۱۳۹۲/۰۷/۲۷

سوریه نیروی ایرانی نمی خواهد

وقتی ابوحسن دستانم را فشرد قدرت یک پهلوان را حس کردم. محکم و گرم و دوستانه با من دست داد. تا بعد از اینکه از مجلس بیرون رفت نمی دانستم کیست؛ تصورم این بود که یک حزب اللهی معمولی باشد. هرچند تیپ و ظاهرش مثل عماد مغنیه بود اما لاغرتر از او بود و سبزه. داشتند با شیخ در مورد نیروها در سوریه و آموزش جوانان سوری صحبت می کردند. 
شیخ برایش تعریف می کرد که بیشتر شیعیان سوریه هیچ چیزی از شیعه و احکام و اعتقاداتش بلد نبودند؛ جز اینکه اسمشان شیعه است و در مراسم ها به مجلس دفتر مراجع تقلید بروند و شام یا نهاری بخورند؛ همین. بعد از شروع فتنه در شام، وقتی حزب الله برای کمک به آنها رفت و به آوارگان کمکهای انسانی داد، با این موضوع مواجه شد و روحانیون شیعه را برای تبلیغ بین شیعیان سوریه فرستاد. آنها مردانگی و جوانمردی زیادی دارند و الان در تنور جنگ آبدیده شده اند و استعدادهای خود را بارور کرده اند.

ابوحسن که دوست صمیمی شیخ است گفت: بله حاجی، محله امام زین العابدین یه محله تو دمشق است که همشون شیعیان لات و لوت و شر بودند. اما الان خونه ای نیست که شهید نداشته باشه. واقعا امام خمینی راست گفته بود که جنگ نعمته. شیعیان بی هویت سوریه الان عوض شدند و شدند یه آدمای دیگه.
پرسیدم: میشه یه ایرانی رو بفرستید زینبیه؟ اصلا ایرانی هست اونجا؟
ابوحسن گفت: نیروی ایرانی نیست اونجا. یه تعدادی از ایرانی ها تو جبهه حلب هستند. می خواهی بفرستمت اونجا؟
گفتم پس اینایی که عکس میندازن که ما زینبیه رفتیم دفاع چیه قضیه شون؟
گفت: یه سری از شیعه های ایران و عراق بعد از اینکه درگیری ها تموم شد میان برای عکس یادگاری! حتی نیروهای تحت امر ابوعجیب چند بار تو عملیات ها شرکت داده شدند اما وسط عملیات کشیدن عقب. عراقی ها هم هستند که میان برای معروف شدن و عکس و اگر شد غنیمتی! (یاد اخراجی ها افتادم که برای زن گرفتن رفت جبهه). اما یه شیعه عراقی بود به نام عمران.
این هرجا خبر می اومد که قراره عملیات بشه سریع می رفت عملیات. فرقی نداشت تو زینبیه باشه، محله دیگه ای در دمشق باشه، خارج دمشق. اینقدر شیر بود که تروریستها برای سرش جایزه ویژه گذاشته بودند و به شدت متنفر بودن ازش. حتی یک بار سه تا از نیروهای حزب الله تو یک درگیری شدید، شهید شدند و از شدت درگیری نمی شد بریم طرفشون و بدنشون رو برداریم. رفت نشست پشت یه نفربر و صاف رفت خیابونو بست و با تیربار افتاد به جون تروریستا. خیلی خطرناک بود چون کاملا بهش مسلط بودن و می تونستند با موشک بزننش.
 اما شروع کرد از پشت تیربار بد و بیراه گفتن به تروریستا و تیراندازی کردن. بطوری که دیگه هیچکدوم سرش رو هم بیرون نمی آورد. بقیه نیروها هم بعد از این حرکت عمران از لاک دفاعی دراومدند و بدنهای شهدا رو کشیدند عقب. اما همین عمران وقتی شهید شد، نتونستن بدنشو بیارن عقب، تروریستها هم سرشو بریدن و مثله کردن و بدنشو به صلیب کشیدند. بعد چقدر تو رسانه ها و اینترنت شادی کردن و بهش فحاشی و اهانت کردن.
گفتم: بالاخره نیرو می خواهید یا نه؟ کلی جوونهای ایرانی هستند که حاضرند بروند اما کسی حاضر نیست اونا رو ببره سوریه.
گفت: خب قرار اینه که ایرانی تو سوریه نباشه. اما نیازی هم نیست. الان وضع نظام خیلی خوبه و سوری ها هم دارن آموزش می بینند. حتی حزب الله هم کمتر نیروی رزمی داره در سوریه.
وقتی ابوحسن رفت فهمیدم مسئول کل امن وقائی در سوریه است. حالا این امن وقائی مثل پلیس پیشگیری ماست یا کار دیگه داره نمیدونم.

هیچ نظری موجود نیست: