۱۳۹۱/۱۱/۲۶

اشغال لبنان

خاطره زیر را دیشب از زبان یکی از لبنانی ها شنیدم و تصور اتفاقاتی که رخ داده بود مرا بسیار متاثر کرد.
ابو حسن گفت: وقتی نوجوان بودم در ماه حزیران سال 1982 (اواسط خرداد 61) با پدر و مادرم در زمین کشاورزی خودمان بیرون روستا داشتیم گندم درو می کردیم. زمین ما بین روستای خودمان جبشیت و روستای عدشیت بود.
 حدود ساعت 10 بود که هواپیماهای اسراییلی به تعداد بالا در آسمان لبنان و بالای سر ما به پرواز درآمدند. با دیدن این منظره ی غیر عادی پدرم گفت تو به منزل برو تا ما برگردیم. گفتم من همینجا با شما هستم. یا باهم می رویم یا باهم می مانیم. اگر خطری باشد من هم در کنار شما خواهم بود. بالاخره آنها هم راه افتادند و به خانه رفتیم. تا روستا حدود نیم ساعت پیاده راه رفتیم و به منزل رسیدیم. در گرمای تابستان هیچ چیز بهتر از نوشیدن آب خنک و دراز کشیدن در سایه ی  ایوان روی کاشی های خنک نیست. یک ساعتی گذشت که صداهای تیراندازی انبوه و سنگین شنیده شد. خواستم بروم بیرون ببینم چه خبر است که پدرم نگذاشت و گفت خودم می روم. بعد از مدتی به سرعت برگشت و در را بست. گفت اسراییلی ها رسیده اند اول روستا! گفتم پدر شوخی می کنی! اسراییل کجا اینجا کجا؟ با ماشین و با سرعت بیشتر از دو ساعت طول می کشد! گفت حرف نزن بچه. وارد شده اند. بیرون نروی.
با دلهره به صدای تیراندازی ها گوش می دادم. به این فکر می کردم الان مبارزان فلسطینی جلوی آنها ایستاده اند و مبارزه می کنند. اما اگر مقاومتی جلوی آنها باشد که به این زودی به روستای ما نمی رسند. بعد از چند دقیقه تانکهایشان در جاده ی روستا پیدا شد. با خیال راحت جلو می آمدن و با اسلحه و تیربار و توپ تانک به هر جنبنده ای شلیک می کردند. خیلی ترسناک بود. از بیرون صدای جیغ و داد و گریه می آمد. در بین سر و صدا ها شنیدم یکی خطاب به من می گوید برو ببین برادرت در روستا تیر خورده؟ سریع از دیوار پشتی پریدم پایین و از پشت خانه ی همسایه رد شدم. ناگهان با یک جنازه برخوردم. نفسم بند آمد. با صورت روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد. برگرداندمش. او را شناختم. جوان خیلی خوب و مومنی بود. حتما داشته به طرف خانه ی پدر زنش که پشت خانه ی ما بود می دویده که او را هدف قرار داده اند. تا او را برگرداندم خون از بدنش سرازیر شد. وحشت کرده بودم. سه جوان اهل روستا که داشتند از ده بیرون می رفتند با شنیدن خبر هجوم اسراییلی ها اسلحه برداشته بودند و با ماشین به سمت اسراییلی ها رفته بودند. قبل از اینکه به آنها برسند و فرصت کنند اسلحه خود را به سمت آنها بگیرند با گلوله مستقیم تانک آنها را زده بودند. همه تکه پاره شده بودند. یکی از آنها درجا کشته شد ولی دوتای دیگر هر کدام بدون دست و پا و آش و لاش هنوز زنده بودند که تا شب شهید شدند. خانه ی یکی از همسایه ها را که از اقواممان بود با گلوله تانک هدف قرار دادند. زنش بشدت مجروح شد. مثل دیوانه ها در کوچه های ده می دوید و فریاد می زد زنم از دست رفت، تو رو خدا کمک کنید. اما مگر می شد؟ نه کسی جرات داشت بیرون برود نه آمبولانسی بود نه ماشینی. اسراییلی ها بی هدف به در و دیوار شلیک می کردند و جلو می رفتد. بالای تانکهایشان با پارچه ای نارنجی رنگ چیزی شبیه سایه بان زده بودند تا هواپیماهای اسراییلی آنها را از دیگران تشخیص دهند و اشتباهی هدف قرار ندهند. هنوز صحنه ها جلوی چشمم است. واقعا وحشتناک بود. ناگهان در روستا سبز شدند و خیلی ها را کشتند و تا بیروت پیش رفتند. اینهمه مبارز فلسطینی با آنهمه اردوگاه ها و پادگانها و مخازن اسلحه، یک نفر هم یک دقیقه جلویشان مقاومت نکرده بود. در نصف روز تا بیروت پیش رفتند و پایتخت لبنان اشغال شد.

هیچ نظری موجود نیست: