۱۳۹۱/۱۲/۰۷

همه ی آنهایی که امام موسی صدر را امام نمی دانند

- دسته ای از مردم که می گویند امام مقامی است که خدا به اشخاصی که خودش صلاح دانسته عطا کرده و امام فقط 12 تا داریم نه بیشتر. البته این دوستان باید بدانند مقام امامت و رسالت و نبوت مقامهایی است که در علوم فقهی و دینی جای بحث و صحبت فراوان دارد و پیامبرانی بوده اند که به مقام امامت هم رسیده اند1.  لذا فقط 12 امام نداریم. از این گذشته در زبان عربی به علما و روحانیونی که زعامت و رهبری عده ای از مردم را به دست بگیرند امام گفته می شود. حتی به امام مسجد هم لقب امام می دهند. لذا خیلی قضیه را نباید وارد مقولات دینی کرد. مثلا به مرحوم شیخ محمد مهدی شمس الدین که بعد از ربوده شدن امام موسی صدر، مسئولیت موقت مجلس شیعیان را به عهده گرفت، امام شمس الدین گفته می شود.
- دسته ای هستند که می گویند فقط امام خمینی و امام خامنه ای را امام خطاب می کنیم و کسانی که در راس حکومت اسلامی نباشند امام نخواهند بود. این دوستان باید بدانند امام موسی صدر سالها قبل از آنکه انقلاب ایران به پیروزی برسد، در لبنان و به نمایندگی از مرجع اعلای شیعیان جهان حضرت آیت الله العظمی بروجردی رحمت الله علیه، تلاشهای فراوانی کرد تا شیعیان را از وضع ذلت بارشان نجات داد. او ناخواسته تبدیل شد به رهبر و بزرگ طایفه ی شیعیان لبنان. پس او به معنای واقعی کلمه (در زبان عربی) امام بود.
- دسته ای به جهت خودرایی و کوته فکری، و پیروی از سیاستهای غلط گروه های سیاسی چپی و فلسطینی، با امام موسی صدر دشمن بودند و او را با انواع تهمت ها و ناسزا ها هدف قرار می دادند. شاید همانها به قذافی نظر منفی درباره امام القا کردند و او هم جنونش بالا زد و امام موسی صدر را دزدید. این دسته افراد مثل جلال الدین فارسی هنوز هم معتقد به سیاستهای سوخته و غلط خود و گروه فتح می باشند و در بهترین و محترمانه ترین حالت، به امام موسی صدر می گویند مرحوم سید موسی صدر!
- دسته ی دیگر هم صاحبان رسانه های کلیک پسند! آنها که هر خبر زرد و سرخی را با تیتر های عجیب و غریب می زنند تا تعداد بازدید کننده بالا رود و در این راه پایبند هیچ قانون و اخلاق و مسلکی نیستند. همانها که گفتند بیایید امام موسی صدر را بکشیم!2 برای آنها امام موسی صدر چیزی نیست جز چند کلیک بیشتر.

1- وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَىٰ إِمَامًا وَرَ‌حْمَةً  وَهَـٰذَا كِتَابٌ مُّصَدِّقٌ لِّسَانًا عَرَ‌بِيًّا لِّيُنذِرَ‌ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَبُشْرَ‌ىٰ لِلْمُحْسِنِينَ ﴿احقاف١٢﴾ و پیش از قرآن کتاب تورات بر موسی که امام و پیشوای مهربان خلق بود نازل گردید و این کتاب قرآن مصدّق کتب آسمانی پیشین به زبان فصیح عربی نازل شده تا ستمکاران عالم را (از عذاب خدا) بترساند و نیکوکاران را بشارت (به رحمت ایزد) دهد.
وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَ‌اهِيمَ رَ‌بُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ  قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  قَالَ وَمِن ذُرِّ‌يَّتِي  قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ﴿١٢٤بقره﴾ و (به یاد آر) هنگامی که خدا ابراهیم را به اموری امتحان فرمود و او همه را به جای آورد، خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزینم، ابراهیم عرض کرد: به فرزندان من چه؟ فرمود: (اگر شایسته باشند می‌دهم، زیرا) عهد من به مردم ستمکار نخواهد رسید.
2- مقاله مذکور این ماجرا را شرح داده است.

۱۳۹۱/۱۲/۰۵

گوگل از زندگی ما چه می خواهد؟

تا به حال فکر کرده اید سرویس نقشه های گوگل که روی گوشی آندرویدی شماست چه نیازی به تماس تلفنی دارد؟
بله تعجب نکنید، غیر از تمام اطلاعات مختلفی که این برنامه از شما و گوشی شما جمع آوری می کند، در مجوز قبل از نصب صراحتا عنوان کرده که برنامه می تواند بدون اجازه ی شما با شماره ای تماس بگیرد و این باعث هزینه برای شما خواهد شد.
واقعا این تماس برای چیست و گه اطلاعاتی از شما در حین تماس برای شماره ی مذکور ارسال می شود؟ مشخص است تمام اطلاعاتی که این برنامه از دفتر تلفن شما و تماسهای شما و احتمالا سخنانی که در حین مکالمه گفته اید از طریق شبکه اینترنت و اگر در دسترس نبود از طریق تماس تلفنی به محل ناشناسی فرستاده خواهد شد.
آیا تا به حال متوجه شده اید وقتی از طریق مدیر برنامه (Task manager) گوشی، تمام برنامه های گوشی را متوقف می کنید، به سرعت، دو سرویس گوگل دوباره شروع به کار می کنند؟ رفرش کنید و ببینید. گوگل سرچ و گوگل پارتنر ستاپ! براستی گوگل در جیب شما و زندگی شما به دنبال چیست؟

۱۳۹۱/۱۲/۰۳

موبایلتان بدون اجازه ی شما عکس و فیلم می گیرد و ارسال می کند

در گوشی های آندرویدی قبل از نصب هر برنامه می توان اجازه نامه های برنامه (permissions) را ملاحظه کرد. همین طور از قسمت مدیریت برنامه ها می توان اجازه نامه ی برنامه های از قبل نصب شده را مشاهده نمود.
آپدیت جدید سرویس جستجوی گوگل توجهم را به خود جلب کرد: برنامه بدون اجازه ی شما عکس و فیلم ثبت خواهد کرد!

هر برنامه ای برای اجرای صحیح امکاناتی که ارائه می دهد به مجوزهایی نیاز دارد. مثلا یک برنامه ی مرورگر وب حتما دسترسی کامل به اتصال اینترنت را در مجوز خود که شما با آن موافقت می کنید خواهد داشت. یا یک برنامه ی ایبوک (کتاب الکترونیک) اجازه ی روشن نگهداشتن صفحه را قبلا از شما دریافت کرده است. تمام مجوزها را شما هنگام فشار دکمه ی قبول و دریافت (accept and download) به برنامه می دهید.
حالا ببینیم سرویسهای مختلف چگونه با اجازه ی خودمان به جاسوسی می پردازند. برنامه از شما اجازه گرفته تا: مکان شما را از روی جی پی اس گوشی و مختصات یاب شبکه پیدا کند، پیامکهای شما را بخواند و حتی ادیت کند! دسترسی کامل به اینترنت داشته باشد، اطلاعات روی حافظه گوشی را دستکاری یا پاک کند، جلوی اسلیپ (به خواب رفتن گوشی، که باعث توقف برخی سرویس ها می شود) را بگیرد، مستقیما از تلفن شما تماس بگیرد یا پیام بفرستند که مستلزم هزینه خواهد شد، از اکانت های شما در گوشی استفاده کند و اکانتی اضافه یا پاک کند! صدا ضبط کند، ...
وقتی تمام این مجوز ها را به یک برنامه داده اید، می تواند به راحتی صدا و تصویر شما را در زمانهای مختلف ضبط کرده از طریق اینترنت یا حتی تماس تلفنی به منبعی ارسال کند. شما هیچ وقت تنها نیستید و امنیت خصوصی ندارید. نگویید من که مامور امنیتی و نظامی نیستم تا نگران باشم، آنها می توانند حتی تماس ها و پیامهایی به اسم شما انجام دهند که ممکن است برایتان دردسر ساز شود.
چه نیازی هست که یک سرویس جستجوی ساده مثل گوگل تمام این امکانات را از شما تقاضا کند؟ می دانید اگر این سرویس را غیر فعال کنید چه می شود؟ همان اتفاقی که برای من افتاد، گوشی از کار می افتد نمی توانید چیزی تایپ کنید یا پیامی بفرستید. باید حتما سرویس دوباره فعال شود تا بتوانید از گوشی استفاده کنید.
گوشی ای که اینهمه پول بابتش دادید نه تنها ابزار جاسوسی شرکتهای غربی است بلکه شما با هزینه ی خودتان امکانات هراس انگیزی به دست آنها داده اید.
دیشب دیدم یک لبنانی دوربین گوشی اش را با دستمال کاغذی و چسب پوشانده بود. پرسیدم چرا؟ گفت نمی خواهم هر جا بروم عکسش را بگیرند.
بحث اینترنت چمدانی یا ارتباط اضطراری از طریق شبکه شدن گوشی های مختلف مدتها است وجود دارد اما فقط برای استفاده ی خودشان است. آنها اطلاعات همه را از گوشی هایشان و حتی از طریق نفوذ از گوشی های دیگران، بدست می آورند.
من که کم کم دارم به یک نوکیا 1100 فکر میکنم!! شما چطور؟

۱۳۹۱/۱۱/۲۷

به بهانه ی شهادت یک مرد

خبر شهادت مهندس حسام خوشنویس، مسئول هیئت بازسازی لبنان، کسانی را که آن مرد را از نزدیک دیده بودند شوکه کرد. مردی که در هیئت ها و سینه زنی های ایرانیان مقیم لبنان حضور می یافت و در نهایت تواضع و فروتنی مانند بقیه و گاه آرامتر و متواضع تر در بین حاضرین می نشست و بسیاری از اوقات هم قسمتی از دعا را با صدای مردانه و زیبای خود می خواند. در مجالس سینه زنی میاندار بود و پرشور نام مولایش حسین را فریاد می زد. در عین حال شوخ طبع و خوش برخورد و مودب بود و همیشه لبخند زیبایی بر لب داشت.
شهادت مهندس حسام خوشنویس در سوریه و نحوه ی انتشار اخبار آن سوال هایی را در ذهن ایجاد می کند. اول اینکه چرا در انتشار خبر شهادت وی به عمد او را سردار سپاه معرفی کردند آنهم با اسم حسن شاطری؟ چه ضرورتی داشت وقتی هیچ کس در لبنان نمی دانست که آن شهید، سردار سپاه است، او را سپاهی معرفی کنند؟ چرا تروریستهای سوری از زیر این اتهام شانه خالی می کنند و اسراییل را عامل شهادت وی می دانند؟ آیا همزمان با قدرت یافتن ارتش سوریه ، ایران به دنبال بهانه ای برای حضور فیزیکی در آن کشور است؟
دوم اینکه چرا در بیانیه ی ستاد مردمی بزرگداشت سرداران شهید جهان اسلام گفته اند لبنانی ها نام مهندس حسام را برای او برگزیدند؟ آیا لبنانی ها که هنوز نمی توانند خوش نویس را درست تلفظ کنند، می توانند برای او اسمی فارسی برگزینند؟ آیا حسن شاطری نامی مناسب تر برای حضور در مجامع عربی نبوده است؟
آن شهید در لبنان برای ساخت و ترمیم زیربناها و راه ها و پل های لبنان بسیار زحمت کشید و نتیجه ی آن برای همگان مشخص و تحسین برانگیز است. در جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی تمام پلهای اتوبان جنوب به شمال را بمباران کرد (و بعد از اتمام این عملیات ادعا کرد اتوبان تهران بیروت بسته شد و خیالش بابت قطع کمک تهران به حزب الله راحت بود). بعد از جنگ با همت هیئت بازسازی لبنان به ریاست مهندس شهید حسام خوشنویس بسیاری از این پلها در اسرع وقت ساخته شد. این درحالی است که برخی پروژه هایی که دولت لبنان به عهده داشت، بعد از گذشت چند سال به تازگی به اتمام رسیده است. حضور آن شهید در سوریه برای بررسی میزان خرابی ها و برنامه ریزی برای بازسازی، نشان از سرعت عمل آن مرد در رسیدگی به مشکلات دارد.
نکته ای که در این میان قابل توجه است طرح شهادت ایشان و اعلام سپاهی بودن آن شهید است. از گذشته تا کنون اگر سردارانی از سپاه در ماموریت های خارجی به شهادت می رسیدند بی سر و صدا  به وطن منتقل می شدند و فقط افراد نزدیک به سپاه از قضیه شهادتشان مطلع می شدند. به نظر می رسد موضع جمهوری اسلامی ایران از موضع تدافعی که مستلزم اقدامات مخفیانه و آرام است به موضعی فعال و قوی در عرصه خارجی تبدیل شده و از اعلام کمک به هم پیمانان منطقه ای خود ابایی ندارد. در مقابل، کشورهای حامی تروریسم به انزوا رفته و پنهانی اقدامات خود را دنبال می کنند. در ظاهر هم اعلام دوستی و تقاضای رابطه می کنند!
جای خوشحالی است که مواضع خارجی و اقدامات ایران در عرصه بین المللی تا آنجا که دست دولت و موازی کاریهایش به آن نرسیده بسیار امید برانگیز و تاثیرگذار است و امید است در عرصه ی داخلی هم کار و مسئولیت در دست متعهدان و متخصصانی چون شهید حسن شاطری قرار بگیرد و شاهد ناکامی ها و تلخکامی های کنونی نباشیم.
صاحب نظران لبنانی به دلیل شرایط خاصی که تجربه می کنند، عموما پیش بینی های خوبی از وضعیت منطقه دارند. بیش از 15 سال قبل وقتی ایران هنوز تبدیل به کشوری مقتدر و تاثیر گذار در منطقه نبود، مدیر کل مجلس شیعیان لبنان پیش بینی کرد ایران تا 10 سال دیگر تبدیل به قویترین و تاثیر گذارترین کشور منطقه خواهد شد. پیش بینی وی با تلاشهای افراد گمنامی مثل شهید شاطری زودتر از آنچه تصور می رفت به نتیجه رسید. تمام فشارها و تحریمها و تهدیدات کنونی بر ایران به دلیل ترس قدرتهای فرامنطقه ای از پیشرفت و قدرت ایران است. طبق نظر ناظران خارجی، ایران با کمی تحمل و گذر از مرحله ی کنونی قدرتی خواهد شد که هیچکس جرات تهدید آن را نخواهد داشت. یادمان نرود ترکیه ی کنونی حاصل پیشرفت کشوری است که تا 15 سال پیش در جاده هایش راهزن وجود داشت و برای تهیه بسیاری از اقلام ضروری کشورش دست به دامن ایران و غرب بود. 
برای تمام تلاشگران عرصه پیشرفت جامعه ی اسلامی ایران آرزوی توفیق و سربلندی دارم.

۱۳۹۱/۱۱/۲۶

اشغال لبنان

خاطره زیر را دیشب از زبان یکی از لبنانی ها شنیدم و تصور اتفاقاتی که رخ داده بود مرا بسیار متاثر کرد.
ابو حسن گفت: وقتی نوجوان بودم در ماه حزیران سال 1982 (اواسط خرداد 61) با پدر و مادرم در زمین کشاورزی خودمان بیرون روستا داشتیم گندم درو می کردیم. زمین ما بین روستای خودمان جبشیت و روستای عدشیت بود.
 حدود ساعت 10 بود که هواپیماهای اسراییلی به تعداد بالا در آسمان لبنان و بالای سر ما به پرواز درآمدند. با دیدن این منظره ی غیر عادی پدرم گفت تو به منزل برو تا ما برگردیم. گفتم من همینجا با شما هستم. یا باهم می رویم یا باهم می مانیم. اگر خطری باشد من هم در کنار شما خواهم بود. بالاخره آنها هم راه افتادند و به خانه رفتیم. تا روستا حدود نیم ساعت پیاده راه رفتیم و به منزل رسیدیم. در گرمای تابستان هیچ چیز بهتر از نوشیدن آب خنک و دراز کشیدن در سایه ی  ایوان روی کاشی های خنک نیست. یک ساعتی گذشت که صداهای تیراندازی انبوه و سنگین شنیده شد. خواستم بروم بیرون ببینم چه خبر است که پدرم نگذاشت و گفت خودم می روم. بعد از مدتی به سرعت برگشت و در را بست. گفت اسراییلی ها رسیده اند اول روستا! گفتم پدر شوخی می کنی! اسراییل کجا اینجا کجا؟ با ماشین و با سرعت بیشتر از دو ساعت طول می کشد! گفت حرف نزن بچه. وارد شده اند. بیرون نروی.
با دلهره به صدای تیراندازی ها گوش می دادم. به این فکر می کردم الان مبارزان فلسطینی جلوی آنها ایستاده اند و مبارزه می کنند. اما اگر مقاومتی جلوی آنها باشد که به این زودی به روستای ما نمی رسند. بعد از چند دقیقه تانکهایشان در جاده ی روستا پیدا شد. با خیال راحت جلو می آمدن و با اسلحه و تیربار و توپ تانک به هر جنبنده ای شلیک می کردند. خیلی ترسناک بود. از بیرون صدای جیغ و داد و گریه می آمد. در بین سر و صدا ها شنیدم یکی خطاب به من می گوید برو ببین برادرت در روستا تیر خورده؟ سریع از دیوار پشتی پریدم پایین و از پشت خانه ی همسایه رد شدم. ناگهان با یک جنازه برخوردم. نفسم بند آمد. با صورت روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد. برگرداندمش. او را شناختم. جوان خیلی خوب و مومنی بود. حتما داشته به طرف خانه ی پدر زنش که پشت خانه ی ما بود می دویده که او را هدف قرار داده اند. تا او را برگرداندم خون از بدنش سرازیر شد. وحشت کرده بودم. سه جوان اهل روستا که داشتند از ده بیرون می رفتند با شنیدن خبر هجوم اسراییلی ها اسلحه برداشته بودند و با ماشین به سمت اسراییلی ها رفته بودند. قبل از اینکه به آنها برسند و فرصت کنند اسلحه خود را به سمت آنها بگیرند با گلوله مستقیم تانک آنها را زده بودند. همه تکه پاره شده بودند. یکی از آنها درجا کشته شد ولی دوتای دیگر هر کدام بدون دست و پا و آش و لاش هنوز زنده بودند که تا شب شهید شدند. خانه ی یکی از همسایه ها را که از اقواممان بود با گلوله تانک هدف قرار دادند. زنش بشدت مجروح شد. مثل دیوانه ها در کوچه های ده می دوید و فریاد می زد زنم از دست رفت، تو رو خدا کمک کنید. اما مگر می شد؟ نه کسی جرات داشت بیرون برود نه آمبولانسی بود نه ماشینی. اسراییلی ها بی هدف به در و دیوار شلیک می کردند و جلو می رفتد. بالای تانکهایشان با پارچه ای نارنجی رنگ چیزی شبیه سایه بان زده بودند تا هواپیماهای اسراییلی آنها را از دیگران تشخیص دهند و اشتباهی هدف قرار ندهند. هنوز صحنه ها جلوی چشمم است. واقعا وحشتناک بود. ناگهان در روستا سبز شدند و خیلی ها را کشتند و تا بیروت پیش رفتند. اینهمه مبارز فلسطینی با آنهمه اردوگاه ها و پادگانها و مخازن اسلحه، یک نفر هم یک دقیقه جلویشان مقاومت نکرده بود. در نصف روز تا بیروت پیش رفتند و پایتخت لبنان اشغال شد.