۱۳۹۲/۰۲/۲۴

تلاش برای جلوگیری از جنگ

بخش سوم خاطرات حجت الاسلام سید هادی خسروشاهی سفیر سابق ایران در واتیکان و کاردار سابق فرهنگی ایران در مصر*
 

یک روز صبح باز در بیروت رفتم به دفتر امام موسی صدر در حازمیه. ولی چون رفت و آمد زیاد بود نتوانستم خودمانی صحبت کنم و ایشان هم مایل بود اخبار حوزه ی قم را بشنوند. گفتند بعد از ظهر بیایید تا به عالیه در اطراف بیروت برویم و در آنجا فارغ از شلوغی شهر کمی درد دل کنیم. بعد از ظهر که با تاکسی به حازمیه می رفتم، همه ی خیابانها پر از افراد مسلح بود. همه ی‌ ماشين‌ها را می گشتند. ولی چون‌ من‌ معمم‌ بودم، مسلحین هر جناحی كه‌ مرا می ديدند، زود اجازه‌ عبور می دادند و ماشین را بازرسی نمی کردند. به‌ حازميه‌ رسيديم. ديدم‌ آنجا بچه‌های امل دور تا دور ساختمانی را گرفته‌اند و مسلسل‌ها آماده‌ شليك‌ است. آنجا ديدم‌ كه‌ امام‌ موسی سخت‌ مشغول است‌ و با شخصيت‌های برجسته‌ لبنانی با تلفن‌ صحبت‌ می كند. تلفن‌ها كه‌ تمام‌ شد، و ميهمان‌ها كه‌ رفتند، گفتند كه‌ به‌ نظرم‌ يك‌ درگيری داخلی در لبنان‌ آغاز می شود و اگر نتوانيم‌ جلويش‌ را بگيريم‌ مدتها طول خواهد کشید. داستان‌ را پرسيدم. گفتند: صبح‌ در عين‌الرمانه‌ مسیحی ها اتوبوسی را گرفته‌ و سرنشینان فلسطینی آن را قتل‌ عام‌ كرده‌اند و الان‌ فلسطينی ها می خواهند انتقام‌ بگيرند. اگر اين‌ اتفاق‌ بيفتد لبنانی باقی نخواهد ماند.

مورد احترام برای همه حتی در میان جنگ
به‌ هر حال‌ جنگ‌ آغاز شد. بنده‌ هم‌ در هتل‌ بودم. روز بعد نمی شد از هتل‌ بيرون‌ آمد. بيرون‌ از هتل‌ شلیک موشك‌ بود. مسلسل‌ بود. هر چه‌ دستشان‌ می آمد، می زدند. يادم‌ هست‌ صبح‌ آمدم‌ بيرون‌ كه‌ نان‌ بخرم، 50 قدم‌ رفته‌ بودم‌ كه‌ سه‌ جنازه‌ ديدم. چند فالانژ هم بالای سلاختمانی مسلسل به دست ایستاده بودند. نه‌ راه‌ برگشتن‌ داشتم، نه‌ راه‌ رفتن. برگشتنم باعث سوء ظن آنها می شد. ولی به‌ هر حال‌ رفتم‌ و نان‌ را خريدم. هنگامی كه‌ برگشتم‌ به‌ دربان‌ گفتم: اين‌جا فالانژها زدند و كشتند. شما ما راكجا فرستادي. با لبخند گفت: با دوستان‌ امام‌ كاری ندارند. من‌ هم‌ نگفته‌ بودم‌ كه‌ با سيد هستم، ولی از لباس‌ و عمامه‌ام‌ فهميده‌ بودند. احترامی را كه‌ امام‌ موسی در لبنان‌ داشت، واقعاً‌ هيچ‌ شخصيت‌ اسلامي، نه‌ تنها در لبنان، كه‌ در هيچ‌ جای جهان‌ نداشت. مورد قبولِ‌ فَرق‌ مختلف‌ و مذاهب‌ گوناگون‌ بود. دو سه‌ روز آنجا مانديم؛ زير باران موشك و رگبار مسلسل. بعد امام‌ موسی تلفن‌ زدند كه‌ اگر می خواهيد برويد، امروز پرواز هواپیمای ایرانی ایران ایر هست. بيايند شما را ببرند؟ گفتم بله ماندن در هتل چه فایده دارد؟ گفتند: صبر کن چند نفر بفرستم شما را به فرودگاه برسانند... گفتم: همین حالا بروم فرودگاه امن تر است. یکی دو ساعت بعد یک جیپ ارتشی با یک افسر و دو سه سرباز ما را از معركه‌ خلاص‌ كردند و به فرودگاه بردند. آن‌ ارتشی ها هم‌ از مريدان‌ امام‌ بودند. وقتی هواپیما بلند شد تقریبا از همه جای بیروت دود بلند می شد.

* اندیشه ی ربوده شده، به کوشش مهدی فرخیان. موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر 1385- 164 تا 176

هیچ نظری موجود نیست: