۱۳۹۳/۰۱/۲۱

خسارت زدگان

بچه ها در ماشین خواب بودند. من هم خوابم می آمد. اینجا محله ساقیه الجنزیر است. کمی قبل از روشه اگر پشت به دریا از شیب خیابان بالا بروید به دانشکده جامعه شناسی دانشگاه لبنانیه می رسید. در آینه ماشین دیدم پیرزنی از پشت نزدیک می شود. قلاده سگش را به دست گرفته بود و آرام آرام، قدم زنان، شیب خیابان را بالا می آمد. لباسش شبیه لباس خواب سفید گلدار بلندی بود. عینک آفتابی گربه ای درشتی بر چشم داشت و موهایش را هم خیلی معمولی پیرایش کرده بود. به سر خیابان که رسید سگش وارد باغچه شده و به کار خودش مشغول شد!
رفتگری سبز پوش وارد خیابان شد.

مردی میانه سال و بسیار لاغر. احتمالا مصری بود. در صورت سیه چرده و لاغرش، تنها سبیل سیاهی خودنمایی می کرد. چند کلمه با پیرزن حرف زد و آمد درست جلوی ماشین من نشست روی سنگفرش پیاده رو. کیسه زباله و انبرک مخصوص جمع کردن زباله را روی زمین گذاشت. از کیسه نایلونی که دستش بود یک جعبه سیگار درآورد و در جیبش نهاد. بعد یک کیک و آب میوه در آورد و آرام مشغول خوردن آنها شد. آنقدر در افکارش غرق بود که اصلا مرا نمی دید. بعد از خوردن ناهار محقرانه اش سیگاری بر لب گذاشت. روبروی او یک میتسوبیشی سفید رنگ شیک در طرف راست کوچه توقف کرد. مردی با کت شلوار و کراوات شیک پشت آن بود. او هم ظاهرا راننده بود. منتظر دختر صاحب کارش بود تا از کلاس برگردد. کمی که نشست، پیاده شد و درست روبروی رفتگر سبزپوش، ایستاد و با دستی در جیب شلوار و دستی بر لب مشغول سیگار کشیدن شد. هردو خارجی، اما این کجا و آن کجا.
شاید رفتگر به این فکر می کرد که اگر کمی درس خوانده بود می توانست جای این راننده باشد. حقوق خوب، لباس شیک، همراهی دختر رییس، غذای خوب، موبایلی در جیب و....
شاید به خانواده اش در کشورش فکر می کرد، شاید اصلا زن و بچه هم نداشته باشد و به پدر و مادرش فکر می کرد.
از عمق تفکر او من هم به فکر فرو رفتم. در این چند ثانیه، چند نفر پیرامون من در خیابان بودند، پیرزن لبنانی تنها با سگش، رفتگر سبزپوش، و راننده. عمر چقدر سریع می گذرد. و انسان چه زود پیر می شود.
وَمَن نُّعَمِّرْ‌هُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ ۖ أَفَلَا يَعْقِلُونَ ﴿٦٨یس هرکسی که پیر می شود از خلقتش کاسته می شود (شکسته تر می شود)
ارزش انسان در پیری به چیست؟ علم و خودساختگی. پیرزنِ تنها اگر فرزندان زیادی داشت الان مجبور نبود لنگ لنگان سربالایی خیابان را بالا بیاید تا سگش را به گردش ببرد، بچه ها و نوه هایش او را به گردش می بردند. اگر استاد دانشگاه بود الان راننده داشت و ماشین گرانقیمت و رفاه و عزت و احترام.
اگر آن رفتگر سواد داشت الان مجبور نبود زیر آفتاب گرم لبنان در هوای شرجی خیابانها را تمیز کند. هرکسی هرچقدر هم تلاش و پیشرفت کند روزی انگشت به دهان می گزد و خود را مغبون می بیند. چرا که
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ‌ ﴿عصر٢ این سوره را امام موسی صدر همیشه قبل و بعد از جلساتش با فرماندهان حرکت امل می خواند تا یادشان باشد به خوبی از وقتشان بهره ببرند. عادتی که هنوز هم در میان آنان زنده است.

هیچ نظری موجود نیست: