۱۳۹۳/۰۷/۰۹

مزدورهای اسراییل در لبنان

وقتی سریال الغالبون رو برای اولین بار دیدم به کسی که کنارم نشسته بود گفتم ای بابا! اینا هم از ما ایرانیا یاد گرفتن! زنهاشون با روسری میخابن! برگشت و گفت: خب با روسری می خوابیدند دیگه!!!
چون یکهو نصف شب مزدورای اسراییل یا خودشون در رو می شکستند و می آمدند داخل. برای همین خیلی از زنها حتی در منزل خودشون همیشه با حجاب، و لباسِ پوشیده بودند.
متن زیر را با وجود تمام گرفتاری ها و وقت نداشتن، برای این نوشتم تا بدانیم در لبنان چه وضعی بوده و اندکی با درد و رنج مردم جنوب لبنان آشنا شوید و بدانید امنیت و آسایش و سربلندی امروز شیعیان مدیون مجاهدت ها و زحمات کیست.
سال 1985 بود. مزدوران (عملاء) اسراییل در جنوب لبنان هر کار که می خواستند می کردند. عموما جوانانی جذب جاسوسی و مزدوری برای اسراییل می شدند که خیلی فقیر و بی پول و بی شخصیت بودند و نمی توانستند از راه های معمولی به درآمد و زندگی ای برسند. وقتی می شدند عمیل اسراییل (مزدور) و سلاح دستشان می گرفتند، علنا دزدی می کردند و به مردم زور می گفتند و دخترانی را که خوششان می آمد به زور می بردند که همسرشان شوند. یکی از این مزدوران که خیلی قدرت داشت حسین عبدالنبی بود اما به سبب جنایاتش مردم به او حسین عدو النبی می گفتند (حسین دشمن پیامبر). بارها گروه های کوچک مقاومت تلاش کرده بودند او را بکشند اما هر بار خودشان کشته می شدند. او همسر اولش را آتش زده بود و زن دیگری را گرفته بود. دخترک وقتی از او می پرسیدند مگر نمی دانستی که او مزدور دشمن است؟ جواب می داد: خب او را دوست داشتم! البته او هم بعدها در به در شد.
راوی این خاطرات، ام علی است. وی فرزند سید بزرگواری از خاندان امین بود؛ همان خاندان سید محسن امین، دانشمند مشهور و مرجع بزرگ شیعه. در آن سالها قبل از اینکه ازدواج کند، در خانه پدری اش در شقرا زندگی می کرد. پدرش سید و روحانی بزرگی بود و در دهکده آبرو و اعتبار زیادی داشتند.
ام علی که دختر کوچک خانه بود اینگونه تعریف می کند:
حسین عبد النبی جوان بلند قد و خوش چهره ای بود که مزدور اسراییل بود. او مثل عقل هاشم، هم رتبه برخی افسران اسراییلی به حساب می آمد. همه از او بشدت می ترسیدند. اگر به کسی می گفت بیا دفتر من، جرات نمی کرد که برود. چون اگر خیلی مرد بود و می رفت، یا کشته می شد یا آش و لاش و نفله. خیلی از مردهای ده از دست او فرار کرده بودند به بیروت.
برادرم در ده معلم بود. یک روز حسین او را در راه دید و گفت فردا بیا دفتر من. برادرم به خانه آمد و قضیه را تعریف کرد. پدرم استخاره کرد که او به بیروت برود، خوب بود. آن وقتها اگر کسی می خواست از مناطق اشغالی خارج شود باید از اسراییلی ها تصریح (جواز) می گرفت. بدون تصریح، در ایست بازرسی می گفتند: اگر رفتی دیگر نمی توانی برگردی!
خلاصه برادرم رفت. همسرش در ده ماند تا وسایل ضروری شان را بردارد و برود. 
همان روزها، عصری بود. عروسمان از دکاندار شنید که مراقب خودتان باشید، امشب خاندان امین در امان نیستند. (حالا خودش از کجا خبر داشت، جای تعجب است). عروسمان آمد و قضیه را تعریف کرد. آن موقع برادرم ماشین مرسدس نویی داشت و آنرا در حیاط می گذاشتیم. پدرم استخاره کرد و گفت ماشین را ببرید زیر زمین. زیر اتاق خوابها جایی بود حالت پارکینگ. بردیمش آنجا.
شب که شد صدای تیراندازی و جیغ و داد و فریاد شروع شد. همه با ترس نشسته بودیم که صدای پاهای پوتین پوشیده ای را در راهروی جلوی درب خانه شنیدیم و ناگهان درب را با لگد باز کردند و آمدند داخل. داد می زدند و تیراندازی می کردند. یکی شان آمد داخل اتاق من و خواهرم. دست کرد کشو را باز کرد و دنبال پول و طلا و جواهر می گشت. با چشمان باز داشتیم نگاه می کردیم که چطور دارد دستبندهایمان را بر می دارد. نگاهش افتاد به ما. شاید خجالت کشید که دارد جلوی چشم ما دزدی می کند. دادی زد و ما را فرستاد به اتاق روبرو، اتاق پدر و مادرم. همه ما را جمع کردند داخل آن اتاق و در را بستند. در حال غارت بودند و هرچه می خواستند برداشتند. کم کم صداهایشان قطع شد. بوی سوختگی می آمد در را باز کردیم و دیدیم رفته اند. اما جلوی در، دو صندلی چوبی را آتش زده بودند. دود کل راهرو را گرفته بود. دویدم مثل فیلمها پتویی روی آنها بیاندازم تا خاموش شوند. اما ناگهان پتو گر گرفت! دویدم چیز دیگری برداشتم که بیاندازم روی آتش که کسی دستم را گرفت. خلاصه با آب، آتش را خاموش کردیم. صورت همه مان مثل فیلمها سیاه شده بود. همه ی خانه سیاه و دود زده شده بود. از خانه های اطراف صدای تیراندازی و جیغ و داد و فریاد می آمد. نشسته بودیم و بهت زده و غمگین و هراسان همدیگر را نگاه می کردیم که صدای پا ها دوباره آمد. ریختند تو. با خودم گفتم کاش آتش را خاموش نمی کردیم که نیایند. چشم یکی شان افتاد به النگوهای مادرم. داد زد: طلا؟ بدشون به من! یکی دیگر آمد تیرهوایی بزند خورد به چراغ و فیوز پرید. همه جا تاریک شد. ما و خانه هم که سیاه بودیم و چشم چشم را نمی دید. ترسیدند بلایی سرشان بیاوریم یا خودشان اشتباهی به هم تیر بزنند، داد می زدند کسی تیراندازی نکنه، بریم بیرون. خلاصه شانس آوردیم ولی جرات نمی کردیم برویم کنتور را بزنیم. تا صبح در اتاق پدر و مادرم بودیم. صبح همسایه ها به همدیگر سر می زدند و هرکس داستان خودش را می گفت. بعضی ها مجروح شده بودند بعضی ها را برده بودند و.... خانه یکی رفته بودند و وسایلش را برداشته بودند تیری در پایش خالی کرده بودند و خانه را منفجر کرده بودند.
شانس آوردیم ماشین را ندیده بودند وگرنه یا می بردند یا آتش می زدند. وسایل ضروری را برداشتیم و همه سوار ماشین شدیم و فرار کردیم به بیروت. در راه به هرکسی می رسیدیم می گفت مراقب باشید. اگر کاروان اسراییلی دیدید نزدیکشان نشوید. با تانک لهتان می کنند. دیشب فلانی را زیر گرفتند. با ترس و لرز رفتیم و از ایست بازرسی نبطیه رد شدیم. به صیدا که رسیدیم دیگر احساس امنیت کردیم و چیزی خریدیم تا بخوریم. صیدا با مقاومت مردمش به تازگی آزاد شده بود و طعم امنیت را آنجا چشیدیم.
به بیروت رفتیم. خانه ای در ضاحیه داشتیم، آنجا ساکن شدیم. دوش گرفتیم و قیافه مان دوباره سفید و تمیز شد. در آن زمان جنگ داخلی لبنان جریان داشت. حرکت امل با امکانات محدود و توان ناکافی تلاش داشت تا از شیعیان حفاظت و مراقبت کند و جلوی کشتار و قتل عام و کوچ اجباری آنها را بگیرد. برادرم محسن در یک صرافی کار می کرد. روبروی آنها ساختمان یکی از گروهک های دروزی بود. محسن و رفیقش هر وقت پول صندوق زیاد می شد می بردند بانک و به حساب می ریختند. یکبار محسن پولها را برداشت و رفت اما خبری از او نشد. بعد از ساعتی دوستش از داخل دکان دید یکی با موتور محسن آمد و می خواهد وارد ساختمان روبرویی شود. دوید و گفت این موتور ماست. محسن کو؟ گفت بیا بالا بهت بگم. از اونجایی که درزی ها اصلا قابل اعتماد نیستند، جرات نکرد داخل شود. از آن روز تا به حال هرچقدر گشتند، محسن پیدا نشد که نشد. حتی کار به خود جنبلاط، رهبر دروزی ها رسید و با اینکه در آن زمان با حرکت امل هم پیمان و هم جبهه بودند اما فایده ای نکرد. به این نتیجه رسیدیم که تعدادی از آنها محسن را به خاطر چند هزار دلار بود ربوده و سر به نیست کرده اند.
بعدها که اسراییل مقداری عقب نشینی کرد، رفتیم سلطانیه،دهکده نزدیک ده خودمان و خانه ای اجاره کردیم. یکبار خواهر بزرگترم گفت من دیگر نمی توانم تحمل کنم. من میروم به خانه سر بزنم. پدرم استخاره کرد و خوب درآمد. به او گفت فلان جا مقداری پول هست و فلان جا فلان کاغذها و مدارک جا مانده. ببین هنوز هست یا نه. خواهرم رفت و شب برگشت. پول و کاغذها دست نخورده بود و آنها را با خود آورد. چند روز بعد دو خواهرم خواستند بروند خانه. من گفتم باید مرا هم ببرید. راهی شدیم. رفتیم به خانه. سیم برق را مزدورها از دکل اصلی قطع کرده بودند. یکی از همسایه ها برایمان سیم کشید. یخچال را باز کردیم. پر از کپک و عفونت بود. همه چیز خراب شده بود. با کمک همسایه ها منزل را تمیز کردیم. خلاصه یکی از تفریحات ما این شده بود که به ده خودمان برویم و همسایه ها را ببینیم. خیلی خوشحال می شدند. تعداد کمی در ده مانده بودند و بیشترشان هم بدون مردهایشان بودند. بقول خانم همسایه، می شود بدون حجاب در ده راه رفت! چون اصلا مردی نیست!
اسراییلی ها ساعتهایی را منع آمد و شد زده بودند. اما میرفتیم. اگر صدای ماشینهایشان می آمد جایی پنهان می شدیم.
گاهی اسراییلی ها نصف شب در می زدند و وارد خانه ها می شدند تا تفتیش و جستجو کنند. گاهی هم می گفتند بیایید بیرون. همه که بیرون می آمدند می دیدند اسراییلی ها مواد منفجره کار گذاشته اند، و جلوی چشمشان خانه شان را منفجر می کردند. 
بعضی وقت ها می گفتند جوان ها باید بیایند به مدرسه یا به مسجد. در آنجا آمار می گرفتند و بعضی از مزدوران، گزارش می دادند که این فلانی با مقاومت در ارتباط است. فلانی اینکار را کرده. فلانی فلان است.... ساعتها و حتی روزها جوانها را به این منظور در آفتاب نگه می داشتند. یکبار برادرم در این آمار گیری بود. توسط یک مزدور که کمی مهربان بود و مثل بقیه وحشی نبود برایش مقداری غذا فرستادیم.
یادم هست اولین بار که مزدورها در دهکده برای خودشان ساختمانی را غصب کرده و دفتر کارشان قرار دادند، همان شب، مقاومت عملیات کرد و به دفتر حمله کرده و یکی دو نفر مزدوری که بودند را کشتند.
یک بار در سرکشی به خانه مان، ناگهان سایه یک مرد را دیدم. خیلی ترسیدم. فکر کردم دوباره مزدورها آمده اند. نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم و جیغی بزنم. جوانی وارد شد و با دیدن من یکه خورد. با اینکه صورتش را پوشانده بود او را شناختم. گفت کمی آب بده. من از مقاومت هستم. به او آب دادم و فهمیدم در نبود ما جوانهای مقاومت در خانه ما پنهان می شده اند. 
به فضل جوانان مقاومت و شهدا، امروز در کمال سربلندی و بدون هیچ ترسی زندگی می کنیم. اسراییل جرات ندارد وحشیگری هایش را تکرار کند. و ما هم جنایاتش را فراموش نمی کنیم.

هیچ نظری موجود نیست: