۱۳۹۳/۱۲/۲۳

خاطرات جنگ 2006

سمر، خانمی لبنانی، بسیار خوش قلب و خوش برخورد است. با اینکه مسیحی است و حجاب ندارد اما بسیار ساده، بی آلایش و بی آرایش است. از آن زن هایی است که ارزششان به مغز و قلبشان است نه در زر و زیورشان. همیشه با بلیز و شلواری ساده و پوشیده، دیدمش.
سمر، عاشق امام موسی صدر است. نمی دانم چطور با امام موسی صدر آشنا شده اما مطمئنا سنش قد نمی دهد که زمان حضور امام موسی صدر در لبنان را به یاد داشته باشد. هرچه بیشتر سخنان امام موسی صدر را خوانده، بیشتر علاقه پیدا کرده و به جایی رسیده که داوطلبانه با موسسه امام موسی صدر همکاری می کند.
تصویر تزیینی است
سمر، برایم از تجاوز رژیم صهیونیستی در سال 2006 خاطره گفت. در روزهای جنگ، مدرسه ای در اشرفیه میزبان پناهندگان شیعه جنوب شده بود. سمر هم به همراه یک گروه مددکار، به مردم ساکن در مدرسه کمک می کرد. او از خاطرات تلخ و شیرین آن روزها چنین می گوید:

در اشرفیه در یک مدرسه دولتی، تعدادی از خانوارهای مهاجرین جنوبی، اسکان یافته بودند. من به همراه مددکاران یک موسسه خیریه برای رسیدگی به امور حضور داشتم. عصرها در آن گرمای تابستان، با بچه ها در حیاط مدرسه می نشستم تا سرگرمشان کنم. من تخصص و تجربه معلمی و تعلیم و تربیت نداشتم اما احساسم نسبت به بچه ها باعث می شد که با آنها بنشینم و سرگرمشان کنم؛ بلکه درد و رنج هایشان را فراموش کنند. یک روز یک نقشه در کیفم داشتم. نقشه را درآوردم. به بچه ها گفتم ببینید ما اینجا هستیم. همه جمع شدند. هرکسی ذوق زده دهکده و محل زندگی خودش را بر روی نقشه نشان می داد. دیگر کارمان همین شده بود. عصرها مانند یک تیم در اتاق فرماندهی عملیات، دور نقشه می نشستیم و اخبار بمباران و اسم دهکده هایی که می شنیدیم را روی آن دنبال کنیم.
بچه های ده دوازده ساله را بیشتر دوست داشتم. با کوچکترها نمی شود راحت ارتباط برقرار کرد. اما نوجوانهای زیبای جنوبی بسیار دوست داشتنی، باهوش و خونگرم بودند. یک روز عصر موقع غروب، منفجر شدم. نتوانستم تحمل کنم. گرما، خستگی، گرسنگی، بچه ها را آزار می داد؛ و ما ایستاده بودیم به صف زن و بچه ها، به نوبت غذا می دادیم.
تصویر تزیینی است
بدترین احساسی بود که به یاد دارم. من، از خانه و زندگی ام که صحیح و سالم است بلند شده ام آمده ام به انسان دیگری که بخاطر بمباران و جنگ، از خانه اش رانده شده، غذا می دهم. احساس گناه می کردم که چرا هموطنمانم آواره شده اند و من سالم و سرحال، دارم نان به دستشان می دهم. نتوانستم تحمل کنم. نشستم و شروع کردم به گریستن. هرکار می کردند آرامم کنند نمی توانستم آرام شوم. آن شب هم به هر طریقی بود، گذشت...
در میان بچه ها، پسربچه ای بود که اصلا نمی توانستم به هیچ روشی با او ارتباط برقرار کنم. یک جور عجیبی بود. با بقیه فرق داشت. برایم غیر عادی بود. با من حرف نمی زد. با بقیه بازی نمی کرد. اصلا یک جوری بود.
بمباران منازل شهروندان توسط ارتش تروریستی صهیونیستی
یادم می آید یک روز محله شیاح برخلاف معمول بمباران شد. هرچند منطقه ما از آنجا فاصله داشت اما دود سیاه بزرگی آسمان را پر کرد. یادم هست که با بچه ها داشتیم به آسمان نگاه می کردیم. یکهو این پسربچه گفت میدونید چطور این ابر سیاه رو میشه پاک کرد؟ گفتم: چطور؟
گفت: اینطوری؛ و دست کوچکش را به حالتی که قاصدکی را از کف آن فوت کنند، گرفت جلوی دهانش و یک فوت کرد. احساس پاک و تعبیر زیبای او از این حادثه دردناک و ترسناک چنان زیبا و تاثیر گذار بود که منقلب شدم و با اشک او را در آغوش گرفتم. می بوسیدمش و اشک می ریختم. بدون آنکه حرفی از دشمن و جنگ بیاورد، این فاجعه را با روحیه پاک کودکانه خود، تفسیر کرد و به راحتی آن را از خیال خود پاک کرد.
از آن پس این پسربچه هم همراه بقیه در بازیها و برنامه ها شرکت کرد.
الان هرکدام از آن بچه ها برای خودشان جوانی رشید شده اند. گاهی بعضی هایشان زنگ می زنند و احوال پرسی می کنند. گاهی عکسی می فرستند. امیدوارم دیگر جنگ نشود.

هیچ نظری موجود نیست: