت به صیدا و صور یک جاده ی ساحلیه. سواحل مدیترانه واقعا زیبا بود. سید دید که من خیلی ذوق کردم ماشینا زد کنار و چند لحظه تونستم چندتا عکس خوب بگیرم.
موقع نماز به صور رسیدیم. شهری با قدمت طولانی که اتفاقا به حدس من حزب الله اونجا پایگاه مردمی قوی داشت. درمسجد شیخ فضل الله شرف الدین نماز خوندیم. از سنگهای نسبتا بزرگی که اونجا به کار رفته بود تعجب کردم تصور میکردم اینجا معبد یا کلیسا بوده که بعدا تبدیل به مسجد شده اما از سید پرسیدم گفت متعلق به دوره عثمانی هستش.
بعدش رفتیم یک کباب عربی نه چندان خوشمزه شبیه کوبیده و چنجه خودمون خوردیم و حرکت کردیم سمت مقبره شمعون الصفا جد مادری حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه. جای بسیار باصفایی که فکر میکنم شمال شرقی رأس ناقوره جایی که اون دوتا جسد سرباز اسرائیلی را با سمیر قنطار و دیگر اسرای لبنانی مبادله کردن بود. توی گوگل مپ که نتونستم پیداش کنم. با سید ۲ رکعت نماز تحیت خوندیم.
مقصد بعدی حدیقه الایرانی بود. توی راه بیش از اون که مقرهای بازرسی ارتش را ببینم نیرو های (مینویسم حافظ صلح سازمان ملل ولی شما بخوانید جاسوس های اسرائیل) را دیدم غیر از یه گروه ایتالیایی بقیه همه از سیاه پوست های افریقایی از چاد و غنا بودند. سید بدجور گیر داده بود که دوربینما بزارم کنار و تقریبا ۲۰ کیلومتر مونده بود به مارون الرأس دیگه نزاشت عکس از جایی بگیرم خیلی هم تأکید داشت از مقرهای ارتش ونیروهای صلح بان سازمان ملل که رد میشیم من حرف نزنم که نفهمن ایرانیم/خارجیم. از کناریک دره وسیع رد میشدیم که بافت جنگلی نسبتا در هم تنیده داشت و اونورش فلسطین اشغالی بود.سید خواست یه حالی بهم بده بهم گفت بچه های مقاومت اینجا حضور دارن ولی توی روز ممنوعه تحرکی داشته باشند. احساس خوبی داشتم باورم نمیشد در چند صد متری ویا شاید کمتر از محل حضور نیروهایی باشم دنیا را سال ۲۰۰۶ بهت زده کردند. اصحاب اخر الزمانی اخرین ذخیره ی خدا. دوروز بعد وقتی رفتم ملیتا فهمیدم که جنوب لبنان کلا زیرش خالیه (و ما ادراک هذا) و نامگذاری جنگ ۳۳ روزه توسط صهیونیست ها به "حرب الاشباح" دلیل کاملا منطقی داشته. فیلم سینمایی ۳۳ روز جمال شورجه را ببینید متوجه میشید چی میگم. رسیدیم به خار چشم اسرائیلیها در جنوب لبنان. باغ ایرانی با یه پرچم جمهوری اسلامی در مرتفع ترین نقطه مشرف به شهرک های رژیم کودک کش و غاصب صهیونیستی.
اولین چیزی غیر از پرچم های کوچک و بزرگ لبنان و ایران که جلب توجه میکرد عکس شهید بزگوار و جهادگر حسن شاطری خودمون و حسام خونویس لبنانیا بود. بغض گلوما گرفت در پنجمین جشنواره فیلم عمار مستندی از ایشون و کارهایی که ایشون در جنوب لبنان انجام داده بودند دیده بودم و به مقام والای این شهید بزرگوار آشنابودم.
دوست دارم اشاره ای بکنم به این که الان بعد از حدود ۳۴ سال از تشکیل حزب الله ،الان چقدر به خود کفایی رسیده. الان حزب الله ۳ تا بیمارستان "های تک" داره بیش از ۱۲ کلنیک داره شرکت تاکسی رانی و اژانس مسافرت و حمل و نقل و راهسازی داره. موسسات آموزشی داره. اینها همه براش درامدزایی میکنند که هیچ. خیلی از شیعیانی که در خارج از لبنان زندگی میکنن اعم از لبنانی و بحرینی و ... بصورت غیر مستقیم به حزب کمک مالی میکنن. (در پرانتز عرض میکنم بنده واسطه ی رسوندن کمک مالی بیش از دو میلیون تومنی فقط از همشهری های خودم که کارمند و معلم و کاسب و کارگر کارخانه هستند توی این وانفسای اوضاع نامساعد اقتصادی در ایران بودم). به تصور بنده حزب الله اگر تا الان به خود کفایی کامل از لحاظ اقتصادی نرسیده باشه با اون فاصله ی چندانی نداره. پولی هم که ایران یا دقیقتر بگم سپاه پاسداران اونجا خرج کرده بخش ناچیزی از بودجه ی دفاعی بوده نه از بودجه ی عمرانی کشور. تصور کنید سی سال پیش ایران به اندازه ی یک لشکر زرهی تی 72 میخرید الان بعد از سی سال باید به فکر اوراق کردن و جایگزینی تانک مدرنتر می بود هزینه ی نگهداری و پرسنلی که بعد سی سال داره بازنشست میشده و پرسنل جدید بایت جایگزین بشه به کنار. اون هزینه را سی سال پیش اومد برای مردمی کرد که الان هم شرف دارن هم از شرف ما دفاع میکنن و هم احتیاج به جایگزینی ندارن. و هر روز هم دارن قوی تر و قوی تر میشن. دوست داشتم اسم این سفر نامه را "سفر به استانی از استان های ایران" الهام گرفته از یکی از سخنرانی های سید حسن نصرالله حفظه الله که نحن محافظه من المحافظات جمهوری الاسلامیه بزارم ولی یونسی اومد کار را خراب کرد..
القصه که رفتیم داخل. هر آلاچیق به اسم یکی از استانهای ایران بود و از تمام استان ها یک تابلوی فلکسی کنارش بود که به معرفی خلاصه اون استان می پرداخت یک مسجد شبیه به مسجد قبه الصخره ی شهر اشغالی بیت المقدس ساخته بودن که پرچم جمهوری اسلامی برفرازش جلوه یی ایدئولوژیک بهش داده بود. حدیقه الایرانی را بر بلندی ساختند و مشرف بر سرزمین اشغالی به تصور من خاری بر چشمان یهود این دشمنان دیرینه ی خداوند. از اونجا شهرک های اسرائیلی و کشت و کار کشاورزیشون پیدا بود هرچه چشم چرخوندم یک پرچم اسراییل ببینم ندیدم که ندیدم. از سید پرسیدم خط مرزیتون همینه که حدودا یک کیلومتر جلوتره؟ گفت این مرز قلابی هستش کار نیرو های حافظ صلح سازمان ملله. مرز اصلی چند صد متره اونطرفتره.





گشتی زدیم و اونجا را به قصد بیروت ترک کردیم. راه برگشت از منطقه جبل عامل زادگاه بزرگ عالم و فخر جهان اسلام جناب شیخ بهایی رد شدیم . واقعا منطقه ی کوهستانی بسیار زیبایی بود مملو از باغهای میوه بخصوص زیتون. فکر میکردم جبل عامل اسم یک شهره ولی سید گفت یک منطقه کوهستانیه با صد و خورده ای روستا.



برگشتیم بیروت به سید گفتم میخوام سیم کارت بخرم منا برد یه سیم کارت فروشنده که رفیق سید بود بهم داد با ۲۰ دلار شارژ اضافه موقع حساب کردن گفت welcome to Lebanon سید این بار هم حساب کرد و منا بیش از پیش شرمنده ی خودش. در لبنان یک شنبه ها تعطیل رسمیه مسلمونا هم به همین قاعده کار میکنند. موقع پیاده کردن سید بهم گفت که فقط یکشنبه ها می تونه باخانوادش باشه لذا فردا خودوم و خودم. راستش یک کمی حالم گرفته شد من توی بیروت تقریبا جایی را بلد نبودم مونده بودم فردا چیکار کنم. شب به مدیر اژانس مسافرتی که با سید رفته بودم برای بازریابی هم پیامک دادم برای اجاره ماشین به بعلبک که جواب منفی بود. به آقای علوی هم از طریق همین سایت درخواست کمک کردم که به لطف خدا روز سوم جوابش اومد. و صد البته توفقی شد ایشان را زیارت کنم.
پایان روز اول

هیچ نظری موجود نیست: