۱۳۹۲/۱۲/۱۵

زنده بودن مردگان و شهدا

سید را در گوگل پلاس پیدا کرده بودم، از ریشیر مطالبش توسط دوستان حلقه های خودم. فالو اش که کردم نظر هم برایش میگذاشتم. تا اینکه متوجه شدم ایشان در لبنان است. برایش پیغام دادم و ایشان با نهایت تواضع، به یک ناشناسِ ندیده و نشناخته اجازه داد تا او را ببیند.
سیدِ عزیز ما، هرچند مدتی پلاس را ترک کرد و بعد لبنان را هم ترک کرد اما همیشه برای من عزیز بوده و به یادش بوده ام.
وقتی یک ایرانی برای درس یا کار به لبنان می آید نه تنها مشکلات غریب بودن و تنها بودن و ناشناس بودن را دارد بلکه مشکلات لبنان هم اضافه بر آن باید تحمل کند: گرانی و شلوغی و بی برقی و بی آبی و ...
ماجرای زیر که سید در پلاس خود تعریف کرده مرا یاد داستانی از حضرت علامه طباطبایی انداخت. اول ماجرای سید را بخوانید:
مدتی از حضورم در لبنان میگذشت که قرار شد خانواده هم به من ملحق بشن. به دلیل شرایط خاص ضاحیه، ترجیح دادیم برای اسکان، خونه ای کوچک در یکی از روستاهای جنوب اجاره کنیم؛ روستایی که محل شهادت بیش از 100 نفر از رزمندگان مقاومت اسلامی در طول سالهای اشغالگری صهیونیستها بود. فقط تنها نگرانیم، غربت و تنها موندن خانومم با سیدعلی سه ساله در اون روستای دورافتاده بود. چون من باید هر روز صبح مسیر 80 کیلومتری جنوب تا بیروت رو می اومدم و آخر شب برمیگشتم.
بالاخره خانواده از راه رسیدند و بعد از توقفی کوتاه در بیروت سه نفری عازم جنوب شدیم. حس غریبی بر فضای روستا و خانه حاکم بود، و فکر تنها ماندن زن و بچه ام در آنجا خیلی برام آزاردهنده شده بود. کلید رو چرخاندم و در رو باز کردم و وارد خانه شدیم..
خانومم و سیدعلی که از پرواز طولانی اون روز حسابی خسته بود، آماده استراحت میشدند؛ منم همونجوری که نشسته بودم، سر سیدعلی رو روی پام گذاشته بودم و نوازش میکردم تا بخوابه. سکوت توی خونه حاکم شده بود و فقط من بیدار بودم و هنوز داشتم موهای سیدعلی رو نوازش میکردم که با صدای در به خودم اومدم. آروم سر سیدعلی رو گذاشتم روی بالش و بلند شدم رفتم در رو باز کردم..
در رو باز کردم. شهید علی منیف اشمر و برادرش شهید محمد منیف اشمر دم در ایستاده بودند. با چهره ای خندان و مهربان، سلام علیک گرمی کردند و به هم دست دادیم.. با همون لهجه شیرین لبنانی چند جمله ای گفتند: «کیف الحال؟ کیف الصحة؟ کل شي تمام؟ بدکم شي؟» (چطورید؟ خوبید؟ همه چی فراهمه؟ چیزی نیاز ندارید؟) منم خیلی عادی، انگار نه انگار که این دو برادر شهید شده اند، ازشون تشکر کردم و گفتم «الحمدلله، مشکور، کل شي تمام!» بعدشم گفتند خلاصه نگران نباش، هر کاری داشتی ما در خدمتیم. منم دوباره تشکر کردم و خداحافظی کردیم و اومدم توی خونه و در رو بستم..
لحظه ای که در بسته شد، یهو به خودم اومدم و دیدم هنوز توی اتاقم و سر سیدعلی روی زانومه و دارم موهاش رو نوازش میکنم. نمیتونم بگم خواب بود یا واقعیت، ولی بی اختیار اشکم سرازیر شد از این همه لطف و مهربونی و مهمون نوازی شهدا.. خانومم که بیدار شد، قصه رو براش تعریف کردم و گفتم نگران نباش، که میزبانهای خوبی داریم! وقتی من نبودم اگه مشکلی پیش اومد یا کاری داشتی، اشمرها رو صدا بزن..

اما ماجرای مرحوم علامه طباطبایی از این قرار است:
مرحوم علامه ى طباطبایى قدس سره فرمود: هنگامى که در نجف اشرف درس مى خواندم، از تبریز هر ماه مبلغى برایم مى فرستادند و با آن زندگى مى کردم. مدتى به علت اختلاف دو دولت ایران و عراق، ماهیانه ى ما قطع شد و پس انداز ما هم تمام شد. روزى هنگام مطالعه ناگهان این فکر رشته ى افکار مرا پاره کرد که تیرگى رابطه ى ایران و عراق تا کى ادامه خواهد داشت؟ پولى که نداریم و در غربت به سر مى بریم.
به محض این که این فکر به نظرم رسید، متوجه شدم کسى محکم درب خانه را مى کوبد. رفتم و در را باز کردم. آقایى پشت در بود با محاسن حنایى و قد کشیده، عمامه و لباسش فرم خاصى داشت. به محض این که در را باز کردم، گفت: سلامٌ علیکم. جواب سلام را دادم. گفت: من شاه حسین ولى هستم. خداوند تعالى مى فرماید: در این 18 سال، چه وقت تو را گرسنه گذاشتم که تو حالا مطالعه ات را رها کردى و به فکر این افتادى که روابط ایران و عراق تا کى تیره مى ماند و کى براى ما پول مى رسد؟ خداحافظ شما. من هم خداحافظى کرده و درب را بستم و آمدم پشت میز نشستم. ناگهان به خود آمدم و سرم را از روى دست خود برداشتم. سپس چندین سؤال در ذهنم ایجاد شد که آیا با پاهایم رفتم و در را باز کردم یا همین طور که سرم روى دستم بوده، این جریان را مشاهده کردم؟ جواب این سؤال برایم روشن نشد.
سؤال دیگرى که برایم پیش آمد این بود که آیا خواب دیده ام یا بیدار بودم، ولى برایم مسلم بود که بیدار بودم.
سؤال سوم این بود که این آقا گفت: شیخ حسین ولى یا شاه حسین ولى؛ اما شاه بودن، به قیافه اش نمى خورد. از شیخ بودنش هم مطمئن نبودم.
این پرسش ها برایم بدون جواب بود تا این که به تبریز برگشتم و صبح ها طبق معمول نجف ـ که هنگام بین الطلوعین به وادى السلام مى رفتم ـ در آن جا هم به قبرستان مى رفتم. روزى همین طور که در قبرستان قدم مى زدم، ناگهان قبرى که نشان مى داد قبر انسان محترمى است، توجه مرا جلب کرد، نوشته ى سنگ قبر را خواندم. پس از احترامات زیاد نوشته بود: مرحوم شاه حسین ولى. متوجه شدم این آقا، همان آقایى است که در نجف به منزل ما آمد. تاریخ فوتش را نگاه کردم، دیدم حدود 300 سال قبل است.
مطمئنا پاکی و خلوص نیت این دو سید باعث شده خدا و بندگان برگزیده اش به آندو نظر لطف داشته باشند. اما من نالایق چهار سال در لبنان هستم نه یک زنده نه یک شهید پیشم نیامد بگوید نگران نباش! تازه دزدهای زنده هم به منزل ما زدند! به لطف مزاحمت های همسایه ها و دزدان گرامی، هروقت از بیرون برمیگردم منزل، نگرانم نکند درب را شکسته باشند و داخل شده باشند. خیلی دوست دارم مثل بقیه مردم اسلحه حمل کنم. حیف که نمیشه. اینم روزگار ماست.

هیچ نظری موجود نیست: