۱۳۹۲/۱۲/۲۴

راهزنی در لبنان

راننده تاکسی بود. به قیافه اش می خورد حدود 50 سالش باشد. قبلا قصاب بوده اما الان رانندگی می کند. یک ماشین تویوتای آوانزا داشت. ماشین خوبی است، هفت نفر مسافر می تواند حمل کند.
می گفت:
 اوایلی که ماشین را خریده بودم، خانمی با دو بچه ایستاده بود. از من خواست او را به یکی از دهات بعلبک ببرم و برگردانم.
گفتم: چقدر حاضری کرایه بدهی؟ گفت من هشتاد دلار دارم. گفتم قبول. خدا بده برکت.
رفتیم. شب بود که به ده رسیدیم. برق هم نبود. جلوی خانه ای ایستادیم. گفت من نیم ساعت با مادرم بنشینم و وسایل بردارم و برگردم. داخل ساختمانی شد.
ناگهان یک ون از پشت کوبید به ماشینم. پیاده شدم گفتم داداش ماشینو داغون کردی. مراقب باش خب.
گفت مگه میخای با ماشین برگردی؟ گفتم: پ ن پ، فکر کردی پیاده برمیگردم (البته لبنانی ها به جای پ ن پ می گویند شو لَکَن : پس چی)
گفت نه خیر، اینجا هستی. از ون چهارتا آدم مسلح قلچماق که صورتشان را پوشانده بودند پیاده شدند. نوک اسلحه را گرفتند پشتم. جیبهایم را خالی کردند. هزار و خرده ای دلار توی کیفم بود. رییسشان برداشت و گفت: اولین باره یه راننده با اینهمه پول گیرمون میاد. گفتم پولا کوفتتون. ماشینو هم نمیتونی کاری بکنی. چون تازه این مدل اومده به بازار و نمیتونی اسقاطش کنی. نمیتونی هم بفروشیش. حالا ولم کن برم. الان این خانم و بچه هاش میان و می بینن شما رو. گفت ههه، کدوم خانم، تله گذاشته بودیم. از خودمونه.
خلاصه، مرا بردند در صحرا، تا 5 صبح روی سنگ نشانده بودند و اسلحه را روی سرم گرفته بودند. زندگی ام آمد جلوی چشمم. به اندازه تمام این سالها پیر شدم. مطمئن بودم مرا می کشند. هر حرفی میزدم می گفتند ساکت، باید رییس بیاد. خلاصه 5 صبح اومد با ماشین من. گفت دستاشو باز کنید. دستامو باز کردند. کلیدو داد به من. گفت این راه رو میگیری مستقیم میری. به پشت سرت هم نگاه نمی کنی. گفتم: خب این راه کجا میره آخه؟
گفت میره جهنم. گفتم: پس تو بیا راهنمایی ام کن.
گفت برو گمشو. یالا.
من فکر کردم الانه که از پشت با تیر بزنند. راه افتادم. برخلاف تصورم کاری نکردند و من دور شدم. جاده خاکی بود و در تاریک روشنی صبح می رفتم تا رسیدم به جاده اصلی. مقابل نبی شیت سر درآوردم. به اولین ایست بازرسی که رسیدم پیاده شدم و گفتم من را دزدیده بودند. نگاه غیر مسئولانه ای کردند و گفتند خب شانس آوردی، خدا حفظت کرد!
گفتم لا اقل ماشین رو بگردید ببینید چیزی پنهان نکرده باشند دوباره توی بیروت بدزدند ماشین رو که جنس را بردارند. خلاصه ماشین را گشتند چیزی نبود. افسر گفت اگر آنها را ببینی میشناسی؟ گفتم: می شناسم؟ معلومه که میشناسم. جاشون رو بلدم. جرات داری با من بیای بریم؟ کاملا معلوم بود که از عشایر بعلبک می ترسند و با آنها درگیر نمی شند. خلاصه گفتند برو خدا رو شکر کن زنده ای.
از آن موقع به بعد دیگر آدم به بعلبک نمی برم. یک بار جوانی با زنش گفت بعلبک چقدر می گیری بری؟ گفتم 200 دلار! سریع گفت قبوله! گفتم ولی من قبول ندارم!

هیچ نظری موجود نیست: