۱۳۹۲/۰۶/۰۵

انفجار در تهران؟!!

همان چهار راهی که همیشه رد می شدم، وسط چهار راه شلوغ و سردرگم، گاهی انظباط (پلیس راهنمایی حزب الله) می ایستاد گاهی یک پلیس شهرداری. همان که نبشش معجنات الخباز بود (معجنات هر چیزی که با خمیر درست می شود مثل پیتزا و مناقیش و...). همان که چند قدمی با مجمع سید الشهدا فاصله دارد. جوان باطری فروشی که مغازه اش آنجا بود شهید شد، فلافلی سر خیابان شهید شد، مغازه ها که تا مدتها در آتش می سوخت، شیرینی فروشی نابود شد و سلمانی دیگر وجود ندارد. اجساد این طرف و آن طرف پراکنده است. تکه های گوشت سوخته از در و دیوار آویزان است.
با اینکه سید حسن گفت ما به کسی اتهام نمی زنیم، ادعا می کنم مسئولیت مستقیم این انفجار ها نه به عهده ی زامبی های سلفی خارجی در سوریه، که به عهده ی دستگاه امنیت دولت لبنان و سعد حریری و وابستگانش است. همانها که پول و سلاح به تروریستها دادند و بنادر و معابر لازم برای ورود سلاح و مهمات و مواد منفجره را برای آنها باز کردند. نباید از هجوم مورچه گازی های سیاه ترسید، فقط کافی است لانه شان را نابود کنی، بقیه دیگر کاری نمی توانند بکنند. لانه ی این مورچه های سلفی فلسطین اشغالی است. همان که برای تامین امنیتش تمام کشورهای اسلامی دور و بر را به هم ریختند و به آتش کشیدند.
خدا مرزداران کشورمان را خیر دهد و کمک کند که اگر آنان نبودند مملکت ما هم تفاوتی با عراق و سوریه نداشت. و ننگ بر کسی که نه تنها برای حفظ مملکت گام بر نمی دارد، بلکه در راستای تخریب و نابودی آن هم می کوشد.
خیلی سخت است ببینی بمبی قوی در نزدیکی منفجر شده و آشنا ها و مغازه ها و خانه های مردم بی دفاع را نابود کرده باشد. دیگر میوه فروش سر کوچه را نبینی، مغازه دار سرکوچه مرده باشد، دکه روزنامه فروشی تبدیل به تکه آهن قراضه ای شده باشد و ماشینهای بغل خیابان، سوخته و نابود شده باشند. سخت است به جای پاساژ شیکی که از جلوی آن رد می شدی، خرابه ای بر جای مانده باشد. بانکی که همیشه توی آن معطل می شدی و کارهایت را می کردی، دیگر وجود نداشته باشد و تصویر کارمندان شهید را به دیوار زده باشند.
پس به جای اخم و دعوا با هموطنمان، به جای غر زدن و اتهام به مسئولینمان، وجود امنیت را غنیمت بشماریم و از عمرمان استفاده کنیم. تلاش کنیم خائنان به مملکت را رسوا کنیم و اجازه ندهیم آنها به مسئولیت و ریاست برسند.

۱۳۹۲/۰۵/۲۷

شیعیان غریب یا امام غریب؟

چشمم که به گنبد طلایی سلطان جود و سخا افتاد، اشک چشمانم را فراگرفت. حال خاصی مرا فرا گرفته بود. حال زندانی و مجرمی که به لطف سلطان، عفو شده و تازه علاوه بر آن، اجازه داده اند خدمت او رفته و عذرخواهی کرده و حاجت های خودش را هم بگوید. اصلا فکر نمی کردم دوباره به مشهد مشرف شوم. گفتم یا در لبنان ما را به جرم شیعه بودن می کشند یا به علت گناهان، توفیق زیارت نصیبمان نخواهد شد. اما مولای مهربان باز هم لطف و عطایش را شامل حال ما کرد و به دیدارش مفتخر شدیم. آنقدر حرمش شلوغ بود و عاشقان و شیعیان از اقصی نقاط دنیا به آنجا آمده بودند که روز اول نتوانستیم وارد حرم شویم. جلوی پنجره فولاد زیارت خوانده و برگشتیم. نیمه شب ساعت حدود 2 توانستم داخل شده و زیارت کنم و با زحمت خودم را به ضریح مطهر برسانم.
می گویند امام غریب؛ اما غریب آن نیست که در زادگاهش نباشد، غریب آنست که خدا و پیامبر، او را امیرمومنان تعیین و معرفی کنند اما از ظلم و نادانی مردم، سر در چاه کند، غریب علی علیه السلام است که پهلوانان عرب از هیبت و قدرتش به لرزه در می آمدند اما توسط نامرد مردمان در نماز از پشت به او حمله شد؛
غریب آن است که بعد از شهادت پدرش که برترین انسان خلقت بود، سرور مومنان بود، نبی خدا بود، درب خانه اش را آتش بزنند و با لگد چنان به در بکوبند که بچه اش سقط شود، غریب فاطمه است که فدای ولایت حقه ی علی شد؛
غریب آن است که همسرش او را مسموم کند و نگذارند در خانه ی جدش دفن شود و تابوتش را تیرباران کنند، غریب امام حسن است که مسلمان نماهای حرام زاده ی صهیونیست، قبرش را تخریب کردند و زائرانش را کتک می زنند، لعنت خدا بر آنها؛
غریب آن است که مردم او را روی دوش پیامبر دیدند و شنیدند که سرور جوانان بهشت است، اما دور هم جمع شدند و ایمان ظاهریشان را کنار زدند و گفتند از کینه ی پدرت که اجداد کافر ما را کشت، تو را می کشیم، غریب حسین علیه السلام است که مظلومانه و تشنه با فرزندانش کشته شد؛
غریب آن است در بین قاتلان پدرش زندگی کند و هر دم چهره ی آن نامردمردمان نامسلمان را ببیند و آنقدر فضایل و عباداتش زبانزد باشد که به دستور خلیفه ی غاصب خلافت، به شهادت برسد، آری غریب امام سجاد است که سنگ قبرش هم برای اصحاب شیطان قابل تحمل نبود و تخریبش کردند،
غریب آن است که علم و دانشش سرآمد دانشمندان و فقها باشد و تنها سلاحش در مبارزه با غاصبان خلافت، علم و اخلاق و فضیلت و محبوبیتش باشد، آنگاه به دست آن بی منطقان و اصحاب زر و زور کشته شود. آری غریب امام باقر علیه السلام است که زندانبانانش در دمشق مرید و شیدای او شده بودند و هشام بن عبدالملک از ترسش او را مسموم و شهید کرد؛
غریب آن دانشمند بزرگ و عالم علوم اهل بیت است که استاد فقهای مسلمانان بود به طوری که ابوحنیفه گفت: اگر جعفر بن محمد نبود، مردم احکام و مناسک حجشان را نمی‏دانستند. غریب آن است که افرادی ادعای پیروی از شاگردان او را دارند اما خون شیعیانش را حلال می دانند. غریب امام صادق علیه السلام است که خلیفه شیطان در زمین، از ترس دانش و روشنگری اش او را به شهادت رساند؛
غریب آن کسی است که پرهیزکارترین مرد زمان خودش باشد و فضایلش زبانزد باشد اما دشمنان خاندانش جلوی منزلش بیایند و به او و پدرانش اهانت کنند و او تحمل کند و به کاظم مشهور شود. غریب امام کاظم است که سالها زندان ظالمان شیطان صفت را تحمل کرد و او را در آخر به شهادت رساندند؛
غریب آن است که در ظاهر امیر باشد و در حقیقت اسیر، آنکه به زور از زادگاه و خانه و کاشانه اش دورش کنند و به اسم ولایتعهدی به ایران ببرندش. ولایتعهدی برای خلافتی که حق او و پدرانش بوده! امام رضا علیه اسلام در غربت شهید شد ولی شیعیانش به دورش جمع شدند و ارادتمندانش به گردش حلقه زدند، او دیگر غریب نیست، ما از غربتمان به او پناه می بریم؛
غریب آن بخشنده ای است که با وجود سن بسیار اندکش، در مجالس علمی و فقهی زمان خود، علمای بزرگسال را به زانوی شاگردی و کوچکی در می آورد. غریب امام جواد الائمه است که توسط همسرش مسموم و به شهادت رسید؛
غریب آن است که شیعیانش هم او را نمی شناسند، آنکه اگر بگویند یک حدیث از او نقل کنید هیچکداممان بلد نیستیم. امام شریفی که آنقدر فضایل داشت که به نقی، یکی از زیبا ترین کلمات عربی مشهور بود. به راستی که پاکی و زلالی آن امام بر مردم زمانش مکشوف و مشهور بود. غریب امام علی النقی ملقب به هادی است که در سامرا و در خلوت و تنها با حضور فرزندش امام عسکری به شهادت رسید؛ آری غریب اوست که در کشور شیعه به او اهانت می شود و بدا به حال گمراهان و مسخره کنندگان؛
غریب آن امامی است که او را در دژ و پادگان نظامی محصور و زندانی کردند تا مبادا پایه های سلطنت و حکومتشان سست شود. هنگامی که در زندان بود جلادان از عبادت و اخلاقش درشگفت بودند و وزیر مغرور خلیفه، به احترامش بر می خواست. غریب امام حسن عسکری است که در خانه اش جاسوس و مخبر گذاشتند تا از ولادت فرزندش با خبر شوند، غریب اوست که در محاصره و غربت مسموم و به شهادت رسید؛
غریب اوست که مولای ما و پدر مهربان امت است، از چشمها پنهان شد تا جانش حفظ شود، از دست اصحاب شیطان، همان جگرخواران نادان بچه کش، همان ها که وقتی زور دارند به کسی رحم نمی کنند و وقتی مردی در برابرشان بایستد، راه نیرنگ و حیله پیشه می کنند. غریب آن مولایی است که می بیند در جای جای جهان، هرکجا شیعه هست، نوادگان ریش دراز و بی عقل هندجگرخوار، به کشتار وذبح آن ها سرگرم اند، اما اجازه ندارد تا قیام کند و شرشان را از سر شیعیان کم کند. غریب مولایمان مهدی عجل الله فرجه الشریف است که شیعیانی به اسم او سعی در قدرت طلبی و مال اندوزی دارند اما برای امر شیعیانِ مولا در ایران و لبنان و سوریه و دیگر کشورها قدمی بر نمی دارند. غریب خاندان پیامبر است که جرمشان هدایت مردم به سوی خدا بود، برای همین هر کدام کشته و مسموم شدند. غریب خاندان اهل بیت است که به دستور پیامبر قرار بود با آنان مودت و مهربانی شود!
غریب شیعیان اهل بیتند که تمام جهان با آنها دشمنی دارند، حتی در کشور شیعه هم مظلومند.
اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن: شیعیان غریب لبنان و سوریه و عراق مورد حمله ی تکفیری های کافر قرار دارند و هر روز تعدادی از آنان را به شهادت می رسانند. تقریبا یک هفته بعد به لبنان می روم. از قدیم دوست داشتم در مبارزه با دشمنان اهل بیت که پست ترینشان صهیونیستها هستند کشته شوم و پیری و بستر بیماری را دوست نداشتم. حالا اگر به جرم شیعه بودن کشته شدم فردای قیامت دامن اهل بیت را رها نخواهم کرد و می گویم آن پست مردمان ما را شیعه ی شما می دانستند، شما بزرگواران ما را شیعه حساب نمی کنید؟
خدا ظهور مولا را تعجیل کند و ما را مشمول شفاعت آن ذوات مقدسه قرار دهد.

۱۳۹۲/۰۵/۱۲

35 دقیقه ماجراجویی

فراس الشوفی/ روزنامه الاخبار/ ترجمه خودم

قبل از اینکه حاضرین باور کنند، چند ثانیه ای گذشت. تا مجری برنامه روز قدس، علی عباس، سخنش تمام شد، چشمها به پرده ی نمایش بزرگی که به سینه ی دیوار جنوبی مجتمع سیدالشهدا در ضاحیه جنوبی آویزان شده، خیره شد. سید حسن نصرالله داشت از سمت چپ سن به سمت نگاهها بالا می آمد. او اینجاست، با گوشت و پوستش و عبای قهوه ای و عمامه ی سیاهش.
سالن بزرگ را سکوت فرا گرفت و سید بین محافظانش گام بر می داشت. جمعیت دیوانه شد. دیگر پایی بر زمین نبود، مرد و زن روی صندلی ها ایستاده بودند و کودکان بر دوش پدرانشان، مشت ها گره کرده و دیدگان اشکبار و حنجره ها فریاد لبیک یا نصرالله سر می دادند.
ماجراجویی را از حد جنون گذراند. مگر حکام نفت، بعد از عملیات اسارت سربازان اسراییلی در 12 جولای 2006، او را ماجراجو نخواندند؟ مردی که دستگاه های امنیتی اسراییل و اعوان انصارشان شب و روز به دنبال او هستند، در گرماگرم تهدیدات امنیتی ضاحیه ی جنوبی، در برابر مردم ظاهر شد. آنان چگونه بترسند؟ چگونه ممکن است پیروان نصرالله از بمبی بترسند که خونشان را بریزد یا موشکی که خانه هایشان را به خرابه ای تبدیل کند، درحالیکه رهبرشان در یک مناسبت علنی به صورت زنده ظاهر می شود بی آنکه به دشمنان کمین کرده اش اهمیتی بدهد؟ میان آن همه دشمن. 
قبل از آمدن نصر الله، شاخه ی نظامی حزب الله شعبه ی پیشاهنگی امام مهدی رژه رفتند. حزب الله مدت زمان زیادی است که در روز قدس رژه ی مسلحانه اجرا نمی کند. عموما رژه ی مسلحانه توسط ارتشها اجرا می شود، آنهم به دلایل مختلفی مثل بالا بردن روحیه مردم، ترساندن دشمن و قدرت نمایی برای جلوگیری از وقوع جنگ. حزب الله نیازی به این کارها ندارد. ملت مقاومت با تقدیم روزانه ی ده ها شهید و خون دادن، روحیه شان پر است، دشمنانش به شدت از او حساب می برند، و جنگی که مدتها برای جلوگیری از وقوع آن تلاش کرد، اکنون اتفاق افتاده و از آن گریزی نیست. به هر حال پیشاهنگی حضرت مهدی کافی و زیاد هم هست. (مترجم: همانگونه که در تصویر می بینید جوانان پیشاهنگ غیر مسلح، در حال رژه و نمایش هستند)
قبل از پرچمداران، رییس گروه موسیقی با یونیفرم سفید زردوزی شده اش روی سن رفت . با دستور «رو به جلو، قدم رو» نواختن مارش با آهنگی نو، آغاز شد. گروه سرجای خودش ایستاد و سپس پرچم ها بعد از آن آمدند: پرچم لبنان، پرچم فلسطین و پرچم حزب الله. غیاب پرچم سوریه در میان گروه پرچم ها را یکی از حاضرین جبران کرده بود، چنانکه در تمام مدت برنامه پرچم بزرگی از سوریه را تکان می داد. بعد از پرچمداران، اولین گروه از پیشاهنگان وارد شدند. جوانان این گروه پیراهن های آبی بر تن داشتند و کفشها و دستکشهای سفید. گروه بعدی پیراهن های سبز زیتونی بر تن داشتند و گروه بعد از آن پیراهن های سفید، و در دستانشان پرچمهایی کوچک و بر پیشانیشان پیشانی بندهایی زرد که روی آن با قرمز نوشته شده بود: «یا قدس إنّا قادمون» (ای قدس ما داریم می آییم). گروهان های قدس، به جای خود، آماده، قدم رو. این فریاد فرمانده میدان بود که دوباره فرمان داد و دسته های جوانان و نوجوانان در مسیر خود به حرکت در آمدند، از پشت مجسمه ی قبة الصخره ی طلایی که در شهر قدس است، همان که هنوز مردم آن را با گنبد مسجد الاقصی اشتباه می گیرند.
یک ربع قبل از شروع مراسم، صندلی ها تقریبا پر شده بود. اولین گروه هایی که در صف های جلو نشسته بودند نامزد گروه 8 مارس در شهر منیه، آقای کمال الخیر بود و بعد از او معاون سیاسی سید حسن نصرالله؛ آقای حسین خلیل پنج صندلی آن طرف تر نشسته بود و آقای خیر به او تبسم کرده و برایش دست تکان می داد. با پر شدن صفهای اول، صندلی متعلق به نماینده حرکت حماس و صندلی کناری اش متعلق به نماینده حرکت جهاد اسلامی در لبنان، ابوعماد الرفاعی خالی مانده بود. بعد از مدتی یکی از نمایندگان نیروهای ناصری روی صندلی نشست و فقط صندلی حرکت حماس خالی ماند. در صف اول طرف دیگر، وزیر سابق وئام وهاب مدتی تنها نشسته بود که سرتیپ عبدالکریم یونس به نمایندگی فرمانده ی ارتش با یونیفرم رسمی ارتشی، آنجا نشست، سپس سید هاشم صفی الدین، و از آخرین حضار صف اول هم سفیر سوریه عبدالکریم علی بود.
(با ورود سید) مشت بلال فرحات نماینده ی پارلمان از میان حاضرین صف اول ظاهر می شود، و همین برای نشان دادن میزان هیجانی که سالن را فرا گرفت کافی است. نصر الله چند ثانیه بر روی سن ایستاد، بعد با تبسم آرام خود به حاضرین اعلام کرد که برای رفتن پشت منبر چوبی بالای سن، چند لحظه ای از نظرشان غایب خواهد شد. دیدی، قبلا بارها سید از طریق تله کنفرانس ظاهر شد، و وقتی که مردم فکر کردند که او باز هم در جایی دیگر است، فقط همان منبر بین آنها فاصله بود.
سید 35 دقیقه بدون توقف، حاضران را به هیجان آورد. چشمها بین صفحه نمایش بزرگ و سید حسن حقیقی که زیر آن ایستاده بود حیران حرکت می کرد. سید کلامش خطاب به همه بود. اما هر کسی خود را تنها مخاطب سید تصور می کرد. پژواک هر کلمه ای در فضا می پیچید. ونصرالله بین شعارهای مردم به گلویش استراحتی می داد، دستش را در آستین عبا درست می کرد تا به راحتی بتواند دستش را بلند کرده و تکان دهد و با انگشتش تهدید کند یا وعده ای بدهد و لحظه ای عرقش خشک نشد.
لینک مطلب: المنار
 تصاویر اختصاصی:



۱۳۹۲/۰۵/۱۱

روز قدس، روز سنگ

هرچند علاقه ای به فلسطینی ها ندارم و از آزار و اذیت آنان برای لبنانی ها و پرتوقعی و نمک نشناسی شان بیشتر از خیلی ها اطلاع دارم اما به واقع مردم داخل فلسطین در سختی و ظلم و نا امنی به سر می برند. حمایت از مظلوم نه یک وظیفه ی دینی، که وظیفه ای انسانی است.
برای همین سعی می کنم به هر روشی که می توانم به این قضیه کمک کنم: چه با وبلاگ نویسی، چه با مناظره با صهیونیست ها و اعوان و انصارشان در شبکه های اجتماعی و رو کردن دست آنها، چه با یک راهپیمایی روز قدس.
راهپیمایی روز قدس امسال در لواسان بودم. پسرم هم همراه من آمده بود و سوژه ی عکاسان و خبرنگاران شده بود.

حرکت بسیار جالب و خوبی که در تهران انجام شد آتش زدن ابلیسک (علامت شیطانی) بود که در تمام کشورهای دنیا وجود دارد و مسلمانان در گذشته در هنگام حج به آن سنگ پرت می کردند. اما چند سال است که با حیله ی فرزندان شیطان در عربستان سعودی، دیواری به دور آن کشیده اند آنهم به بهانه ی حفاظت از مردم و بزرگ کردن محوطه! دو رویی و دروغ بزرگشان با ساخت برج ساعت که همان ابلیسک است آشکار و تنفر برانگیز است.
خدا لعنتشان کند و زودتر مولای جهان را برساند تا کعبه و مکه از مظاهر شیطانی و فرزندان شیطان پاک شود. اینها فرزندان همان شیاطینی هستند که جواب سنگ کودک فلسطینی را با گلوله می دهند. همینها در بحرین دقیقا مانند پدران نامشروع اسراییلی شان مردم بی دفاع را با گلوله می کشند.
امروزه دیگر مشخص شده وهابی های سعودی نه تنها در باطن مسلمان نیستند، بلکه در ظاهر هم مسلمان نیستند. تمام احکام اسلام را عوض کرده اند و حلال رسول خدا را حرام و حرامش را به حلال تبدیل کرده اند.
پیامبران در چنین ظلمت و جهالتی ظهور می کردند تا با ظلم و ظالم مبارزه کنند.
دیگر وقت ظهور است. و یادمان نرود که مولا برای ظهورش یار می خواهد.
اللهم عجل لولیک الفرج