۱۳۹۲/۰۳/۱۰

اگر دین برای سعادت است چرا ما خوشبخت نیستیم

سوالی دیدم از یک استاد دانشگاه که به این مضمون گفته بود: اگر می گوییم دین برای سعادت و خوشبختی است چرا ما خوشبخت نیستیم و بی دینها خوشبختند؟ چرا سالهای سال است میلیونها مسلمان به بلاد کفر می روند اما از آنجا 20 نفر هم به بلاد ما نیامده اند؟!
از آنجا که ایشان لقب دکتر را یدک می کشند به نظرم رسید اول جوابی آکادمیک و بر اساس منطق و روش تحقیق علمی به سوال ایشان بدهم.
در تحقیقات علمی امروزه متدولوژی خاصی استفاده می شود که در علوم انسانی هم به همان شکل دنبال می شود. برای بررسی و تحقیق رابطه ی دو یا چند موضوع، دانشمندان عوامل موثر در موضوعات را کنترل و بررسی و عوامل غیر مرتبط را حذف می کنند تا نتایج روا و پایایی به دست آید. یعنی در یک تحقیق و بررسی علمی باید همیشه نتایج آزمایش یکسان باشد.
در خصوص سوال آقای دکتر باید گفت اولا شما باید موضوع سوال خود را توصیف و مشخص کنید. خوشبختی باید تعریف شود. ملاک آن چیست؟ چه عواملی در بوجود آمدن احساس خوشبختی موثرند؟ چه معیارهایی برای خوشبختی می توان در نظر گرفت؟ از طرف دیگر دین چیست؟ چه تعریفی از دین دارید؟ چه ملاکها و معیارهایی باید در شخص باشد تا به او دیندار بگوییم؟
بعد از این مرحله باید به مطرح کردن یک فرضیه اقدام کنیم. فرضیه ی آقای دکتر اینست که دین موجب خوشبختی در دنیا نمی شود. در مرحله ی بعد باید به مشاهده و تحقیق در مورد معیارها و ملاکهای مشخص شده در یک گروه آزمایشی بپردازیم. ببینیم رابطه ی فرد دیندار با خوشبختی چیست. سپس به تحلیل نتایج بپردازیم و فرضیه را تایید یا رد کنیم.
وقتی چنین آزمایشی توسط ایشان انجام نشده چطور به عنوان یک فرد آکادمیک به خود اجازه ی گفتن سخنان غیر علمی می دهد؟ در مقابل باید ذکر کرد آزمایش های زیادی در غرب انجام شده که نتیجه ی تحقیقاتشان نشان می دهد فرد دیندار و مومن احساس خوشبختی بیشتری نسبت به دیگران دارد و کمتر دچار مشکلات روانی می شود.
اما جواب منطقی به این سوال:
اولا خوشبختی چیست؟ آیا خوشبختی فقط داشتن پول و امکانات مادی است؟ چرا عموما ثروتمندان مشکلات بیشتری نسبت به فقیران دارند؟ (البته فقر هم باید تعریف شود) چرا یک کشاورز یا کارگر از دسترنج ناچیز خودش راضی است و با زن و بچه اش شاد هستند اما یک پولدار کارخانه دار از غصه ی چک و بدهی و ضرر و حرصِ سودِ بیشتر، یک خواب راحت ندارد؟
دوم اینکه دین چیست؟ آیا دین همین پوسته ای است که همه می شناسند؟ آیا دین صرفا یک سری اعمال و حرکات است؟ دین انسان را به خالق وصل می کند یا خیر؟ اگر وصل کند که دیگر هیچ مشکلی نمی ماند، چرا که انسان اراده اش تبدیل به اراده ی الهی می شود. اما اگر دین را فقط پوسته و ظاهر دین بدانیم به نظر نمی رسد که خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت تامین شود؛ همان طور که الان در جامعه ی خودمان می بینیم. دین آن چیزی است که ائمه ی ما داشتند، دین آن است که امام موسی صدر جلوی ظلم یک مسلمان به مسیحی را می گیرد، دین آنست که ما را دوست خدا کند و در آن صورت ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون (دوستان خدا نه ترسی دارند نه غصه ای).
اما اگر تاریخ را دقت کنیم می بینیم اروپایی ها پس از کسب دانش از مسلمانان، دست به تخریب و تحقیر ما زدند و گفتند شما باید از ما تبعیت کنید! ما برتریم، ما علم داریم! با پیشرفت علم و صنعت توانستند چشم عده ای را به خود جلب کنند و خود را فرمانروای زمین بدانند. با کنار گذاشتن کلیسا و دین از زندگی، انحطاط اخلاقی آنان شروع شد و به جای خوشبختی به وادی بدبختی وارد شدند (شاید قبول نداشته باشید ولی جلوتر شاید قبول کنید) در این سراشیبی برای خوشبخت شدن تلاش کردند و هر روز اختراع تازه ای کردند تا کارها را برایشان آسان کند و خوشبخت شوند! اما راه را برعکس می رفتند. آنها خوشبختی را در مادیات می جستند. برای همین به خوشبختی شرقی ها حسادت کردند و همراه با تولیداتشان، غم و غصه هایشان را هم به ما فروختند.
جناب دکتر باید دقت کنند آمار ایشان بسیار مخدوش است. ادعای ایشان در چه بازه ی زمانی و مکانی مطرح است؟ آیا ایشان از آمار مهاجرت کشوری غیر ایران خبر دارد؟ آیا ایشان از آمار مهاجرت اروپایی ها و آمریکایی ها و کانادایی ها خبر دارد؟! ایشان می داند چقدر اروپایی و آمریکایی در کشورهای عربی هست؟ در همین ایران، چقدر خارجی هستند که برای جاذبه های فرهنگی و دینی به ایران مهاجرت کرده اند؟ ایشان می گوید بیست تا نیست اما من ادعا می کنم خیلی زیاد است و نمونه های زیادی را خودم دیده ام.
اما نکته ی بسیار مهم دیگری که باید عرض کنم این است که چه کسی گفته غربی ها دین ندارند؟؟!! پس آقای بوش با رای چه کسانی سر کار آمد؟ شعار ایشان چه بود؟ غیر از این بود که بوش با شعار دینی و به رای دینداران مسیحی روی کار آمد؟
باید بدانیم دین برای خدمت به انسان آمده است. امام موسی صدر آن مرد اصلاحگر و آزاد اندیش بر این عقیده بود که ادیان برای خدمت به انسان آمده اند. پس دین نه لزوما کسی را بدبخت می کند نه لزوما کسی را خوشبخت! (اگر به دین واقعا عمل کند خوشبخت می شود اما دینی که خودمان برای خودمان ساخته ایم ما را خوشبخت نمی کند). اگر یک تعریف میانه از خوشبختی در نظر بگیریم قبول می کنیم که خوشبختی فرد نه به خاطر دیندار بودن یا دیندار نبودنش است بلکه به خاطر تلاش او و موقعیت هایی است که برای خودش بوجود می آورد. برای همین دیگر نه یک نفر را که در داخل کشور درس می خواند و در صنعت یا دانشگاه به جایی می رسد بدبخت می دانیم نه کسی را که قاچاقی و به هزار زحمت به خارج از کشور فرار کرده و برای گذران زندگی به ظرفشویی در رستوران تن داده خوشبخت می دانیم.
نکته ی قابل توجه دیگر این که سالها است زبان علم، انگلیسی است و ما از مدرسه به آموختن آن می پردازیم. با آموختن زبان، فرهنگ آن زبان هم منتقل می شود. برای همین زندگی یک ایرانی یا عرب در بلاد غربی راحت تر است تا یک غربی بخواهد به ایران بیاید. باید بررسی شود اگر غربی ها از سنین کودکی عربی یا فارسی یاد می گرفتند چند درصدشان به بلاد ما می آمدند؟ همیشه در یک بررسی علمی و منطقی باید تمام جوانب را در نظر گرفت.
می دانیم بسیاری از مشکلات کشورمان و دیگر کشورهای شرقی به سبب توطئه ها و نقشه های شوم استکبار است. پس اگر کشورهای مسلمان آفریقایی و عربی که منابعشان توسط غرب به غارت می رود بدبختند به سبب دینشان نیست، به سبب این است که مظلوم واقع شده اند. اگر ما هم ظلم ستیزی نداشتیم و جلوی آنها کوتاه می آمدیم وضعی بهتر از آنها نداشتیم. (حالا یکی نیاد بگه نه خیر زمان شاه فلان بود و بهمان بود! دیگه همه میدونن پیشرفت و توسعه ایران با وجود تحریمها صدها برابر زمان شاهه. اون موقع عموم مردم رفاه نداشتند و فقط وابستگان به دربار امکانات خوبی داشتند، درست مثل کشورهای عربی و شاه و امیرهای مفت خورشون)
از نتایج احساس بدبختی و نبودن احساس خوشبختی می توان به آمار بالای قتل و سرقت و تجاوز و از همه مهم تر خودکشی و بیماریهای روانی حاد اشاره کرد. مشکلات روانی در غرب بطور قابل توجهی بیشتر از مجامع شرقی دیندار است. پس احساس خوشبختی شرقی ها بیشتر از غربی ها است. (البته باید توجه کرد بالا رفتن این آمارها در ایران زنگ خطری است که نشان می دهد تهاجم فرهنگی و شیفتگی به غرب و مادیات باعث شده جوانانِ بسیاری، بدون آنکه تولید و کار جوان غربی را داشته باشند انتظار امکانات آنها را دارند و در صورتی که به دست نیاورند دچار سرخوردگی شده و ممکن است دست به جنایت بزنند)
پس متوجه شدیم اولا تمام پیش فرضهای جناب دکتر غلط است. دوم آنکه سخنشان بسیار غیر علمی و عامیانه است و به نظر می رسد درک درستی از دین و جامعه ی خود ندارد. اگر ایشان فقط جوانهایی را دیده که خوشبختی را در اینترنت آزاد و ماشین آخرین مدل و کلوپ شبانه و غیره می دانند بدا به حالشان که جوانهای دانشمند و با اراده و پر استعداد کشورمان را ندیده که دستاوردهایشان موجب شادی دوستان و خشم دشمنان است. (در این مورد توضیح نمی دهم چون هم خیلی اطاله کلام شد و هم قبلا مطالبی عرض کرده ام). بهتر است ایشان در اطرافیانش دقت کند و فقط دور جوانان نا امید و ناله کن نگردد! (من نمی دونم کدوم سرهنگی به این دکترا داده!)

۱۳۹۲/۰۳/۰۹

سعادت و شادکامی در ینگه دنیا است؟

چقدر دلم می خواهد در همان روستا‌های خودمان با دهاتی‌های خودمان زندگی کنم. از زندگی مدرن خسته شده‌ام. هر چه از اروپا و آمریکا بخواهید در لبنان هست:
ساختمان های شیک، 
ماشین‌های آخرین مدل و عجیب و غریب، 
انواع موبایل و لپتاپ و تبلت،
سالن‌های رقص و کلوپ‌های شبانه، 

رستوران‌های گرانقیمت با غذاهای لذیذ و منوهای عجیب و غریب، 
فروشگاه‌ها و مرکز خریدهای بزرگ و زیبا و مملو از اجناس گرانقیمت خارجی و برندها و مارک‌های مشهور، 
دختران بی‌حجاب با انواع تیپ‌ها و آرایش‌ها و لباس‌های کوتاه و بلند!
اینترنت پر سرعت بدون محدودیت....
رویای آمریکایی یا سبک زندگی آمریکایی به راحتی در لبنان فراهم است. چرا که کافی است تجارت موفق یا درآمد کافی داشته باشی و پادشاهی کنی. مالیات و مشکلات آمریکا را هم ندارد. اما مگر زندگی فقط همین‌ها است؟ آیا زندگی فقط در ماشین آخرین مدل و ویلای شیک و جواهرات خوش طرح و موبایل و تبلت آخرین مدل خلاصه شده؟ اگر همه‌ی اینها را داشتی خوشبخت خواهی بود؟

 اصلا! خوشبختی از آنِ کودکی است که در روستا با خاک بازی می کند، آزادانه لب چشمه می‌رود، دنبال بچه گربه‌ها می‌کند و به آنها غذا می‌دهد، هر وقت خواست به دوردست‌ها خیره می‌شود و از زمین ساقه‌ی گیاهی را بیرون کشیده و می‌جود؛ از درخت بالا رفته و میوه می‌چیند.
خوشبختی از آنِ مردی است که بعد  از یک صبح تا ظهر کار سنگین در زمین کشاورزی به خانه می‌آید ، همسرش به استقبالش می‌رود، با دست‌های زمختش همسرش را نوازش می‌کند و با هم ناهار دلچسبی نوش جان می‌کنند.
راستی چرا در این مسافرخانه که چند روز در آن هستیم به جای فکر و برنامه ریزی برای سفر و رسیدن به سرزمینِ خوشبختیِ همیشگی و دائم، به فکر رسیدگی به اتاق مهمانخانه و خریدن وسایل رفاهی و تجملاتی برای آن هستیم؟
چرا یک آمریکایی یا اروپایی یا عرب پولدار که از تمام امکانات مادی و خوشی‌های این دنیا بهره‌مند است کمتر از یک روستایی زحمتکش، از زندگی‌اش لذت می‌برد و احساس خوشبختی نمی‌کند و همیشه به فکر بهتر کردن وضع و رسیدن به مراحل بالاتر است؟
چرا سخنان مولای خود را به کتاب‌ها سپردیم و آنها را به کتابخانه ها؟ مگر نفرمود هیچ گنجی بالاتر از قناعت نیست؟
چرا آن روستایی فقیر و شاد، خود را از یک میلیونر ثروتمند‌تر می‌داند؟ میلیونری که در ویلای ساحلی‌اش نشسته و به شنا و بازی دختران و پسران چشم دوخته و به هر دلیلی حسرت و غصه می‌خورد!
اگر نشاط و شادی و خوشبختی می‌خواهیم (حتی برای این دنیا) باید به جای حرص و تلاش برای پول و درآمد بیشتر (و گاه سرکیسه کردن مردم!) به سلامتی و تندرستی و نعمت‌های خود اهمیت بدهیم، دست پدر و مادرمان را بگیریم و ببوسیم، قدر آن‌ها را بدانیم و خوشبختی را در پول و مادیات نجوییم. چرا که غربی‌ها و آنان که به دنبالشان رفتند، هرگز پیدایش نکردند. برای همین به شرقی‌ها و خوشبختی‌شان حسادت ورزیدند و گفتند شما عقب افتاده و نادان و بدبختید! ببینید ما ماشین و دستگاه و تکنولوژی داریم و آنرا به خدمت خود درآورده‌ایم تا زندگی راحتی داشته باشیم! ما را فریفتند و وادارمان کردند به همراه وسایلشان، غم و غصه هایشان را هم بخریم. اینهمه ماشین آلات و دستگاه‌ها در منزل و محل کار داریم تا کار ما را سرعت ببخشند و راحت کنند اما از گذشتگان وقت کمتری داریم! به هیچ کارمان نمی‌رسیم، همه‌اش داریم مثل دیوانه‌ها می‌دویم، به دیدن همدیگر نمی رویم، نماز و دعا و قرآن اگر وقت کنیم می‌خوانیم! کتابخانه‌های دیجیتال داریم اما نمی‌توانیم حتی به اندازه‌ی یک جلد کتاب الغدیر، مطلب جمع کنیم! (فقط جمع کنیم!)
واقعا چگونه یک نفر در طول عمر خود صدها جلد کتاب می‌نوشت آن‌هم با دست، و با تحقیق و جستجو از کتابخانه‌ی یک شهر به کتابخانه‌ی دیگر و شهر دیگر؟! واقعا چه مرگمان شده است؟ اثر وجودی ما چیست؟ چه تاثیری بر علم یا زندگی یا تفکر مردم داریم؟ آیا به این دنیا آمدیم تا هفتاد سال زندگی کنیم و پول را تبدیل به غذا کنیم و غذا را تبدیل به کود ؟!
از زندگی مدرن متنفرم؛ حوصله داد و دود بیروت را ندارم. فرقی نمی‌کند؛ تهران، بیروت، آمریکا، هرجا... .
دوست دارم برای بچه‌های یک روستا معلمی کنم. یادشان بدهم آدم باشند و دنبال حقیقت، نه دنبال کوچ به شهر و وارد شدن به زندگی ماشینی و روتین آن. یادشان بدهم خدایی در این نزدیکی‌هاست و ما به سوی او باز می‌گردیم.
------------
ینگه دنیا: سرزمین خیالی از ما بهتران
-----------
لینکهای مرتبط:
خیر دنیا و سعادت اخروی با زهد
 تفکر و تعقل برای شادی و سعادت

۱۳۹۲/۰۳/۰۳

من به علی می بالم و مولا به نبی

سلام و درود بر تمام دوستان و آشنایان و اقوام و خوانندگان.
میلاد برادرِ محمد مصطفی، شیر خدا، فاتح قلعه ها، نابودگر دشمنان خدا، وارث نبی خدا، قسیم بهشت و دوزخ، امیرالمومنین و مولای ما شیعه ها, علي ابن ابيطالب عيه السلام بر تمام دوستداران پیامبر و خاندان پاکش مبارک باد.
علی آن شیرمردی است که از بهشت و از جانب خدا برای او هدیه آمد. بلی، هدیه ای که تنها برازنده ی او بود، چرا که او برترین مدافع راستین محمد (ص) بود و هیچگاه ذره ای شک و تردید و عقب نشینی به خود راه نداد. این هدیه کوثر نبود. کوثر هدیه ی پیامبر بود. انا اعطیناک الکوثر. فاطمه سلام الله علیها هدیه ای به پیامبر بود تا تنهاییِ او را همراه و غمخوار باشد. آن ام ابیها که با وجود سن کم اش، بارِ غمهای رسول را سبک می کرد و با وجودش یادآور لطف و مرحمت خدا بود.
علی (ع) تنها صحابی و یار پیامبر است که از آسمان هدیه ای گرفت. آن هدیه ذوالفقار بود. بلی، ذوالفقار علی همراه با ندايي از آسمان نازل شد و پیروزی و نصرت را به دست پر صلابت علی برای مسلمین به ارمغان آورد. لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار. این هدیه و این جمله که همگان آنرا از فرشتگان آسمان شنیدند حتی از دشمنان و مخالفان علی هم نقل شده. پس به خود می بالیم که مولایمان علی است و از میان هفتاد و دو ملتی که بعد از رسول گمراه می شوند، ما پیرو کسی هستیم که رسول خدا گفت همیشه حق با اوست و او با حق است.
برخی خیال می کنند سخن گفتن از فضایل بیشمار علی علیه الاسلام باعث تفرقه بین مسلمین است. آنانی که از شنیدن فضایلِ برادرِ محمد (ص)، یار و صحابی نزدیک نبی، تربیت یافته ی دست امین مکه، داماد پیامبر اعظم و تنها کفو برترین زن عالم، رو ترش می کنند همان بهتر که دور شوند و با آنان وحدتی نداشته باشیم. علی و اولادش اشخاصی هستند که بی دین و مسیحی و مسلمان و عالم و جاهل و پیر و جوان عاشق رفتار و گفتار و منطقشان می شدند. نمونه ی کوچکش را در عضر حاضر می توان دید؛ امام موسی صدر. او که از نسل علی بود، سیمای علوی و هیبت حیدری داشت، و توانست برای همه ی اقوام و مردم لبنان سخن از علی بگوید. بی هیچ تحریف و خودداری و کوتاه آمدن از حق.

علی بن ابی‌طالب(ع) هیچ‌گاه نگفت من کسی هستم که در کعبه زاده شده‌ام. ولی در خطبۀ شقشقیه فرمود: «لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلانٌ وَإِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَلا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْر» (فلانی جامۀ خلافت را پوشید و می‌دانست خلافت جز مرا نشاید که آسیاسنگ، تنها گرد استوانه به گردش درآید. [کوه بلند را مانم که] سیلاب از ستیغ من ریزان است و مرغ از پریدن به قله‌ام، گریزان.)
این گونه به خود می‌بالید. به چه چیزی می‌بالید؟ به دانش خود. می‌فرمود همۀ شما می‌دانید که من نسبت به رسول خدا همچون بچه شتر نسبت به مادرش بودم. یعنی امیر مؤمنان به خود می‌بالید و افتخار می‌کرد ولی نه به متولد شدن در کعبه یا اموری که خود در آن نقشی نداشت، بلکه به کارهایی که خود انجام داده بود، افتخار می‌کرد. اینجاست که این آیۀ قرآن کریم را به یاد می‌آوریم: «لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ.»
در هر حال، علی(ع) در کعبه به دنیا آمد و این مایۀ فخر و بزرگی اوست، ولی او به آن افتخار نکرد. او در کودکی در سن هشت سالگی به خانۀ پیامبر راه یافت و وقتی اسلام نازل شد، ایمان آورد. اما کسانی که می‌گویند آیا ایمان کودک پذیرفته است یا نه، بی‌جهت خود را خسته می‌کنند، زیرا اولاً، ایمان نتیجۀ هوشیاری و قانع شدن است و پیامد ایمان نیز رفتار است و اگر انسان توفیق یابد از کودکی رفتاری صحیح داشته باشد، همین برای افتخار و عزت او بس است. ثانیاً، قرآن کریم تأکید می‌کند که مسیح در گهواره پیامبر بود.

آری علی علیه السلام اعجوبه ای بود که هرچه از فضایلش بگوییم کم گفته ایم و قطره ای از دریای فضلش را نتوانیم چشیدن. هموست که پیامبر در مورد او بعد از فتح خیبر فرمود: یا علی اگر نمی ترسیدم که این امّت در بارۀ تو غلوّ کنند و آن چه در بارۀ عیسی بن مریم گفتند (مثل این که پسر خدا یا خود خداست) در بارۀ تو بگویند، امروز فضلیتی برای تو بیان می کردم که بر هر جمعیتی از مسلمانان بگذری، خاک زیر قدم تو و باقیماندۀ آب وضوی تو را برای شفا برگیرند، ولی همین فضیلت برای تو بس که تو از من هستی و من از تو هستم، تو از من ارث خواهی برد، و من از تو ارث می برم، و تو برای من همانند هارون هستی نسبت به موسی، جز آن که بعد از من پیامبری نیست... تویی که خلیفه و جانشین من بر حوض کوثر هستی ...، تویی که قبل از امّت من به بهشت می روی، شیعیان تو در قیامت، در حالی که از کوثر نوشیده باشند، با صورت هایی نورانی بر منبرهایی از نور قرار دارند و من از آنها شفاعت خواهم نمود، و آنها در بهشت همسایگان من هستند و...  (این حدیث در کتب معتبر اهل سنّت مانند ینابیع الموده و به نقل از علمای معروف آنها مانند موفق بن احمد خوارزمی درج شده است) 

پس یا علی دست ما را بگیر و از دریای پر طلاطم این آخر الزمان به سلامت به مقصد برسان.

۱۳۹۲/۰۳/۰۲

شیعیانی که به دست سلفی ها شهید می شوند


دیروز شهید جوانی از حزب الله در صیدا تشییع شد که با مزاحمت سلفی ها، در شهر برای مدتی تشنج ایجاد شد.
شهید صالح الصباغ در خانواده ای سنی به دنیا آمد و بزرگ شد. بعد از آنکه شیعه شد به مقاومت پیوست و آموزش های مختلف را گذراند. دیروز که پیکر پاکش را می خواستند طبق وصیتش در قبرستان شیعیان صیدا دفن کنند پدرش مخالفت کرد. احمد الاسیر، سلفی عامل قطر، از پیروانش خواست راه قبرستان شیعیان را مسدود کنند. خیابان با ماشین ها بسته شد و ارتش از بیم درگیری، به حالت آماده باش در آمد. با این حال بعد از آنکه حزب الله با فرماندار هماهنگی کرد، باز هم سلفی ها کوتاه نیامدند و به سوی تشییع کنندگان آتش گشودند. در پی این حرکت شنیع که تنها از وارثان غاصبان خلافت بر می آید، جمع زیادی از نیروهای حزب الله و نیروهای یک حزب سنی صیدا بصورت مسلح وارد معرکه شدند و سلفی های مزاحم  از ترس فرار کردند.
امروز یک نماینده ی سنی حزب المستقبل اعتراض کرده و گفته نمایش مسلحانه حزب الله مردود است!
او ظاهرا فراموش کرده که ایجاد درگیری و تیر اندازی از طرف چه کسانی صورت گرفت.
بنا به گزارشات ارتش سوریه، استحکامات و تونل های انتقال سلاح و انبارهای سلاحی که در القصیر کشف شده با تکنولوژی حماس و اسراییل ساخته شده و زمان آماده کردن آنها به بیش از سه سال قبل بر می گردد. یعنی سلفی ها سه سال است دارند در سوریه تدارک می بینند. آنوقت دو ماه است حزب الله چند شهید داده صدای اعتراضشان بلند شده.

واقعا حزب الله لبنان در سوریه چه می کند؟
حزب الله لبنان از اول شروع مشکلات در سوریه، تحولات را به دقت زیر نظر داشت و بعد از فرار ساکنان منطقه ی زینبیه و گزارش آنان از نیت پلید تروریستها در قتل و تجاوز به شیعیان و حرم مطهر، سعی کرد ارتش سوریه را در دفاع کمک کند. ارتش سوریه که آمادگی جنگ های چریکی را نداشت در اول بسیار آسیب پذیر بود و به گفته ی مردم منطقه ی زینبیه که به لبنان فرار کرده اند، همینکه از خودش دفاع کند خیلی هنر کرده!
کمک های فکری حزب الله و ایران افاقه نکرد. چرا که ارتش سوریه یک ارتش کلاسیک است و تفکرات کلاسیک دارد و حرف هم گوش نمی کرد. شیعیان عراق اقدام به تشکیل گردان حضرت عباس در دفاع از حرم نمودند و برخی جوانان غیور هم از لبنان به آن پیوستند. حزب الله اظهار داشت که در اوضای سوریه دخالتی ندارد اما هر جوانی بخواهد در دفاع از مقدسات شیعه جانبازی کند مانعش نخواهد شد.
علیرغم گزارشها و اتهاماتی که به حزب الله وارد می کنند تعداد رزمندگان لبنانی در سوریه زیاد نیست. ضمن اینکه تعداد شهدا بسیار کم است. تروریستها هر وقت شکست می خوردند می گفتند به سبب کمک حزب الله به نظام است! شکست در القصیر هم بیش از آنکه به سبب جنگاوری رزمندگان حزب الله باشد به جهت تاکتیکهای ارتش سوریه و راهکارهایی است که حزب الله برای جنگ خیابانی و مقابله با تک تیراندازها و تله ها به ارتش آموزش داده.
در حالی که همین امروز منابع دروغگوی ارتش حر (لبنانی ها می گویند کُر یعنی کره خر!) از شهادت 200 تا 300 مبارز حزب الله خبر می دهند باید اعلام کنم همانطور که سید حسن گفت کذب است و شهیدانی که با افتخار و سربلندی در لبنان تشییع می شوند تعدادشان بسیار کم است. خود من در ضاحیه تا حالا کمتر از ده تصویر از شهدا دیده ام. این در حالی است که وقتی فردی شهید می شود همه ی ضاحیه عکس او را با افتخار روی مغازه و خانه و حتی ماشین و موتورشان می چسبانند.

سلفی ها چه می گویند؟
سلفی ها از اول با ادعای ظالم بودن و واجب القتل بودن بشار اسد، سنی ها را تشویق به جهاد کردند. با بدست آوردن پیروزی های مختلف و رسیدن میلیاردها دلار پول از قطر و سعودی، جوانان بی کار را جذب کردند. هر جوانی بیکار و بی هنری که تا دیروز عرضه ی آشغال جمع کردن را هم نداشت و مردم به او نگاه هم نمی کردند الان ریشش را بلند کرده و یک اسلحه دستش گرفته و به هرکس بخواهد زور می گوید و هر دختری را بپسندد به زور می برد! جنایات آنها در سوریه باعث شد مردم سوریه حتی کسانی که دل به رحیل نظام کنونی بسته بودند به غلط کردن بیفتند. یکی از علل پیشرفت ارتش سوریه هم عدم اقبال و حمایت مردم از تروریستهاست.
از آغاز معرکه سلفی ها شروع به عربده کشی و تهدید حزب الله کردند و به نیابت از اربابشان اسراییل گفتند بعد از سوریه به لبنان آمده و حزب الله را نابود خواهند کرد. با شکست های پی در پی این موجودات خونخوار در سوریه، تقصیر را گردن حزب الله انداختند و سلفی های لبنان گفتند حزب الله در حال درگیر کردن لبنان در مشکلات سوریه است. یادشان رفت اقلا سه سال است که خودشان در حال تدارک شورش در سوریه هستند و سلاح و جنگجو به سوریه می فرستند.
هم اکنون تمام تلاش سلفی ها برای متهم کردن حزب الله و ترساندن سنی ها و القای این است که طایفه ی سنی از سوی حزب الله در معرض خطر قرار دارد. تا کنون حزب الله با هوشمندی و صبر و متانت و عقل و درایت و با همکاری گروه های سنی ائتلاف 8 مارس توانسته از تشکیل چنین ذهنیتی در عموم سنی ها جلوگیری کند اما بسیاری از سنی ها در دل موافق اقدامات سلفی هایی مثل اسیر و شهال هستند.

از جانبداری و وابستگی های دینی و سیاسی که بگذریم واقعا کدام طرف بر حق است؟
اگر بدون هیچ تعصب و جانبداری سیاسی و مذهبی نگاه کنیم می بینیم در کشور سوریه عده ای به جان هم افتاده اند. کشوری که سالها به دست یک خانواده بوده و یک حزب آن را اداره کرده است. ادعای انقلاب در سوریه بیشتر از آنکه دروغ باشد خنده دار است. جمعیت بسیار زیادی از مردم سوریه (اگر نگوییم 80 درصد) عاشق بشار اسد هستند. آنها دلایل خودشان را دارند:
او تنها رهبر کشورهای عربی است که درس خوانده و دکتر است (نه مثل امیر قطر و سعودی! که بدون تحصیلات دانشگاهی دکترای افتخاری الکی گرفته اند)،
او تنها رهبر عربی است که مال و اموال مردم را برای خود و خانواده اش چپاول نکرده،
او تنها رییس جمهور عرب است که کشورش را بدون داشتن منابع نفتی و ثروت باد آورده اداره کرده و زندگی خوبی برای مردمش فراهم کرده. (مردم خیلی از کشورهای منطقه به امکاناتی مثل آب و برق سوریه و اجناس ارزان قیمت و مناسب آن حسادت می کنند. لبنانی های نزدیک مرز سوریه از قدیم حتی گوشت و ارزاق خود را از سوریه تهیه می کردند)،
او تنها رییس جمهور عرب است که از صنعت داخلی حمایت کرده و به جای وارد کردن کارخانه چیپس و پفک و شوکولات از آمریکا و اروپا صنایع داخلی را رونق داده است.
.....
این مردم که داشتند در کشورشان به خوبی و خوشی زندگی می کردند ناگهان با یک عده مواجه شدند که ادعای انقلاب داشتند. یکهو انقلابیون پوست عوض کردند و مسلح شدند و معلوم شد بیشترشان خارجی هستند! همینها شروع کردند به کشتن و ویران کردن. هرکس هر نوع وابستگی به نظام داشت می کشتند. یعنی حتی مامور پست یا آب یا...
این موجودات خونریز دست به کشتار فجیع می زدند و بعد عکس می گرفتند و ادعا می کردند که اینها را بشار کشته! اگر بشار می خواست بکشد که سالها قبل می توانست چنین کاری بکند بخصوص که نظام اطلاعاتی معروفی هم داشت. خلاصه از سر بریدن و اعدام صحرایی بگیرید تا خوردن قلب مردم! (نگویید فقط یکی بوده، این یه فیلم منتشر شده، از این کارا زیاد می کنند.) آنها قرصهایی می خورند که بسیار انرژی زاست و باعث میشه وقتی گلوله بخورند احساس صدمه نکنند و به راهشون ادامه دهند. (برای همین آدمخواری و نمردن، من بهشون میگم زامبی.) برای همین رفتارهایشان غیر انسانی میشود و به همه حمله می کنند. چند سال پیش شنیده بودم ارتش آمریکا در حال تحقیق بر روی سلاح جنسی است که سربازان دشمن با آلوده شدن به آن دست از جنگ بکشند و مشغول آن کار دیگر شوند! ظاهرا اینها هم همینطورند، برای همین فتوای جواز لواط هم برایشان صادر شده! قصه ی فتوا هم جالب است. با آنکه فقه سنی اجازه ی فتوا به خود نمی دهد می بینیم مفتی های الکی جدید می آیند و فتواهای عجیب و غریب می دهند.
پس در یک طرف نظام سوریه را با تمام اشکالات و محسناتش داریم و در طرف دیگر زامبی های بیکار و بی مغز.
مسلما در چنین حالتی راهکار سیاسی وجود ندارد. بخصوص اینکه این گروه ها با هم منسجم نیستند و هیچ کس حرف دیگری را قبول ندارد و برای مقداری پول یکدیگر را می فوشند.

همه ی مشکلات زیر سر ماست!
بله انقلاب اسلامی ایران از ابتدا خار گلوی مستکبران بود و دقیقه ای از دشمنی با آن دست بر نداشتند. با انقلاب اسلامی، شیعیان برای اولین بار از مظلومیت تاریخی خود آزاد شدند. ولی این آزادی دیری نپایید و با تحمیل جنگ و خرابی و کشتار بازهم ظلم ادامه پیدا کرد. بعد از جنگ هم به اشکال مختلف از جمله تحریم ها.
جنگ 33 روزه ی سال 2006 نقطه ی ابتدایی حرکت مسلحانه ی جدید بر علیه ایران بود. براساس نقشه ی دم مار، اسراییلی ها و استکبار جهانی می خواستند با نابودی حزب الله و بعد حمله به سوریه، قدرت ایران را کاهش دهند تا در نهایت بتوانند مستقیم با ایران درگیر شوند.
حزب الله لبنان در مقاومتی معجزه گونه توانست اسراییل را شکست دهد. چند سال پس از جنگ و با دستگیری یکی از اعضای حزب الله به عنوان جاسوس، وی اعتراف کرد که اسراییل نقشه داشته تا بعد از عبور از جنوب لبنان به بقاع آمده و نیروهای اصلی یگان ویژه حزب الله را که او محلشان را لو داده بود نابود کند و در این صورت حزب الله ضربه سخت و بسیار شدیدی می خورد و تقریبا از میان می رفت. ضمن اینکه با تسلط بر ارتفاعات استراتژیک بقاع، می توانستند تمام لبنان و فلسطین و سوریه را زیر نظر داشته باشند. اما خواست خدا بر این بود که چند رزمنده که حزب الله برای کند کردن سرعت پیشروی اسراییل، در هر دهکده ی جنوب قرار داده بود، توانستند کاملا هجوم اسراییل را سد کنند. ارتش رژیم صهیونیستیی اصلا قصد نداشت از وادی الحجیر عبور کند، اما به سبب مقاومت رزمندگان حزب الله مجبور شد از آن راه عبور کند که آنجا هم به کمین افتاد و خاطره ی عملیات وادی الحجیر اول دوباره تکرار شد.
خواست خدا در سوریه هم دشمن زمینگیر شد و پیروزی از آن مقاومت است. پس یادمان نرود تمام این جنگها و خونریزی ها و مشکلات همه اش به خاطر آن است که از سربلندی شیعه ی ایرانی وحشت دارند و ایرانی ای را می پسندند که به سگشان هم اعتراض نکند (کاپیتولاسیون) همانطور که در دیگر کشورها هر کاری بخواهند می کنند و پایگاه دارند و از منافع خودشان محافظت می کنند.

۱۳۹۲/۰۲/۳۰

مردمی که خونشان را برای مقاومت دادند

داشتم میرفتم گواهینامه ی لبنانی ام رو بگیرم. رادیو النور تو ماشین روشن بود و اعلام کرد دارالحوراء به تمام گروه های خونی نیاز مبرم دارد. دار الحوراء یک مرکز آزمایشگاهی و درمانی است که متعلق به حزب الله است. می دانستم برای مجروحان عملیات موفقیت آمیز القصیر در سوریه، نیاز به خون دارند. گفتم من که نه بلدم بجنگم نه جراتشو دارم اقلا خون بدم.
دارالحوراء همون نزدیکي بود. رفتم تو. از دیدن جمعیت جا خوردم. فکر نمی کردم اینقدر آدم بیاد. پیر و جوون اومده بودند. یکی معلوم بود از تعمیرگاه اومده، اون یکی دانشجو بود. تلوزیون داشت شبکه ی المنار رو پخش می کرد و گزارشهایی از نتایج عملیات می داد. همه میدونن که این موفقیت بزرگ بیشترش مدیون برنامه ریزی و تاکتیک قوی حزب الله و مشارکت برخی نیروهایی است که خودشون داوطلبانه رفتن اونجا.
پرستارها تند تند وسایل می آوردند و جلوی خودمون سه تا تخت اضافه آوردن اتاق بغل. یه جو دلهره وپر استرسی بود و همه با عجله کار می کردند. یاد زمان جنگ خودمون افتادم. هرچند بزرگ نبودم اما جوّ رو که یادمه.
محمود دانشجوی سال دوم جامعه شناسی بود و با همکلاسی اش علی اومده بود خون بدهند. اینقدر گفتند و خندیدند که جو اونجا رو هم شاداب کردند. وقتی علی با هیکل نحیفش رو تخت دراز کشید محمود گفت خب آبمیوه میخواستی، میگفتی برات بخریم! اینقدر لاغر و ضعیف بود که یه واحد خون ازش در نیومد و خونش هدر رفت! محمود بهش میگفت الان علي میره خونه دستشو از پنجره آویزون میکنه همه ببینن خون داده! تو فیسبوکشم مینویسه خونم فدای مقاومت! جوونای با روحیه ای بودند.
من که خون دادم و از تخت بلند شدم یه خورده ضعف داشتم اما یهو روی صندلی چشام سیاهی رفت و فقط تونستم به بغل دستی ام اشاره کنم که دارم بیهوش میشم. زود منو خوابوندن و پامو بالا گرفتن و خلاصه حالم خوب شد. از دست خودم خيلي لجم گرفت. گفتم جوونای بیست و دو سه ساله دارن میجنگن و من با این هیکل یه ذره خون دادم بیهوش شدم! چطوری ادعای سربازی امام زمانو دارم و میگم آقا بیا در رکابت بجنگم! تو دلم کلی هم از جوانهای ایرانی یاد کردم که نشستن تو ایران و تماشا میکنن و با بالا گرفتن تب انتخابات حواسشون از دشمن پرت میشه! جای همه خون پاک ایرانی دادم و برگشتم.

پیگیری قضیه امام موسی صدر در ایران

بخش ششم خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
 

مسئله‌ آخر هم‌ درباره‌ پيگيری قضيه‌ ايشان‌ است. پيام‌ مقام‌ معظم‌ رهبری ديروز اينجا قرائت‌ شد و در آخر اين‌ پيام‌ آمده «متأسفانه‌ عكس‌ العمل‌ مناسبی در مورد مفقود شدن‌ ايشان‌ از مدعيان‌ طرفدار حقوق‌ بشر نشده‌ و اميدواريم‌ بی خبری ها در اين‌ قضيه‌ با همت‌ صاحبان‌ همت‌ پايان‌ يابد».
خوب‌ ايشان‌ برای مسائل‌ اسلامی به‌ ليبی سفر كردند و ديگر از آنجا برنگشتند. حتی قذافی كه‌ می خواست‌ به‌ ايران‌ بيايد، امام‌ هم‌ فرمودند كه‌ هنوز تكليف‌ آقای صدر روشن‌ نشده‌ است‌ و من‌ می روم‌ قم. فعلاً‌ وقت‌ ملاقات‌ ندارم. ايشان‌ رفتند ليبی و برنگشتند و بعد سرهنگ‌ حاكم‌ آنجا مدعی شد كه‌ ايشان‌ به‌ ايتاليا رفته‌ است.
من‌ خدمت‌ امام‌ رسيدم‌ و عرض‌ كردم‌ كه‌ من‌ عازم‌ واتيكان‌ هستم، از قول‌ حضرت‌عالی سلام‌ برسانم؟ چون‌ اگر بخواهم‌ سلامشان‌ را ابلاغ‌ كنم‌ وظيفه‌ام‌ بود كه‌ كسب‌ اجازه‌ كنم. ايشان‌ فرمود: هم‌ سلام‌ برسانيد هم پیام... و بعد هم‌ فرمودند در مورد آقای صدر با ايشان‌ صحبت‌ كنم. من‌ هم‌ با پاپ‌ صحبت‌ كردم. پاپ‌ گفتند: اينها را مكتوب‌ بنويسيد. من‌ هم‌ نوشتم. ايشان‌ جوابشان‌ را به‌ حضرت‌ امام‌ و وزارت خارجه‌ فرستادند و جزو اسناد محرمانه‌ است‌ كه‌ امام‌ موسی صدر مطلقاً‌ وارد ايتاليا نشده‌اند و دولت‌ ليبی همچنان‌ مسئوليت‌ مفقود شدن‌ ايشان‌ را دارد. اكنون‌ كه‌ مقام‌ معظم‌ رهبری فرمودند كه‌ اين‌ چيزها به‌ همت‌های عالی حل‌ شود، من‌ معتقدم‌ كه‌ همت‌های عالی در درجه‌ اول‌ خود ايشان‌ هستند و در درجه‌ بعد رياست‌ محترم‌ جمهور، آقای خاتمي. اميدوارم‌ كه‌ در قطعنامه‌ صادره‌ به‌ اين‌ مسئله‌ حتماً‌ اشاره‌ بشود. بيست‌ سال‌ سكوت‌ و مجامله‌ بس‌ است. واقعاً‌ شرم‌ دارد. من‌ معتقدم‌ كه‌ از مقام‌ معظم‌ رهبری بخواهيم‌ و خود ايشان‌ در اين‌ مسئله‌ رهنمود لازم‌ را بدهند و دولت‌ محترم‌ وظيفه‌اش‌ را انجام‌ دهد. والسلام‌ عليكم‌ و رحمه‌ الله و بركاته
* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

۱۳۹۲/۰۲/۲۸

سوریه چه خبر؟

صبح همین امروز جلوی دانشگاه لبنانیه تو حدث که مسابقه ی شهید مطهری اونجا برگزار شده بود سوار یه تاکسی شدم. قیافه اش نمی خورد شیعه باشه. آخه شیعه ها یه شمشیر یا یاعلی یا نوار سبز آویزون میکنن به آینه. داشت نوار قرآن عبدالباسط رو گوش می کرد. رسیدیم به یه چهار راه. چشمش افتاد به پلیسی که بیخیال نسبت به حرکت های خلاف ماشینها فقط دست تکون می داد. گفت حاجی؛ من تازه از دمشق اومدم. اونجا انگار نه انگار جنگه. تو اوج درگیری و بمب و خون، خیابونا رو کارگرای شهرداری میان طبق معمول تمیز می کنن، گل می کارن، درختارو اصلاح می کنن، برق همیشه وصله (آخه لبنان برعکسه و در اوج صلح و صفا همیشه قطعی برق دارن) کسی برخلاف قوانین راهنمایی و رانندگی حرکتی نمیکنه، کسی جرات نداره پشت فرمون با موبایل حرف بزنه. خلاصه اینقدر خوبی گفت از سوریه و مقایسه کرد با لبنان که تشویق شدم برم جهاد! آخرش گفت انشالله سوریه با مقاومت مردمش و کمک خدا و ایران و شرفای دیگه به وضع قبل برگرده.
گفتم انشالله. همیشه مقاومت جواب میده.

جواب امام موسی صدر که احمدی نژاد هم از آن استفاده کرد

بخش پنجم خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
 
ارتش‌ صهيونيست‌ در منطقه بود و رژیم شاه و مزدورانش به‌ بهانه‌های مختلف‌ با امام‌ موسی صدر مخالفت‌ می كردند. در كنفرانسی ايشان‌ فرمودند: «الدول‌ الخليج‌ العربيه» كه‌ دشمنان و مغرضان يا نفهميدند و يا عربی نمی دانستند، كه‌ حتماً‌ نمی دانستند. گفتند كه‌ ايشان‌ خليج‌ فارس را خليج‌ عر.بی. گفته‌ است. در صورتی كه‌ اين‌ «العربيه» صفت‌ «الدول‌» بوده‌ نه‌ صفت‌ خليج. خليج‌ كه‌ مؤ‌نث‌ نيست‌ كه‌ گفته‌ شود «الخليج‌ العربيه» . اينها نفهميدند و بعد به‌ شاه‌ گزارش‌ دادند. شاه‌ در زير نامه‌ای به‌ وزير خارجه‌ وقت‌ نوشت. او هم‌ به‌ روزنامه‌ها نوشت: امر از شرف‌ عرض‌ پيشگاه‌ مبارك‌ و ملوكانه‌ گذشت‌ و مقرر فرمودند كه‌ روزنامه‌های ایرانی و عربی هوادار ما‌ حساب‌ موسی صدر را برسند. تاريخ‌ آن‌ هم‌ 25/11/1335 بود. روزنامه‌های ايران‌ هم‌ شروع‌ كردند، حساب‌ امام‌ موسی را برسند: كيهان، اطلاعات، آيندگان‌ و راه‌ امروز. همه‌ اينها نوشتند: موسی صدر در خدمت‌ استعمار و فحش‌ هايی دادند كه‌ خودشان‌ لايق‌ آنها بودند.
كيهان‌ نوشت: اسرار تازه‌ فعاليت‌ بختيار فاش‌ شد. موسی صدر بيست‌ ميليون‌ ريال‌ از عراق‌ گرفته‌ است. اين‌ خائن‌ راترك‌ كنيد. من‌ خيلی عذر می خواهم‌ اين‌ عبارات‌ را می خوانم. البته‌ اين‌ عبارات‌ در روزنامه‌های بيست‌ سال‌ پيش‌ چاپ‌ شده. آيندگان‌ نوشته‌ بود: اسرار تازه‌ ارتباط‌ بختيار با موسی صدر. بعد نوشت: موسی صدر مشتش‌ باز شد. بعد هم‌ گفت: بلندگوی استعمار. گزارش‌های آنها هم‌ موجود است‌ كه‌ نشان‌دهنده‌ كينه‌ای است‌ كه‌ رژيم‌ شاه‌ به‌ امام‌ موسی صدر داشت.

سلب تابعیت ایرانی ایشان توسط رژیم!
آخرين‌ اقدام‌ هم‌ تلگراف‌ و بخش‌نامه‌ای است‌ به‌ همه‌ سفارتخانه‌های ايران‌ كه‌ موسی صدر در سال‌ 1344 تابعيت‌ دولت‌ لبنان‌ را گرفته‌ است. اگر سال‌ 44 ايشان‌ به‌ دليل‌ مصالح محلی و منطقه ای‌ و سفرهايی كه‌ می كردند يك‌ پاسپورت‌ لبنانی گرفتند تا بتوانند از نظر قانونی رئيس‌ مجلس‌ اعلای شيعيان‌ لبنان‌ باشند، ديگر تابعيت‌ ايرانی ندارند. یعنی رژیم از ایشان سلب‌ تابعيت‌ می كند و بعد هم‌ پاسپورت ایرانی‌ وی را که برای تمدید به سفارت ایران در لبنان فرستاده بودند به مرکز می فرستند. هم‌ اكنون این پاسپورت‌ در بخش‌ كنسولی‌ وزارت‌ خارجه‌ موجود است. اين‌ مسئله‌ ارتباط‌ امام‌ موسی صدر با شاه‌ بود. اما همين‌ مسأله‌ متأسفانه‌ باعث‌ شد كه‌ كتاب‌ «الجاسوس‌ المعمم» را بنويسند و بعضی از دوستان‌ خودمان‌ هم‌ در خاطرات‌ چيزهايی را نوشتند كه‌ بنده‌ نمی توانم‌ نقل‌ كنم. ولی آقای دعايی كه‌ از نزديك‌ شاهد عينی بود، به‌ خوبی می دانند كه‌ اين‌ تهمت‌ها چقدر ناروا و ناجوانمردانه‌ است. 
* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

۱۳۹۲/۰۲/۲۶

قضیه ارتباط امام موسی صدر با شاه

بخش چهارم خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
 

می رسيم‌ به‌ مسئله‌ ملاقات‌ ايشان‌ با شاه‌ و ارتباط‌ ايشان‌ با حكومت، كه‌ يك‌ مسئله‌ مهم‌ است. البته‌ ما هم‌ از اول‌ ضد حكومت‌ شاه‌ بوديم. هيچ‌ ترديدی نيست‌ كه‌ هر مسلمانی كه‌ حاكمش‌ ظالم‌ است، آن‌ حكومت‌ را قبول‌ نمی كند و به‌ رسميت‌ نمی شناسد. اين‌ احتياج‌ به‌ بيان‌ و توضيح‌ ندارد. ولی ملاقات‌ با سلاطين‌ و يا ارتباط‌ با آنان‌ از زمان‌ مرحوم‌ علامه‌ مجلسی تا امروز، يك‌ امر طبيعی بود. مرحوم‌ كاشانی از كسانی است‌ كه‌ درهيئت‌ رئيسه‌ آن‌ چند نفری هستند كه‌ رضاخان‌ را برای سلطنت‌ انتخاب‌ كردند. هم‌ عكس‌ ايشان‌ هست، هم‌ امضای ايشان. ولی آيت‌الله كاشانی كدام‌ رضاخان‌ را انتخاب‌ كردند، رضا خان‌ قلدر جلاد بی دين‌ لا مذهب‌ لائيك‌ آتاتورك‌ ايران؟ يا رضاخانی كه‌ با سر و روی گل‌ ماليده‌ و در جلوی هيئت‌ عزاداری امام‌ حسين‌ راه می رفت. خوب‌ خيلی فرق‌ می كند. مرحوم‌ شهيد نواب‌ صفوی به‌ ملاقات‌ شاه‌ رفته‌ است. چرا؟ برای نجات‌ سيد كه‌ محكوم‌ به‌ اعدام‌ شده‌ بود. همچنين‌ در آذربايجان‌ برای يك‌ امر ديگر. دوبار ايشان‌ به‌ ملاقات‌ شاه‌ رفتند. از همه‌ اينها غليظتر يا برای شما تعجب‌آورتر، اينكه‌ حضرت‌ امام‌ هم‌ دوبار به‌ ملاقات‌ شاه‌ رفتند. اين‌ را مرحوم‌ حاج‌ احمد آقا در مصاحبه‌شان‌ با مجله‌ حضور ( كه‌ مؤ‌سسه‌ تنظيم‌ و نشر آثار امام‌ چاپ‌ می كند ) گفته‌ است. سيد جمال‌الدين‌ در نامه‌ای به‌ ناصرالدين‌ شاه‌ نوشته‌ است:« به‌ سيده‌ سفيه‌ عاليه.... اعليحضرت‌ ناصرالدين‌ شاه‌ » بعد كه‌ می بيند نه! درست‌ شدنی نيست، به‌ ميرزا رضا كرمانی می گويد تو چرا مثل‌ زن‌ها گريه‌ می كني. برو و بساطش‌ را بر هم‌ بزن. حضرت‌ امام‌ خمينی هم می بيند كه‌ نه، اين‌ آدم‌ بشو نيست، خوب‌ بايد برود، در حالی كه‌ يك‌ زمان‌ صلاح‌ ديده‌ بودند به‌ ملاقات‌ همين‌ آدم‌ بروند.
امام‌ موسی صدر بعد از ملاقات‌ با شاه‌ كه‌ به‌ قم‌ آمدند خيلی مورد هجمه‌ قرار گرفتند. ايشان‌ خنديد و گفت‌ آقايان‌ در ايران‌ به‌ ما اصرار كردند كه‌ شما برای شفاعت‌ چند تا محكوم‌ به‌ اعدام‌ پيش‌ شاه‌ برويد. ما هم‌ رفتيم‌ و موضوع‌ را مطرح‌ كرديم. خيلی هم‌ به‌ شاه‌ برخورد و خوشش‌ نيامد. اما حالا كه‌ بيرون‌ آمده‌ايم، چنين‌ می گويند. يك‌ بار هم‌ من‌ در الجزاير از ايشان‌ سؤ‌ال‌ كردم. ايشان‌ گفتند كه‌ می خواستند برای ساختن‌ بيمارستانی در لبنان‌ 3 ميليون‌ دلار كمك‌ بگيرند. مسيحيان‌ لبنان‌ مقيم‌ اروپا هم‌ می خواهند كمك‌ كنند. ما از هر كسی كمك‌ می گيريم‌ تا بيمارستانی مجهز برای شيعيان‌ محروم‌ بسازيم. ملاقات‌ برای اين‌ بود. به‌ من‌ وعده‌ دادند، بعد هم‌ سرهنگ‌ قدر (سفیر و مامور عالیرتبه ساواک در بیروت) گفت: ما اين‌ پول‌ را به‌ شرطی می دهيم‌ كه شما بالای بيمارستان‌ بنويسيد، به‌ امر اعلاحضرت‌ شاهنشاه‌ آريامهر اينجا تأسيس‌ شده‌ است. ما هم‌ نپذيرفتيم‌ و آنها هم‌ پول‌ را ندادند. به‌ هر حال‌ اين‌ ملاقاتی نبود كه‌ برای تحكيم‌ حكومت‌ شاه‌ باشد، بلكه‌ در راه‌ تحقق‌ اهداف‌ اسلام‌ بود و به‌ هيچ‌ وجه‌ هم‌ فكر نمی كنم‌ اشكال‌ داشته‌ باشد. 
* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176 

۱۳۹۲/۰۲/۲۴

تلاش برای جلوگیری از جنگ

بخش سوم خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
 

یک روز صبح باز در بیروت رفتم به دفتر امام موسی صدر در حازمیه. ولی چون رفت و آمد زیاد بود نتوانستم خودمانی صحبت کنم و ایشان هم مایل بود اخبار حوزه ی قم را بشنوند. گفتند بعد از ظهر بیایید تا به عالیه در اطراف بیروت برویم و در آنجا فارغ از شلوغی شهر کمی درد دل کنیم. بعد از ظهر که با تاکسی به حازمیه می رفتم، همه ی خیابانها پر از افراد مسلح بود. همه ی‌ ماشين‌ها را می گشتند. ولی چون‌ من‌ معمم‌ بودم، مسلحین هر جناحی كه‌ مرا می ديدند، زود اجازه‌ عبور می دادند و ماشین را بازرسی نمی کردند. به‌ حازميه‌ رسيديم. ديدم‌ آنجا بچه‌های امل دور تا دور ساختمانی را گرفته‌اند و مسلسل‌ها آماده‌ شليك‌ است. آنجا ديدم‌ كه‌ امام‌ موسی سخت‌ مشغول است‌ و با شخصيت‌های برجسته‌ لبنانی با تلفن‌ صحبت‌ می كند. تلفن‌ها كه‌ تمام‌ شد، و ميهمان‌ها كه‌ رفتند، گفتند كه‌ به‌ نظرم‌ يك‌ درگيری داخلی در لبنان‌ آغاز می شود و اگر نتوانيم‌ جلويش‌ را بگيريم‌ مدتها طول خواهد کشید. داستان‌ را پرسيدم. گفتند: صبح‌ در عين‌الرمانه‌ مسیحی ها اتوبوسی را گرفته‌ و سرنشینان فلسطینی آن را قتل‌ عام‌ كرده‌اند و الان‌ فلسطينی ها می خواهند انتقام‌ بگيرند. اگر اين‌ اتفاق‌ بيفتد لبنانی باقی نخواهد ماند.

مورد احترام برای همه حتی در میان جنگ
به‌ هر حال‌ جنگ‌ آغاز شد. بنده‌ هم‌ در هتل‌ بودم. روز بعد نمی شد از هتل‌ بيرون‌ آمد. بيرون‌ از هتل‌ شلیک موشك‌ بود. مسلسل‌ بود. هر چه‌ دستشان‌ می آمد، می زدند. يادم‌ هست‌ صبح‌ آمدم‌ بيرون‌ كه‌ نان‌ بخرم، 50 قدم‌ رفته‌ بودم‌ كه‌ سه‌ جنازه‌ ديدم. چند فالانژ هم بالای سلاختمانی مسلسل به دست ایستاده بودند. نه‌ راه‌ برگشتن‌ داشتم، نه‌ راه‌ رفتن. برگشتنم باعث سوء ظن آنها می شد. ولی به‌ هر حال‌ رفتم‌ و نان‌ را خريدم. هنگامی كه‌ برگشتم‌ به‌ دربان‌ گفتم: اين‌جا فالانژها زدند و كشتند. شما ما راكجا فرستادي. با لبخند گفت: با دوستان‌ امام‌ كاری ندارند. من‌ هم‌ نگفته‌ بودم‌ كه‌ با سيد هستم، ولی از لباس‌ و عمامه‌ام‌ فهميده‌ بودند. احترامی را كه‌ امام‌ موسی در لبنان‌ داشت، واقعاً‌ هيچ‌ شخصيت‌ اسلامي، نه‌ تنها در لبنان، كه‌ در هيچ‌ جای جهان‌ نداشت. مورد قبولِ‌ فَرق‌ مختلف‌ و مذاهب‌ گوناگون‌ بود. دو سه‌ روز آنجا مانديم؛ زير باران موشك و رگبار مسلسل. بعد امام‌ موسی تلفن‌ زدند كه‌ اگر می خواهيد برويد، امروز پرواز هواپیمای ایرانی ایران ایر هست. بيايند شما را ببرند؟ گفتم بله ماندن در هتل چه فایده دارد؟ گفتند: صبر کن چند نفر بفرستم شما را به فرودگاه برسانند... گفتم: همین حالا بروم فرودگاه امن تر است. یکی دو ساعت بعد یک جیپ ارتشی با یک افسر و دو سه سرباز ما را از معركه‌ خلاص‌ كردند و به فرودگاه بردند. آن‌ ارتشی ها هم‌ از مريدان‌ امام‌ بودند. وقتی هواپیما بلند شد تقریبا از همه جای بیروت دود بلند می شد.

* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

۱۳۹۲/۰۲/۲۳

زیارت مرقد حضرت ساری، پیامبری در لبنان

منطقه ی خاورمیانه خصوصا فلسطین و لبنان خواستگاه پیامبران زیادی بوده است. مرقد پیامبران زیادی در لبنان وجود دارد که مورد توجه و زیارت مومنان است. حتی مرقدی وجود دارد که منسوب به حضرتبنیامین، برادر حضرت یوسف علیهما السلام است. در زمان اشغال لبنان توسط رژیم صهیونیستی، صهیونیستها برای زیارت به آنجا می رفتند.
قبلا هم گزارشی از مرقد شمعون نبی (ع) منتشر کرده بودم که می گویند از اجداد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. 
این بار به مرقد پیامبری رفتم که در بین راه صور و صیدا قرار دارد.
بر سر مزار این پیامبر بنام حضرت ساری علیه السلام مسجدی بنا شده و شیعیان جنوب و رهگذران در آن نماز می خوانند.



مسجدی زیبا با معماری سنگی خاص مدیترانه و امکانات کامل.
با وجود گرمای خورشید، داخل مسجد خنک و دلچسب بود.

۱۳۹۲/۰۲/۲۲

امام موسی صدر ستاره ی مجالس


بخش دوم از خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*


در روز میتینگ و تظاهرات علاوه‌ بر شخصيت‌های غربي، اروپايی و آمريكايی كه‌ در آن‌ اجتماع‌ بزرگ، در دفاع‌ از حقوق‌ فلسطينی ها، سخنرانی كردند، امام‌ موسی ستاره آن‌ تظاهرات‌ بود. همان‌طور كه‌ در الجزاير هم‌ كه‌ امام‌ موسی شركت‌ می كرد، به‌ عنوان‌ « نجم‌المؤ‌تمر » شناخته‌ می شد. طبق‌ نوشته‌ روزنامه‌ها كه‌ من‌ بعضی از آنها را دارم، در بين‌ شخصيت‌هايی مانند محمد ابوزهره، محمد غزالي، شيوخ‌ عرب‌ كه‌ آقايان‌ حتماً‌ آثارشان‌ را ديده‌ و يا اسم‌هاشان‌ را شنيده‌اند، امام‌ موسی در آن‌ محافل‌ « نجم‌ المؤ‌تمر » بود. از هر موضوعی سخن‌ می گفت. يك‌ روز كنار من‌ نشستند، بعد از چند پرسش‌ و پاسخ، آهسته‌ به‌ من‌ گفتند كه‌ آقا شيخ‌ فكر نكن‌ كه‌ من‌ می خواهم‌ اينجا خودی نشان‌ بدهم. من‌ می خواهم‌ به‌ اينها بگويم‌ كه‌ يك‌ طلبه‌ قم‌ و نجف‌ هم‌ چيزهايی می داند. در صورتی كه‌ اين‌ طلبه‌ قم‌ و نجف‌ خيلی بيشتر و بهتر از آنان‌ می داند. 


رهبر متواضع و بی تکلف شیعه در لبنان

خاطره‌ای هم‌ از صور دارم. هنگامی كه‌ بر می گشتيم، خوب‌ بنده‌ ميهمان‌ ايشان‌ بودم. سوار ماشين‌ شديم. بی آزار شيرازی كه‌ طلبه‌ای بود كه‌ از نجف‌ آمده‌ بود، دنبال‌ اتوبوس‌ می گشت‌ تا به‌ بيروت‌ برود. ما هم‌ در راه‌ بيروت‌ بوديم. ايشان‌ او را از دور ديد. گفت‌ آقا شيخ‌ ايشان‌ را هم‌ سوار كنيم. ايشان‌ محافظی داشتند كه‌ جلو نشسته‌ بودند. بنده‌ و ايشان‌ هم‌ عقب‌ بوديم. گفتم: جای شما تنگ‌ می شود. گفت: نه‌ ايشان‌ طلبه‌ است‌ و ما هم‌ طلبه‌ هستيم. جلوی آقای بی آزار ايستادند. ايشان‌ را هم‌ سوار كرديم‌ و برديم. اين‌ نشان‌دهنده‌ اوج‌ انسانيت‌ امام‌ موسی بود كه‌ حاضر شد از صور تا بيروت‌ راحتی خود را فدای يك‌ طلبه‌ كند.
 
 *  اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

۱۳۹۲/۰۲/۲۰

امام موسی صدر و مشکل بی حجابی زنان

بخش اول از خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
بنده‌ در يكی از سفرهايی كه‌ به‌ حازميه‌ رفته‌ بودم، صبح‌ زود و بدون‌ تعيين‌ وقت‌ قبلي، خدمت‌ ايشان‌ رفتم. ايشان‌ با كمال‌ لطف‌ و محبت‌ بيرون‌ تشريف‌ آوردند و بعد از پذيرايی كوتاهی فرمودند كه‌ بعدازظهر در صيدا ميهمان‌ هستيم. اگر جنابعالی هم‌ تشريف‌ بياوريد، خيلی خوب‌ خواهد بود. بنده‌ هم‌ با كمال‌ اشتياق‌ پذيرفتم‌ و روز بعد هم‌ در صور مراسمی بود كه‌ مردم‌ برای دفاع‌ از فلسطينی ها تدارك‌ داده‌ بودند. ايشان‌ به‌ من‌ فرمودند، امشب‌ آنجا می رويم‌ ولی آنها يك‌ خانواده‌ شيعه‌ هستند كه‌ تحت‌ سلطه‌ فرهنگ‌ استعمار فرانسه‌ هستند و از لحاظ‌ حجاب‌ آن‌ طور نيستند كه‌ شما می خواهيد. اگر برايتان‌ اشكال‌ دارد، نياييد و اگر تحمل‌ می كنيد كه‌ يك‌ خانواده‌ شيعه‌ بی حجاب‌ پيش‌ شما باشند، بياييد. بنده‌ عرض‌ كردم‌ هر جا كه‌ شما تشريف‌ می بريد، من‌ هم‌ می آيم. البته‌ ايشان‌ گفتند كه‌ اينها در واقع‌ هم‌ جديدالاسلام‌ هستند و هم‌ جديد التشيع‌اند. چون‌ قبل‌ از اين‌ نه‌ چيزی از اسلام‌ می دانستند و نه‌ چيزی از تشيع. خوب‌ شب‌ آنجا رفتيم. خانم‌های مسن‌تر يك‌ روسری سرشان‌ داشتند. ولی كوچك‌ترها به‌ هيچ‌ وجه‌ حجاب‌ نداشتند و امام‌ موسی صدر با معرفی بنده‌ كه‌ ايشان‌ از علمای قم‌ هستند، آنها را تشويق‌ كرد كه‌ پوشش‌ مختصری داشته‌ باشند ... اما خبری نشد!
البته‌ قبل‌ از آن‌ هم‌ ايشان‌ در كليه‌ الاداب (دانشکده ادبیات دانشگاه البنانیه)‌ يك‌ سخنرانی داشتند. باز هم‌ ايشان‌ فرمودند كه‌ می آييد يا نه؟ عده‌ای از آنان‌ مسيحی و بی حجابند. خوب‌ ما هم‌ گفتيم‌ اهل‌ كتاب‌ اشكال‌ ندارد. ما می آييم‌ و از سخنرانی شما استفاده‌ می كنيم. وقتی به‌ كليه‌ الاداب‌ رفتيم، در تالار، نزديك‌ به‌ 2000  نفر از خانم‌ها و دختران‌ بی حجاب‌ و آرايش‌ كرده‌ بودند، كه‌ امام‌ موسی صدر رفتند و برايشان‌ سخنرانی كردند. چون‌ عكس‌برداری و فيلمبرداری می شد، بنده‌ گوشه‌ای پنهان‌ شدم‌ كه‌ آن‌ عكس‌ها به‌ تهران‌ و قم‌ نرسد، و بگويند آقا شما آنجا چه‌ كار می كرديد. مانند اين‌ را من‌ در همايش‌های انديشه‌ اسلامی در الجزاير هم‌ ديدم. من‌ چهار بار به‌ آنجا رفتم‌ و تحقيقاً‌ 80% دختران‌ آنجا بی حجاب‌ بودند. امام‌ موسی در آنجا هم‌ كه‌ هشتاد درصدشان، بلكه‌ بيشتر، بی حجاب‌ بودند، سخنرانی می كرد. جلسات‌ ديگری نيز برايشان‌ می گذاشتند. شب‌ها می رفتند و سخنرانی می كردند. من‌ به‌ ايشان‌ گفتم‌ كه‌ آقا شما چرا!؟ ايشان‌ فرمودند: پس‌ آشيخ‌ اگر ما برای اينها صحبت‌ نكنيم، چه‌ كسی صحبت‌ كند؟ مبشرين‌ غرب؟! خوب‌ ما بايد به‌ اينها بگوييم‌ كه‌ اسلام‌ و حجاب‌ چيست. اگر ما به‌ علت‌ ظاهرشان‌ نگوييم، برای هميشه‌ بی حجاب‌ خواهند ماند و اولادشان‌ هم‌ بی حجاب‌ خواهند شد. البته‌ من‌ بعد از انقلاب‌ هم‌ به‌ الجزاير رفتم، تحقيقاً‌ موضوع‌ به‌ عكس‌ بود. بر اثر حركت‌های اسلامی در الجزاير و آثار انقلاب‌ اسلامی ايران‌ تحقيقاً‌ هشتاد درصد دخترها با حجاب‌ بودند. و حتی جوان‌های دانشجو هم‌ عمامه‌های سياه‌ سرشان‌ بود، كه‌ من‌ خيال‌ كردم‌ از قبايل‌ الجزاير هستند. اما وقتی سؤ‌ال‌ كردم‌ گفتند:«نحن‌ الخمينيون». چون‌ عمامه‌ امام‌ سياه‌ بود، و تا اين‌ حد بر آنان‌ تأثير گذاشته‌ بود. 


* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

۱۳۹۲/۰۲/۱۸

وقتی حزب الله در 18 اردیبهشت، سه ساعته کل لبنان را به دست گرفت

وقتی جناح 14 مارس مأمور می شود به جای اسراییل، حزب الله را از داخل نابود کند تصمیم به برچیدن شبکه مخابراتی حزب الله و برکناری شیعیان از مناصب امنیتی می گیرد. با مشخص شدن توطئه ی آنان مبنی بر جمع آوری سلاح و هزاران نیرو برای حمله به مقاومت و مناطق شیعیان، حزب الله و حرکت امل در اقدامی هماهنگ و بدون خونریزی، در کمتر از سه ساعت در کل بیروت پراکنده شدند و دفاتر توطئه گران را محاصره کرده و آنها را به همراه اسلحه هایشان به ارتش لبنان تحویل دادند. در زیر ماجرا را به تفصیل بخوانید:
جنگ 33 روزه سال 2006 تمام شده است. اسراییل ناکام از رسیدن به اهداف خود در جنگ با حزب الله لبنان، تنها دستاوردش قطعنامه ی شل و ولی است که سازمان ملل تصویب کرده که خودش هم به آن پایبند نیست.
تلاشها برای نابودی مقاومت از درون لبنان آغاز می شود. اولین گام پرداختن به پیراهن عثمان حریری است. دادگاه بین المللی تشکیل می شود؛ از جیب لبنان و برای دستگیری سران مقاومت به بهانه ی مشارکت در قتل رفیق حریری رئیس جمهورِ شهیدِ لبنان (که قبلا به او دزد می گفتند!). شاهدانی دروغین می سازند و بدون داشتن مدارک مستند، حزب الله را محکوم به قتل حریری می کنند.  وزرای حزب الله و حرکت امل در اعتراض به همراهی کورکورانه یا متعمدانه ی دولت با دادگاه قلابی استعفا کرده و از دولت بیرون می روند. یک وزیر مسیحی هم به همراه آنان از دولت خارج می شود. دولت از رسمیت می افتد ولی کنار نمی رود و تلاش دارد تا اقدامات بیشتری بر ضد حزب الله و مقاومت انجام دهد. تقریبا دو سال مردم به اعتصاب نشسته بودند و بارها مورد هجوم چماقداران و گلوله باران مزدوران حزب مستقبل قرار گرفتند و چندین شهید دادند.
ولید جنبلاط رئیس دروزی های لبنان (که به خاطر شخصیت متزلزلش به حزب باد معروف است) در راستای هجوم به مقاومت و شیعیان بطور عموم، رییس امنیت فرودگاه بیروت (یک شیعه) را متهم کرد که دوربینهای فرودگاه را در اختیار حزب الله قرار داده و آنها ورود و خروج افراد به لبنان را چک می کنند و هر کسی را که بخواهند ترور می کنند. این سخن وی باعث تشکیل هیئت وزیران در تاریخ 16/2/1387 و تصویب دو حکم شد: (5 ایار 2008)
1- برکناری رئیس امنیت فرودگاه
2- قطع شبکه ی مخابراتی داخلی حزب الله و پیگرد و بازداشت تمام کسانی که در این رابطه هرگونه مشارکتی داشته اند!
این به اقدام در واقع مکمل نقشه ی استکبار جهانی در بازداشت سید حسن نصرالله و سران مقاومت بود که در جریان دادگاه بین المللی از رسیدن به آن ناکام مانده بودند. (چرا که قضیه ی شاهدان دروغین بر ملا شد و حزب الله هم تصاویر پهپادهای اسراییل را که ماه ها مسیر رفیق حریری را چک می کردند ارائه کرد و دهان همگان باز ماند.)
سید حسن نصرالله در مقابل این تصمیم هیئت وزیران اعلام کرد شبکه مخابراتی حزب الله جزو سلاح مقاومت است و هر دستی به سوی آن دراز شود دست اسراییلی تلقی شده و قطع می گردد.
در همین منوال اتحادیه های کارگری در اعتصاب بودند و تظاهرات و فعالیت خیابانی داشتند. مقاومت از این وضع استفاده کرد و به همراه آنان تمام راه های اصلی بیروت را بست. فرودگاه و بندر بیروت هم بسته شد. در این میان کشف شد که حزب مستقبل هزاران سنی از عکار (شمال لبنان) به بهانه ی استخدام مامور برای شرکتهای امنیتی و نگهبانی به بیروت آورده و در دفاتر خود به همراه مقادیر زیادی سلاح مسلح کرده. و این یعنی هجوم به شیعیان بعد از تصمیم دولت و جنبلاط برای برچیدن حزب الله و سران آن. مقاومت (خصوصا حزب الله و حرکت امل) تصمیم به نافرمانی مدنی گرفتند چرا که نه تنها مقاومت بلکه شیعیان عادی در معرض نابودی قرار گرفتند. فردای آن شب، یعنی 18 شهریور، نیروهای حزب مستقبل به سوی تظاهر کنندگان آتش گشودند. در پی این اقدام و آمادگی قبلی حزب الله و حرکت امل، در عرض کمتر از سه ساعت تمام دفاتر مستقبل و نمایندگان و وزرای وابسته به آنان محاصره شد و آنها را به مکانهای امن و طبق خواسته ی خودشان منتقل کردند. اما نیروهایی که آمده بودند با شیعیان بجنگند با شنیدن صدای تیرهای هوایی و جمعیت محاصره کننده و دو سه بمب صوتی خود را تسلیم کردند و اعتراف کردند که برای پول آمده بودند. این افراد به همراه اسلحه و مهماتشان به ارتش لبنان تحویل داده شدند.
المستقبل که نقشه هایش نقش بر آب شده بود شروع به ننه من غریبم بازی در آورد و ادعا کرد حزب الله صدها تن از آنان را کشته و این در حالی بود که حتی یک نفر از آنان یک سیلی هم نخورده بود.
در این میان جنبلاط وارد ماجرا شد و به اتکای رزمنده های درزی خواست با این اقدام مقاومت برخورد کند (به قول خودشان کودتای حزب الله). درگیری هایی رخ داد و عده ای از دو طرف در جبل لبنان کشته شدند. حزب الله که می توانست آنها را به جرم این دشمنی مورد هجوم قرار دهد سیاست به خرج داد و به جنبلاط پیغامی فرستاد. در این پیغام محل های سری وابسته به جنبلاط را بیان کرده بودند و گفته بودند مواظب باش که تمام اقداماتت زیر نظر ماست. جنبلاط عقب کشید و دستور داد نیروهایش سلاح هایشان را بر زمین بگذارند و ما جرا تقریبا خاتمه پیدا کرد. یک کاروان از نیروهای حزب الله در راه بازگشت از جبل به جهت خیانت یکی از همپیمانان درزی حزب الله بنام ارسلان در کمین افتاد و 16 نفر از نیروهای این حزب شهید شدند. درگیری با این نیروهای خودسر دروزی چند روز ادامه داشت تا اینکه نابود شدند.  در کل این ماجرا حزب الله 30 شهید داد و درزی ها هم جنایاتی مرتکب شدند. جوانی شیعه را در خیابان ربودند و خالکوبی دستش را که تصویر دولفقار بود با چاقو بریدند و او را مثله کردند. دروزی ها به آدمکشی در جنگ معروفند و کسی را اسیر نمی گیرند. آنها تنها گروهی بودند که در جنگ داخلی لبنان اسیری نزد خود نداشتند زیرا همه را می کشتند.
بعد از این جریانات اجلاسی در دوحه برگزار شد که طرفهای مختلف لبنانی در آن شرکت کردند و قرار شد میشل سلیمان که رییس ارتش لبنان بود به عنوان ریاست جمهوری برگزیده شود و بعد از آن هم سعد حریری به عنوان نخست وزیر انتخاب شد.
بعد از آن آرامش قبل از طوفان ادامه داشت تا هجوم تروریستها به سوریه و دخالت 14 مارس در ارسال سلاح و تروریست به سوریه. خدا می داند چند هزار نفر را فرستادند و حالا که حزب الله چند شهید داده دادشان درامده که وای چرا حزب الله با دخالتش در سوریه لبنان را به خطر می اندازد! یک بام و دو هوا!
حزب الله را تهدید می کنند و می گویند سراغ سید حسن می آییم. امویان لجن خودشان هم می دانند از پس یک سرباز حزب الله که اسراییلی ها آن را معادل 10 سرباز خودشان می دانند، بر نخواهند آمد. الا لعنت الله علی قوم الظالمین.

۱۳۹۲/۰۲/۱۷

سفری به موسسات امام موسی صدر

سه شنبه دهم اردیبهشت ماه به همراه کارمندان «مرکز مطالعاتی و پژوهشی امام موسی صدر» در لبنان از نمایشگاه «هنر، آیینه ی تمدنها» و موسسات امام موسی صدر در صور بازدید کردیم.
صبح صاعت 9 از مرکز بیروت راه افتادیم و با ون موسسات به صور رفتیم. مناظر زیبای طبیعت لبنان در راه چشم نواز بود، دریا در تمام طول راه سمت راست ما و کوه و تپه های سرسبز سمت چپ قرار داشت.
 به صور که رسیدیم احساس کردم شهری که سالها امام موسی صدر در آن نفس کشیده و برای ارتقای فرهنگ و وضع اجتماعی و اقتصادی مردمش کوشیده هنوز رنگ و بوی او را می دهد. شهری که گدایی در آن ریشه کن شد، شهری که بستنی فروش مسیحی به برکت امام موسی صدر، توانست به کاسبی خود ادامه دهد.
به مرکز باسل الاسد رسیدیم که جلوی آن یک نفربر قدیمی احتمالا اسراییلی به عنوان نماد مقاومت قرار گرفته بود.
این مرکز از 6 اردیبهشت 1392 میزبان نمایشگاه «هنر، آیینه ی تمدنها» است. از نمایشگاه بازدید کردیم. بسیار چیدمان جذابی داشت، سادگی آن، صفای روح سید موسی را گوشزد می کرد و گلهای معطری که در طول مسیر پرکنده شده بود، شمیم آن رادمرد غایب را زنده می کرد. در یک سالن به یاد امام، شمع هایی در میان گلها روشن کرده بودند. جملات امام موسی صدر در هر زمینه ای هنوز لطافت و صداقت و کاربرد خود را حفظ کرده و سخنانش را به عمق جان حس می کردیم.
در کنار نمایشگاه، مراسم جشن تکلیف دختران مدرسه های جنوب همزمان با ولادت حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) برگزار شد. قبل از امام موسی صدر، حجاب در لبنان پدیده ی نادری بود! چقدر امام موسی صدر و خواهرش رباب صدر زحمت کشیدند تا با زبان نرم و لطیف و با کردار خود حجاب را در مردم گسترش دهند. امروز وقتی دختران نه ساله ی صور با لباسهای سفید، مانند فرشته هایی کوچک روی سن می آمدند و با گرفتن هدیه، از جلوی تصویر امام موسی صدر رد می شدند، می توانستی ببینی که زحمات این مرد به ثمر نشسته است.

بعد از آن از موسسات امام موسی صدر در صور بازدید کردیم. این موسسه که در آغاز بیت الفتات بود برای مشارکت و توانمند سازی زنان ایجاد شد و بعدا به آن دار الایتام و دبستان و مدرسه ی فنی حرفه ای و مدرسه ی پرستاری اضافه شد. ضمن اینکه هم اکنون یک آشپزخانه برای اطعام کودکان نیازمند و شیرینی پزی و کارگاه محصولات لبنی هم وجود دارد.  


معماری موسسه بسیار زیبا بود. ساختمان های پرنور و باغچه های سرسبز محیط پر نشاطی را برای بچه ها و کارمندان فراهم آورده است.
بعد از بازدید از موسسه و خواندن نماز، نهار مهمان موسسه بودیم و بعد به بیروت بازگشتیم.

گزارش نمایشگاه عکس را بطور مفصل در این جا بخوانید.