۱۳۹۱/۰۵/۰۹

خاطرات سرتیپ - قسمت سوم


یک بار در جنگهای داخلی لبنان در منطقه ی اوزاعی بین آل ناصر و آل مقداد جنگ در گرفت. آل ناصر شیعیان ساکن منطقه بودند و آل مقداد هم از بعلبک آمده بودند آنجا ساکن شده بودند. امام ما را در مجلس جمع کرد. گفت می دانید بین اینها جنگ شده؟ گفتیم بله. برایمان عادی بود. آل مقداد همیشه با یکی دعوا و درگیری دارند.
گفت: می دانید جوانهای شیعه دارند خون همدیگر رو می ریزند؟ گفتیم: بله. چه کنیم.
عصبانی شد و کوبید روی میز و گفت باید کاری کرد. من از شما می خواهم کاری بکنید. اصلا من خودم می روم بین آنها می ایستم و این غائله را خاتمه می دهم. راه افتاد...
همه تکان خوردند. خون همه به جوش آمد. اسلحه دست گرفتیم و دنبال امام راه افتادیم. با ورود امام موسی صدر و همراهان مسلحش ناگهان جنگ این دو خانواده متوقف شد و مثل توت که از شاخه بریزد همه ریختند زمین. ایستاد وسط خیابان و فریاد کشید چرا فتنه می کنید؟ چرا بیهوده خون یکدیگر را می ریزید؟ اگر مشکلتان با کشتن من حل می شود به من شلیک کنید. همه جمع شدند دور امام. امام نیم ساعتی صحبت کرد و فتنه را فرونشاند.

۱۳۹۱/۰۵/۰۴

خاطرات سرتیپ - قسمت دوم


مصطفی: امام موسی صدر سه انقلاب انجام داد. یکی انقلاب در افراد که خودم یکی از آنها بودم و مرا از جهنم کشاند بیرون و برد در بهشت. یکی انقلاب اجتماعی در لبنان. یکی انقلاب ایران. در زمانی که خیلی با امام موسی صدر همکاری های امنیتی داشتم، امام استقبال از انقلابیون ایران و کسانی که از دست ساواک فرار می کردند را به من سپرده بود. من رییس پلیس فرودگاه بودم و همه چیز زیر نظر من بود. انقلابیون زیادی از ایران نزد من آمدند مثل آیة الله خامنه ای، صادق طباطبایی، قطب زاده، بازرگان، آیة الله بهشتی، و... من اینها را استقبال می کردم و می بردم پیش امام موسی صدر. اینها که می آمدند مجلس جلوی امام طوری می ایستادند یا می نشستند که یک شاگرد با احترام جلوی معلمش می ایستد. خیلی احترام می گذاشتند برای سید.
یک بار امام موسی صدر تلفن کردند که یک عده حاجی ایرانی از مکه می آیند لبنان و از لبنان می روند ایران. یک دفترچه هایی است به تو می رسانم بده به مامورهایت هر پاسپورت ایرانی را گرفتند مهر کنند چندتا از این دفترچه ها بگذارند لای گذرنامه و بگویند این ها دفترچه های حج است. فقط به ایرانی ها بدهند. به مامورها یا کسی که سوال کرد بگو اینها راهنمای توریست است. نگران هم نباش، مشکلی برای امنیت لبنان ندارد. گفتم روی چشمم مولای من. شما بگی زنت رو طلاق بده طلاق میدم، اینها اگر مشکلی هم داشته باشه من نمی ترسم.
یک وانت پر از جزوه های انقلابی آوردند و دستور دادم پخش شود بین گیشه های ماموران گذرنامه و لای گذرنامه ی هر ایرانی تعدادی از آنها را قرار دادیم. به این طریق جزوات انقلابی از جایی که فکرش را نمی کردند وارد ایران شد.

۱۳۹۱/۰۵/۰۱

نمایشگاه جدید در موزه ملیتا

چند روز پیش برای بار چندم رفتم موزه ی ملیتا هوایش از جاهای دیگر بهتر بود. هر بار که می روم با دفعه ی قبل متفاوت است. همیشه در حال تکمیل و زیباتر کردن آن هستند. اتفاقی پشت یک گروه افتادیم که راهنما داشت برایشان توضیحات می داد. کلی چیز جدید فهمیدم از چگونگی ایجاد این شبکه ی دفاعی زیر زمینی. در قسمت موزه ی آن تغییرات اساسی داده بودند و انواع سلاح های به غنیمت گرفته شده از صهیونیست های غاصب و یک هواپیمای جاسوسی را در آن به نمایش گذاشته بودند و هرکدام شمار گذاری شده بودند و توضیخات مربوط به آن روی دیوار نمایش داده شده بود.

۱۳۹۱/۰۴/۳۱

ماه مبارک رمضان در لبنان


ماه مبارک رمضان همیشه حال و هوای دیگری دارد و جامعه ی اسلامی رنگ و بوی دیگری می گیرد. در لبنان هم به جهت آنکه از اکثریت مسلمان تشکیل شده ماه مبارک رمضان درخور توجه است. بسیاری از لبنانی هایی که در کشورهای خارجی زندگی می کنند در این ماه (که این سالها با تابستان همراه شده) به لبنان بر می گردند تا در کنار خانواده خود روزه بگیرند.
  
رمضان ماه تحول
رمضان بیش از آنکه ماه تحول روحی در مسلمانان لبنان باشد ماه تحولات دیگر است! در این ماه کل برنامه های مردم تغییر یافته و دید و بازدید های عصرانه تبدیل به افطاری و شب نشینی می شود. فروشگاه ها و بازارها ساعات کار خود را تا نیمه شب افزایش می دهند تا روزه دارانی که روزها استراحت می کنند، شب ها امکان خرید و بازارگردی داشته باشند. از یک ماه قبلِ رمضان، فروشگاه ها حراج های بزرگ می زنند تا برای عید فطر اجناس جدید بیاورند. این موقع بهترین وقت خرید در لبنان است. رستوران ها در مناطق مسلمانان تا یک ساعت قبل افطار فعالیت عمده ای ندارند و به تهیه سفارشات می پردازند. برای افطار، اول مقبلات و حمص و سالاد و سوپ خورده می شود و جلّاب نوعی شربت که از خرما تهیه می شود یا شربت قمر الدین، بعد از آن غذای اصلی سرو می شود. غذاهای خاصی برای ماه رمضان طبخ می شود مثل نوعی برنج و مرغ یا گوشت (کبسه). برخی هم با پیتزا و همبرگر و مرغ سوخاری افطار می کنند. بعضی از رستوران ها هنگام افطار آنقدر سرشان شلوغ است که باید از روز قبل جا رزرو کرد. شیرینی فروشی ها تقریبا از یک ساعت مانده به افطار شیرینی هایشان ته می کشد. انواع شیرینی های لبنانی که بعد افطار خورده می شود حلاوت و شیرینی خاصی برای روزه دار دارد. میوه و شیرینی بعد افطار از واجبات است. 
کبسه
قطایف (بخوانید اطایف)

 
رمضان ماه خرید
در طول ماه رمضان فروشگاه ها ساعات کار خود را تا نزدیک نیمه شب افزایش می دهند تا مشتریان بتوانند بعد از افطار به خرید بپردازند. خرید لباس عید از مهم ترین واجبات است. همانطور که ما ایرانیها برای عید نوروز لباسهای جدید می خریم و در آن روز به تن می کنیم، در کشورهای اسلامی هم حتما باید لباس جدید در روز عید به تن کرد.

رمضان ماه شب نشینی
عموما افطار که از اذان مغرب شروع می شود تا ساعاتی از نیمه شب با شیرینی و میوه و آبمیوه بدرقه می شود و در صورتیکه مهمان کسی باشید یا مهمان داشته باشید تا نیمه شب گرفتار هستید. 


رمضان ماه سریالها
سریال های مصری در قدیم الایام طرفداران زیادی داشت. اما امروزه سریال های مختلف سوریه ای و ترکیه ای در ماه مبارک رمضان میهمان صفحه های روزه داران و شب زنده داران است! سریال هایی که شبکه های سعودی پخش می کنند مملو از داستان های طلاق و جنایت و تجاوز و خیانت است و واقعا روحیه ی عبادت و معنویت را در مردم افزایش می دهد! سریالهای سوریه ای هم عموما داستانهایی با مضامین پهلوانی و جوانمردی و در فضای عربی قدیم به نمایش می کشد. در هر حال آنقدر سریال می گذارند که کسی به عبادات نرسد.


رمضان ماه نیایش بندگان مخلص
در چنین مملکت و چنین فضایی جوانهای زیادی را در مساجد می بینید که سرگرم دعا و نماز و قرآن هستند و مظاهر دنیا آنها را نفریفته. همین جوان ها هستند که خالصانه و در راه آزادی وطنشان مقاومت کردند و حماسه ها آفریدند. خیلی ها اول به مسجد رفته و نماز می خوانند و بعد به منزل رفته و افطار می کنند. شبهای قدر در مساجد جای سوزن انداختن نیست و هرچند حسینیه ی سید الشهدا با تمام بزرگی اش پذیرای مومنان است اما باز هم جا کم می آید و دیر برسی جا گیر نمی آید.

رمضان ماه موسیقی و رقص!
بسیاری از خواننده ها و رقاصه ها در ماه رمضان هر شبی در یک رستوران یا تالار برنامه دارند و جالب اینکه برخی از آنها به مناسبت عید فطر برنامه های خاصی اجرا می کنند.

۱۳۹۱/۰۴/۳۰

خاطرات سرتیپ - قسمت اول


مصطفی الحاج از نیروهای پلیس امنیت داخلی بود. از آنجا که جزو دار و دسته ی الاسعد بود تنها شیعه ای بود که در پلیس به رتبه ی نظامی خیلی بالایی رسیده بود و خود رییس جمهور و زنش در عروسی وی شرکت کردند. هم اکنون بازنشسته است و سنش بالای 85 است.
یک روز ماشین اش خراب بود و ناچار بود برای رفتن به محل کار با تاکسی به بیروت برود. منتظر تاکسی بود که ماشینی ایستاد. نگاه کرد دید پلاکش شخصی است. جلوی شیشه خم شد تا تشکر کند و عذرخواهی کند. چون نمی خواست سوار ماشین شخصی شود و پول هم بدهد. راننده گفت بیا بالا. تو را می بریم (صلواتی). خواست جلو بنشیند که نفر عقبی با صدای پر جذبه ای گفت: بفرما عقب پیش خودم. وقتی نشست و رویش را به نفر عقبی کرد، مبهوت زیبایی و عظمت آن سیما شد. شنیده بود سید موسی صدری آمده لبنان که خیلی با شکوه و با عظمت است. گفت تو باید سید موسی صدر باشی!
سید با تواضع جواب داد: بله من موسی صدر هستم.
خواست دست امام را ببوسد که امام نگذاشت. پیشانی امام را بوسید. در بین راه صحبت می کردند و امام طبق معمول از کار و زندگی اش سوال کرد.
گفت من افسر امن العام هستم. (پلیس امنیت داخلی)
امام با تعجب گفت: تو را خدا برای من رسانده. من کاری دارم که نیاز به واسطه و پارتی دارم.
با خود فکر کرد حتما این سید مثل بقیه آخوندها، پرونده ای چیزی را می خواهد برایش حل کنم یا تسریع کنم. گفت: چشم سید ، حتما.
سید گفت: نه من بعضی مسلمانان از ایران و پاکستان و افغانستان و عراق را می فرستم پیش تو تا کارهای گذرنامه ای آنها را انجام دهی و مشکلاتشان را حل کنی.
با خود گفت: عجب کلی کار می خواهد برای دیگران.
امام گفت: ببین، عبادت برای خدا را اگر انجام بدهی یا انجام ندهی برای خدا فرق ندارد. یعنی اگر نماز خواندی و روزه گرفتی یا نگرفتی برای خدا فرق ندارد. اما خدا از حل کردن مشکل مردم خیلی خوشحال می شود. عبادت ما این است که مشکلات مردم را حل کنیم. تو حاضری من پرونده هایی را برایت بفرستم و تو مشکلشان را حل کنی؟ ناراحت نمی شوی؟
خوشحال شد و قبول کرد. همین صحبت یکساعته او را دگرگون کرد و به قول خودش، او را از مسیر جهنم به مسیر بهشت کشاند.

۱۳۹۱/۰۴/۲۵

خاطرات احمد - قسمت چهارم


یک بار قرار بود در جنوب به مناسبتی یک جشن بگیرند و امام برای مردم صحبت کنند. احمد و دو نفر دیگر سوار یک ماشین شدند و در دهکده های مختلف جار می زدند که سازمان امل شما را به جشن در فلان جا دعوت می کند. آنزمان امکانات اطلاع رسانی نبود و بهترین راه همین بود. به تبنین (Tibnin) که رسیدند دیدند اهالی دارند مرده ای را دفن می کنند.
احمد بلندگو را خاموش کرد و گفت یه فاتحه بخونید بعد برویم دو تا ساندویچ فلافل بخوریم که جون بگیریم و دوباره ادامه بدیم.
رفتند فلافل فروشی و سفارش دادند و پولش رو هم دادند. آب خواستند.
صاحب دکان برایشان آب آورد و گفت نمیدونم این کی بود هی از دور داد می زد و یک چیزی رو اعلام می کرد.
احمد بادی به غبغب انداخت و گفت خود ما بودیم! دعوت می کردیم مردم برای جشن امام موسی صدر بیایند.
 صاحب دکان با شنیدن این حرف عصبانی شد و قمه کشید و دو همراه احمد را زد. آمد احمد رو بزنه احمد فریاد کشید: ببین من دو تا بمب تو جیبامه. نزدیک بشی خودم و خودتو میترکونم.
 خلاصه با این حقه و دخالت چند تا از اهالی توانستند فرار کنند. رفتند مدرسه و به دکتر چمران گزارش دادند. دکتر خیلی ناراحت شد.
گفت هرکس می خواهد شهید شود بیاید این طرف بایستد.
سی چهل تا از جوان های مدرسه جمع شدند. به همه اسلحه داد و همه را به خط کرد. باید می رفتند اهل تبنین را ادب می کردند.
چمران گفت حالا که قرار است چند شهید بدیم بگذارید به امام موسی صدر هم خبر دهم. تلفن که کرد هنوز صحبتش تمام نشده بود، امام گفت هیچ حرکتی نکنید تا من بیام. امام در مجلس شیعیان در بیروت بود. یک ساعت و نیم حدودا طول می کشید تا به مدرسه برسد. بچه ها همه با اسلحه و حالت نظامی منتظر امام بودند. دو ساعت، سه ساعت، ... امام نیامد. همه خسته و نگران شده بودند. بالاخره بعد از پنج ساعت امام وارد شد. عبایش را گرفته بود دستش. چشمش که به بچه ها افتاد به فارسی گفت به به چه خبر! بعد گفت: چی شده لشکر کشی می کنید؟ گفتند باید اهالی تبنین را ادب کنیم. وقتی فهمیدند ما از نیروهای شما هستیم، داشتند ما را می کشتند. باید حسابی حالشان را بگیریم.
امام فرمود: لازم نیست. من از تبنین می آیم!
چشمان همه گرد شد. امام گفت من با آنها صحبت کردم و فهمیدند کار اشتباهی کردند و بین ما مشکلی نیست که به خاطرش این جور به جان هم بیافتید.
احمد فهمید امام چقدر بزرگوار است که جان خودش را به خطر انداخته تا خون نیروهای خودش ریخته نشود و بیهوده با مردمی که از روی نادانی و تعصب دشمنی ورزیده و خطایی کرده اند کشت و کشتار راه نیفتد. همیشه از جنگ دوری می کرد و نمی گذاشت بر مردم مصیبت زده ی جنوب ستم دیگری روا شود؛ نه از طرف دشمن، نه از طرف نیروهای خودش.


مطالب قبلی:

۱۳۹۱/۰۴/۲۰

خاطرات احمد - قسمت سوم



احمد می خواست جشن کوچکی بگیرد و به همراه معلمین، امام موسی صدر را دعوت کند تا میوه و شیرینی بخورند. همه ی معلم ها پول گذاشتند و احمد خوراکی تهیه کرد و منتظر بود زنگ استراحت معلمها شود تا همه جمع شوند و امام را دعوت کنند و همراه امام دور هم بنشینند.  دانش آموزی وارد شد و خواست چیزی از خوراکی ها بخورد. احمد گفت بفرما، نوش جان. دوباره دانش آموز دیگری وارد شد و بعد از اجازه چیزی را برداشت و رفت. همینطور هی بچه ها می آمدند داخل و خوراکی بر می داشتند. بچه ها را امام می فرستاد. می دانست در روزگاری که ناهار و شام  ساده هم شاید گیر خیلی ها نیاید، خوردن میوه و شیرینی خیلی لذت دارد. احمد اعصابش خرد بود. آخر همه چیز تمام شده بود. چطوری از امام پذیرایی می شد کرد؟ امام موسی صدر وارد شد. احمد شرمنده ایستاده بود. امام با لبخند فرمود حالا که همه ی بچه ها خوراکی خوردند و شاد شدند من هم شاد شدم انگار خودم از خوراکی ها خوردم.

۱۳۹۱/۰۴/۱۶

خاطرات احمد - قسمت دوم


 روزی امام موسی صدر به مدرسه آمد و از همه جا بازدید کرد. دانش آموزان به امام شکایت کردند که این اردوگاه فلسطینی ها که بغل ما هستند دائم به ما سنگ پرت می کنند. ما چه کار کنیم؟ بگذارید یک جوری ادبشان کنیم.
امام موسی صدر فرمود: اینها مانند شما در ساختمان بتونی مرتب و قشنگ زندگی نمی کنند، خانه هایشان از حلبی و چوب است. ساختمان شما برای آنها مثل هتل است. شما صبحانه و ناهار و شام و چای و بیسکویت می خورید اما آنها غیر از بمباران اسراییلی ها چیز دیگری ندارند. طبیعی است که این چنین واکنش نشان دهند. تحمل کنید و کاری به آنها نداشته باشید.
یکبار اردوگاه فلسطینی بمباران شد. امام موسی صدر به احمد گفت: الان کار داری؟
گفت: نه کلاس ندارم.
فرمود: پس با من بیا.
احمد گفت: کجا؟
امام گفت: می خواهم بروم از فلسطینی ها دلجویی کنم.
احمد هراسان شد و گفت: آنجا خطرناک است. الان کلی کشته و زخمی آنجاست، اگر دوباره بمباران کنند چه؟ این خودکشی است!
امام دست احمد را گرفت و همراه خود کشید و گفت: این کوچکترین کاری است که برای آنها می توانیم بکنیم. اگر کشته شدیم هم شهید می شویم.
رفتند و از فلسطینی ها دلجویی کردند.

۱۳۹۱/۰۴/۱۴

نیمه شعبان، ولادت مولایمان مبارک

پیامبرفرمودند: «اذا قام قائمنا وضع یده علی رؤوس العباد فجمع به عقولهم و اكمل به اخلاقهم ( بحارالانوار، ج52، ص336)
قائم ما  به هنگام ظهور خویش، نیروهای عقلانی توده را تمركز می‌دهد و خویهای نیكو و آرزوهای آنان را به كمال می‌رساند.» 



به مناسبت ایام نیمه شعبان  سرودی بسیار زیبا و دلنشین  از آلبوم "شاید به یادتان"را تقدیم تمامی عاشقان حضرتش می کنیم
این کار با صدای آقای علی فانی آماده دانلود است . به امید ظهور...