۱۳۹۳/۰۸/۰۳

تدریس در مدارس لبنان

از وقتی به لبنان آمدم هدفم ورود به مدارس و انتقال تجربه فرهنگی بود. از اول قصد داشتم تا کارشناسی ارشد را تمام کنم، که هم بیشتر با زبان عربی خصوصا زبان تعلیم وتربیت آشنا شوم هم موقعیت و پایگاه بهتری برای ورود به مدرسه داشته باشم.
بهترین راه ورود هم آموزش فارسی بود. برای همین در کلاس های تربیت استاد زبان فارسی رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در لبنان شرکت کردم.
از قبل شنیده بودم که معلم مرد بشدت مورد نیاز است و خیلی از معلم های فارسی، تدریس را رها کرده اند. تصور میکردم شاید فارسی خوب بلد نبوده اند و برای همین موفق نشده اند. البته شنیده بودم بچه ها هم کمی شیطان تشریف دارند.
چشمتان روز بد نبیند!

جلسه های اول اینقدر بچه ها اذیت می کردند و شلوغ می کردند که وقتی بر می گشتم منزل، بسیار عصبانی و ناراحت بودم. به حدی که همسرم می گفت لازم نکرده درس بدهی. ول کن. نمی ارزد وقت بگذاری و اعصابت هم خرد بشود.
با مشاورهای مدرسه و معاون و مدیر مدرسه بارها صحبت کردم و کمک خواستم. توصیه های مفید آنها هم کمک چندانی نکرد.
بچه ها بسیار شیطان، پرتحرک، نا آرام و غیر قابل کنترل هستند. دیدم با مدل کلاس داری ایرانی نمی شود کلاس را اداره کرد. به خودم قبولاندم با مدل لبنانی (داد و دعوا و تهدید و اخراج) کلاس داری کنم. باز هم فایده ای نداشت! اولا من قیافه ترسناکی ندارم و صدا کلفت نیستم و صدای بعضی از بچه ها از من بلندتر است! (خب آنها عادت دارند مثل بیشتر عربها همیشه در کوچه و خیابان و حتی خانه داد بزنند). دوم اینکه کم کم بچه ها از زبان فارسی زده می شدند و بدشان می آمد. مثل درس عربی که عموما در دبیرستان های ما از منفور ترین دروس است.
معاون مدرسه حرف جالبی زد. وی گفت: اینجا مثل ایران نیست. در ایران مردم و خانواده ها قانون پذیر هستند و زندگی روی روال است اما در لبنان قانون و قانون پذیری وجود ندارد. بچه در خانه و خیابان در معرض انواع استرس ها، دعواهای جدی لبنانی، سرو صدای ماشین، موتور، بوق، ترقه، تیر و فشنگ است. زندگی لبنانی پر از استرس و هیجان است. نمی توان انتظار داشت این بچه در کلاس آرام بنشیند. بچه از مدرسه که بیرون می رود و سوار ون می شود، با رانندگی پر استرس و بوق زدن و فحش دادن راننده ها و ترافیک روبروست. خودشان هم در ون شلوغ می کنند و راننده سرشان داد و فریاد می کند. به خانه که می رسد می بیند برق نیست و باید از پله ها بالا برود. وارد خانه که می شود آب قطع است و مادرش دارد به زمین و زمان فحش می دهد! می آید مشق بنویسد صدای ترقه و شلیک تیر هوایی حواسش را پرت می کند. خلاصه هزار و یک عامل هست که مخل آسایش و آرامش است.
اینجا کار تدریس فارسی خیلی خیلی سخت است. از طرفی چون درس فارسی در امتحان نهایی وجود ندارد اصلا برای بچه ها مهم نیست؛ از طرف دیگر مانند انگلیسی یا فرانسه، زبانِ دروس اصلی آنها نیست. (در لبنان درسهای اصلی مثل علوم و ریاضی و فیزیک به انگلیسی یا فرانسه تدریس می شود). 
بچه ها در لبنان خیلی شیطان هستند. هزار و یک داستان دارند؛ از موشک ساختن و پرتاب آن، ترکاندن بطری آب (در لبنان فقط آب معدنی قابل شرب است و هرکس با خودش از منزل یک بطری می آورد)، توپ ساختن با کاغذ و پرت کردن آن، فوتبال با پاک کن، شکستن خط کش و مدادهای یکدیگر، ترکاندن لاک غلط گیر و کثیف کردن میز و دستهایشان، رنگ آمیزی و تاتو روی دست با ماژیک! تا بلند شدن و پس گردنی یا لگد زدن به دیگری در آنسوی کلاس!
خلاصه از هیچ فرصتی برای شیطنت فروگذار نمی کنند. هرچند در دبیرستان کمی عاقل می شوند اما به نظر من، طبق قانون بقای ماده و انرژی که می گوید «ماده نابود نمی شود بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آید»، شیطنت هم نابود نمی شود، بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آید!

پ.ن: بعد از یک ماه و اندی نتوانستم تحمل کنم و کلاس را ترک کردم و استعفای خودم را اعلام کردم (البته قراردادی ننوشته بودیم که بخواهم استعفا بدهم) بشدت احساس ضعیف بودن و نا امیدی کردم و از رسیدن به هدفم محروم شدم. یکی گفت: نتوانستی از پس چند تا بچه بر بیای؟ گفتم: رژیم اشغالگر قدس از پس باباهای اینا بر نیومد! من از پس اینا بر بیام که باباهاشون از پس اونا بر نمیان؟!
پ.ن2: من با دو کلاس هفتم، دو کلاس هشتم، دو کلاس نهم کلاس داشتم. یعنی بچه های سن بلوغ 11 تا 14 ساله. تازه اسم هایشان را حفظ شده بودم و الان دلم برایشان تنگ شده. خصوصا آنهایی که به فارسی علاقه داشتند. از شیطان هایشان بدم نمی آید و دوستشان دارم. خیلی هم بامزه بودند. برای زنگ ورزش و بازی خوب بودند. اما برای کلاس همراهی نمی کردند.

هیچ نظری موجود نیست: