۱۳۹۱/۰۱/۰۲

عادتهای جالب و پسندیده در ازدواج لبنانی ها




لبنانی ها عادات و رسومات خوبی در امر ازدواج و برگزاری آن دارند که برای ما تازگی دارد:
در تعیین مهریه همانطور که قبلا هم گفته ام مهریه به صورت معجل و مؤجل گرفته می شود. یعنی مثلا یک مهریه مثل کلام الله مجید یا حج را باید داماد در اسرع وقت بدهد و دومی که سکه یا زمین یا پول است بعد از چند سال (که تعیین می کنند مثلا بعد 30 سال) می دهد و قبل آن عروس حق ندارد طلب کند یا به اجرا بگذارد! اصلا در لبنان مهریه به اجرا نمی گذارند (من ندیدم و نشنیدم) زنهای لبنانی مثل زنهای قدیم ما می گویند کی مهریه اش را دیده و کی گرفته؟
یک عادت بسیار خوب در میان لبنانی ها خرید وسایل منزل عروس و داماد است که هر کسی به اندازه وسعش یک وسیله را از قبل مشخص می کند و می گوید من تهیه می کنم. بعضی عروس دامادها هم می روند یک مغازه و لیست عروس تهیه می کنند (liste de marriage :لیست عروس به فرانسوی که تلفظ می شود لیست دو ماریاج). یعنی به مغازه دار لیست می دهند با اسم خودشان و می گویند ما این یخچال و این گاز و این اطو و این کولر و ... انتخاب کردیم، هر فامیلی از ما آمد لیست را بهش بده تا هر کدام را خواست بخرد. در این صورت لوازم گران را چند نفر روی هم پول می گذارند و با هم می خرند. مغازه دار هم یک کارت زیبا به آنها می دهد که به عنوان کادوی عروسی به عروس و داماد می دهند و مشخص می شود آنها یکی از لوازم لیست مورد نظر را به عنوان هدیه خریده اند. حتما توجه دارید که در لبنان داماد باید جهاز بدهد و برای همین این عادت خوب لبنانی ها کمکی است به جوانان برای تشکیل زندگی.
برخی هم داخل کارت عروسی می نویسند هدایای شما را به شماره حساب فلان می پذیریم. هر کسی بخواهد می رود و هر مقدار که درنظر داشته باشد به بانک می دهد و بانک هم آنرا می ریزد به حساب عروس و داماد و یک کارت تبریک به اسم واریز کننده صادر می کند تا در مراسم به عروس و داماد تقدیم شود .
نکته دیگر اینکه داخل کارت دعوت می نویسند عروس و داماد فلان تاریخ تا فلان تاریخ در فلان ساعتها پذیرای میهمانان هستند؛ برای کسانی که می خواهند بروند عروس و داماد را ببینند و هدیه ای ببرند و چشم روشنی بگویند. به این ترتیب عروس و داماد از کار و زندگی نمی افتند تا یکماه که هر کسی هر وقت روز دلش خواست بیاید و مزاحم شود!
اگر بخواهند بچه کوچک به عروسی نیاید در کارت می نویسند بهشت کودکان خانه شان است! یعنی بچه رو نیارید عروسی.
چیز دیگری که در کارت دعوت می نویسند این است: گل قبلا هماهنگ شده. یعنی شما گل نیاورید. خوب خیلی خوب است که به جای صرف هزینه برای گل، آنرا جور دیگری به عروس و داماد بدهند.
عادتهای بد هم دارند در عروسی مثل بلند کردن صدای موسیقی در حدی که اگر داد بزنید صدای خودتان را نمی شنوید و بعد عروسی باید حتما قرص سردرد بخورید!

۱۳۹۰/۱۲/۲۷

نوروز مبارک


سلام
پیشاپیش و دورادور عید نوروز را به همه عزیزان تبریک عرض می کنم.
تعطیلات نوروز فرصتی است برای ایرانیان تا اندکی از کار و مشغله روزانه فاصله بگیرند و با خانواده خود به بازدید اقوام یا مسافرت بروند. مسافرت های خارجی هم آنچنان باب شده که ایرانیان بزرگترین رقم توریستهای لبنان را تشکیل می دهند. کلا همانطور که سوریه از زوار ایرانی آباد شد و بعد از آن هم عراق، ترکیه و لبنان هم دارند سود زیادی از سفر توریست های ایرانی می برند. انشالله که به همگی خوش بگذرد و دلارهای عزیز را صرف خرید اجناس چینی نکنند! دوستانی که می آیند دقت کنند جدای بحث گوشت حلال و حرام، یک هفته ای است که مقادیر عظیم گوشت و مرغ و ماهی و لبنیات فاسد کشف شده و خلاصه خیلی مواظب غذای خود باشید تا این سفر خاطره ی بدی برایتان نشود.
داستان از این قرار است که یکی از مسئولین دچار مسمومیت شده و پس از بررسی متوجه شده اند مقادیر عظیمی از مواد غذایی فاسد وجود دارد که به بیشتر هتلها و رستوران ها پخش می شود.
ما که رفتن به رستوران و غذای بیرون منزل را بر خودمان حرام کردیم. حتی اگر رستوران متعلق به سیدحسن نصرالله باشد!
کلا در لبنان چیزی به اسم نظارت وجود ندارد و تجار بزرگ مسیحی هر چیزی بخواهند وارد می کنند و می فروشند. کسی هم نمی تواند چیزی به آنها بگوید.

بگذریم، نوروز را که فرصتی برای صله ی ارحام و تازه کردن دوستی ها و محبت ها و کنار گذاشتن مشکلات گذشته است مغتنم بشماریم و کمی به خودمان برسیم و روحمان را آماده کنیم که این منزل بسی کوتاه و گذراست و چشم برهم زدنی به پایان خواهد رسید. جمله ی معروف مرحوم علامه کرباسچیان هنوز در گوشم زنگ می زند که می فرمود: «باور کنیم که یک روز می آید که ما نیستیم، یک روز می آید که این فرشها هست و ما نیستیم، این خانه هست و ما نیستیم...» و برای آن روز چه کرده ایم؟ آیا در پیشگاه خاتم انبیا روسفید خواهیم بود

۱۳۹۰/۱۲/۲۱

رستوران امریکایی حلال؟


رستوران های آمریکایی مختلفی در بیروت شعبه دارند. مثل   KFC , McDonald, pizza hut  Burger king, Hardee's.
خیلی از لبنانی ها و مسلمانان در این محلات غذا می خوردند و می گویند حلال است. اما دلیل آنان برای حلال بودن گوشت های این رستوران ها چیست؟
می گویند چون در محله مسلمانان است و کارگر مغازه می گوید گوشت حلال استفاده می کنیم پس حلال است. و بسیاری از آنان از شعبه های داخل محلات مسیحی خرید نمی کنند.
اما آیا می شود به حرف یک کارگر بیسواد و (در خیلی موارد، خارجی) ، اعتماد کرد؟ آیا وی معنای ذبح شرعی را می داند؟
رستورانی مثل KFC  برای امتیاز هر شعبه یک میلیون دلار می گیرد و ضمن شروط اعطای امتیاز این است که طراحی دکوراسیون و گرافیک و بروشور عین استانداردهای تعیین شده از جانب ایشان باشد و هیچ مواد خامی غیر از آنچه از مرکز اصلی ارسال می شود در تهیه غذا ها استفاده نشود. یعنی یک شعبه KFC  در محله شیعیان حتی یک حبه سیر از بازار لبنان خرید نمی کند. مشخص است که این رستوران ها برای اینکه طعم غذا در تمام شعب مانند هم باشد از مواد اولیه یکسان و طرز پخت یکسانی استفاده می کنند. مورد دیگر اینکه می بینید کامیون پخش مواد KFC  برای همه شعبه ها مواد اولیه می برد. پس امکان ندارد غذای محله مسیحی حرام باشد اما محله شیعی حلال باشد. یا در تمام مناطق حلال است و یا در تمام مناطق حرام.
جدای بحث حلال و حرامش باید بدانید طریقه تهیه این مرغ ها چگونه است. این مرغ ها از وقتی جوجه هستند در محیط تاریک بزرگ می شوند تا پر در نیاورند و همه ی آنچه می خورند تبدیل شود به چربی و گوشت. اعمال وحشیانه ای در اینترنت ذکر شده که کافی است حالتان را از خوردن غذای این رستوران ها به هم بزند:
- پرورش در تاریکی
- قطع کردن منقار
- حمل به شیوه وحشیانه
- له کردنشان زیر پا
- قرار دادن گوشت مرده ها جلوی بقیه مرغها برای خوردن
- انداختن در آب متصل به برق برای شوک دادن قبل از ذبح
برخی ها هم مطرح می کنند که این رستورانها از مرغی ژنتیکی استفاده می کنند که بال و پر ندارند و راه نمی روند. امعا و احشای خیلی کمی دارند و فقط قلب و ریه شان معمولی است. برای آنکه فقط بزرگ شوند و زحمت پاک کردنشان هم کم باشد. چربی نداشته باشند و کلا یک گوشت یک تکه ی زنده و نیمه متحرک!
به سایت زیر مراجعه کنید تا ببینید چه بلایی سر مرغهایی که با لذت می خورید میارند.

۱۳۹۰/۱۲/۲۰

داستان جالب زندگی مسلمان شدن امینه اسلمی


 امینه اسلمی، روزنامه نگار مسیحی متعصبی بود که در سال 1945 متولد شد و در 5 مارچ 2010 از دنیا رفت. در کنار تحصیل به تبلیغ مسیحیت اشتغال داشت و معتقد بود که اسلام دینی ساختگی و مسلمان‌ها افرادی عقب مانده هستند، اما یک اشتباه کامپیوتر دانشگاه، مسیر زندگی او را کاملا تغییر داد و به جایی رسید که رئیس جمعیت بین‌المللی زنان مسلمان بود و می‌گفت: «اسلام ضربان قلب من و خونی است که در رگ‌هایم جاری است، اسلام منبع انرژی من است و باعث شده زندگی من فوق‌العاده زیبا و با معنی شود، من بدون اسلام هیچ نیستم.»
مسلمان شدن وی
 داستان از آنجایی شروع شد که او هنگام ثبت نام و اخذ واحدهای ترم جدید توسط کامپیوتر یک واحد درسی برای او به اشتباه ثبت شد و او به دلیل مسافرت به اوکلاهاما با دو هفته تاخیر از موضوع مطلع شد و وقتی با نگرانی و ناراحتی به اداره آموزش دانشگاه مراجعه کرد فهمید که تنها راه باقی‌مانده شرکت در کلاسی است که غالب حاضران آن را مسلمانان عرب تشکیل می‌دهند. او در شرایط بسیار سختی قرار گرفته بود، از یک طرف از همراهی با عرب‌های مسلمان که آنها را به استهزاء «شتر سوار» می‌نامید به شدت نفرت داشت و از طرف دیگر در صورت انصراف از بورس تحصیلی محروم می‌شد

دو شبانه‌روز با ناراحتی و اضطراب فکر کرد و در نهایت کلمات شمرده شوهرش توانست او را قانع کند: «شاید اراده خداوند تو را برای یک ماموریت برگزیده باشد، ‌برو و آنها را به مسیحیت دعوت کن!» و او با این انگیزه به دانشگاه برگشت

او کار خود را از همان روزهای نخست شروع کرد و با هر بهانه‌ای به گفت‌وگو با دانشجویان مسلمان می‌پرداخت و از آنها می‌خواست که با تبعیت از مسیح خود را نجات دهند و برای آنها شرح می‌داد که چگونه مسیح خود را فدا کرده تا آنان را نجات دهد. وی می‌گوید: «آنها با احترام و ادب به حرف‌هایم گوش می‌دادند ولی به هیچ وجه در باره تغییر دین خود کوتاه نمی‌آمدند و تسلیم نمی‌شدند، برای همین راه دیگری به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم از طریق کتاب‌های خودشان باطل بودن عقایدشان را ثابت کنم و از یکی از دوستانم خواستم تا یک نسخه قرآن و کتاب‌هایی اسلامی برایم تهیه کند، می‌خواستم به آنها نشان دهم که دینشان باطل است و پیامبرشان فرستاده خدا نیست.»  

 وی قرائت قرآن کریم را آغاز کرد و تمام آن را به همراه دو کتابی که دوستش داده بود، خواند و به مرور چنان در مطالعه غرق شد که در فاصله یک سال و نیم 15 کتاب اسلامی را مطالعه کرد ودوباره به قرائت کامل قرآن پرداخت و هر چیزی که به نظر می‌رسید بتواند بهانه‌ای برای ایراد و اشکال باشد، یادداشت می‌کرد اما به مرور دچار تردید و ابهام و پرسش‌های بیشتر می‌شد. بی‌آنکه بخواهد ذهنش با موضوعاتی درگیر شده بود که تصورشان را هم نمی‌کرد.  

 آرام آرام تغییراتی در رفتارش پیدا شد، بیشتر فکر می‌کرد و همیشه در حال مطالعه بود، به بارها نمی‌رفت و مشروبات الکلی را کنار گذاشته بود، گوشت خوک نمی‌خورد و سعی می‌کرد در مهمانی‌های مختلط شرکت نکند. این تغییرات طوری بود که شوهرش را به شک و تردید دچار کرد: «شوهرم فکر می‌کرد من با مرد دیگری رابطه دارم زیرا نمی‌توانست بپذیرد که این همه تغییر بدون آن رخ بدهد!» ولی در نهایت شوهرش امیدوار بود آشفتگی فکری همسرش بعد از مدتی پایان یابد. او درباره این مرحله می‌گوید: «خودم اصلا فکر نمی‌کردم با مطالعه اسلام اتفاق خاصی رخ بدهد و حتى سبک زندگی روزمره‌ام تغییر کند و در آن زمان حتى تصورش را هم نمی‌کردم که به زودی با بال‌هایی از آرامش قلبی و ایمان باطنی در آسمان سعادت اعتقاد اسلامی پرواز خواهم کرد.» 

با وجود همه این تغییرات او همچنان کاملا مسیحی بود تا اینکه یک روز چند نفر مسلمان به سراغش آمدند: «در خانه را که باز کردم دیدم چند نفر مسلمان عرب روبه‌رویم ایستاده‌اند، گفتند: ما انتظار این را داشتیم که شما مسلمان شوید! گفتم: ولی من مسیحی هستم و هیچ تصمیمی برای تغییر دین خود ندارم! با این حال نشستیم به صحبت کردن و هر چه من سؤال کردم آنها با اطمینان و تسلط پاسخ دادند. به هیچ وجه حرف‌های عجیب من درباره قرآن را مسخره نکردند و از انتقادهای تند من به اسلام ناراحت و عصبانی نشدند. آنها می‌گفتند که معرفت، گمشده مؤمن است و سؤال یکی از راه‌های رسیدن به معرفت است. وقتی آنها رفتند احساس می‌کردم دارد در درونم چیزی رخ می‌دهد.»  

 بعد از آن، ارتباط او با مسلمان‌ها بیشتر شد و هر بار سؤالات جدیدی می‌پرسید و موضوعات تازه‌ای را مطرح می‌کرد تا روزی که در 21 می‌1977 در مقابل یک روحانی مسلمان این کلمات را بر زبان جاری کرد: «اشهد آن لا إله إلا‌الله و اشهد آن محمدا رسول‌الله.» 

وقتی او علنا از مسلمان شدنش حرف زد و حجاب را انتخاب کرد موضوع طلاق هم به طور جدی مطرح شد. با این حال او آماده بود با وجود علاقه فراوانی که به همسرش داشت تنها زندگی کرده و خود را به حضور بچه‌هایش دلگرم کند. پسر و دخترش را بسیار دوست داشت و می‌دانست طبق قانون حق نگهداری بچه‌ها با اوست ولی وقتی در دادگاه حاضر شد قاضی برخلاف این حکم کرد و گفت به دلیل تغییر دین نمی‌تواند بچه‌ها را با خود داشته باشد و هنگامی که با اعتراض او مواجه شد به او بیست دقیقه فرصت داد تا تصمیم بگیرد و بین بچه‌هایش و دین جدید فقط یکی را انتخاب کند

 به یاد آیاتی افتاد که داستان امتحان حضرت ابراهیم(ع) را نقل می‌کند. از خود پرسید که تا چه اندازه در ایمان خود صادق بوده است و می‌دید که حالا نوبت اوست بچه‌های دلبندش را با دست خود به قربانگاه بندگی ببرد. می‌خواست فریاد بکشد، ضجه بزند و اشک بریزد اما سکوت کرده بود و در حالی که دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد، می‌کوشید تا هیچ نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی بروز ندهد. این سخت‌ترین کابوسی بود که یک زن جوان می‌توانست با آن روبه‌رو شود؛ او که حتى برای یک روز نمی‌توانست از بچه‌هایش جدا شود باید آنها را برای همیشه رها می‌کرد

 میان بچه‌هایش و ایمان به خدا باید تصمیم می‌گرفت و این ایمانی بود که دو سال شبانه‌روز برایش زحمت کشیده بود و با کمال اطمینان و باور عقلی و قلبی به آن رسیده بود. قاضی از او جواب نهایی را خواست. او می‌گوید: «در آن لحظه با تمام وجود به خدای بزرگ رو کردم. در آن لحظه غیراز خدا هیچ کس را نداشتم و می‌دانستم جز او کسی نمی‌تواند از فرزندانم حمایت کند و تصمیم گرفته بودم که روزی در آینده به آنها نشان دهم که تنها راه سعادت راه خداوند است.» 

 او در باره این مرحله می‌گوید: «از دادگاه بیرون آمدم در حالی که می‌دانستم که زندگی بدون بچه‌هایم بی‌نهایت تلخ و دردآور است و هیچ‌کس نمی‌تواند حال مرا در آن لحظات درک کند، احساس می‌کردم از قلبم خون می‌ریزد هر چند که مطمئن بودم تصمیم درستی گرفته‌ام. هیچ چیز نمی‌توانست جز ذکر خدا آرامم کند. تنها و درمانده می‌رفتم و زیرلب آیه الکرسی را تلاوت می‌کردم و این آیه را با خود می‌خواندم که افمن اتّبع رضوان‌الله کمن باء بسخط من‌الله و ماواه جهنّم... آیا کسی که رضایت و خشنودی خداوند را برگزیند، همچون کسی است که خشم خدا را بخواهد و در جهنم جای گزیند؟»  

 او بعد از مسلمان شدن انسانی دیگر بود و با توجه به قابلیت‌های شخصی ویژه و تجربه‌اش در فعالیت‌های تبلیغی مسیحی توانست شعله هدایت اسلام را در جان عده زیادی در آمریکا و جهان روشن کند. حالا او به اطراف آمریکا می‌رفت و در ایالت‌های مختلف و شهرهای گوناگون به سخنرانی در باره اسلام می‌پرداخت و حرف‌هایش که از عمق جان او برمی‌خاست در مخاطبانش بسیار اثر می‌گذاشت اما در این حال او از خانواده‌اش غافل نبود.  

 به مناسبت‌های مختلف برایشان کارت تبریک می‌فرستاد و سعی می‌کرد طبق دستور اسلام به هر بهانه‌ای ارتباط خود را با آنها حفظ کند: «برای همه اعضای خانواده کارت تبریک می‌فرستادم و جملاتی حساب شده از آیات و احادیث را بدون آنکه منبعش را ذکر کنم برای آنها می‌نوشتم و سعی می‌کردم با زبانی لطیف جملاتی موثر انتخاب کنم.» 

تلاش او بی‌نتیجه نمی‌ماند و بعد از مدتی اتفاقات باورنکردنی تازه‌ای شروع می‌شود و ابتدا مادربزرگش تمایل خود را برای مسلمان شدن اعلام می‌کند، بعد پدر و مادر و خواهرش

ولی از همه اینها شیرین‌تر وقتی بود که چند سال بعد شوهرش به او تلفن زد و گفت که ترجیح می‌دهد دخترشان مثل مادرش باشد و اسلام را انتخاب کند و از او به خاطر همه اتفاقات گذشته پوزش خواست. امینه می‌گوید: «با همه چیزهایی که برایم روی داده بود او را بخشیدم زیرا من مزد خود را گرفته بودم و همه کسانی که مرا روزی با آن وضع طرد کرده بودند، خودشان به حقیقت رسیدند و بالاتر از همه بچه‌های عزیزم حالا در کنارم بودند.» 

امینه که روزی به خاطر حجاب از کار خود اخراج شده بود حالا رئیس جمعیت بین‌المللی زنان مسلمان بود و دائم از این ایالت به آن ایالت و از این کشور به آن کشور می‌رفت و پروژه‌های جدید اجتماعی و دینی را افتتاح می‌کرد و برای مردم به سخنرانی می‌پرداخت و زنی که یک روز از همه طرد شده و جایی برای سکونت نداشت مورد توجه همه بود و از اطراف و اکناف با شوق و محبت به سویش می‌شتافتند و پای صحبت‌هایش می‌نشستند.  

 او در همین حال توانست با چند سال پیگیری و تلاش دولت آمریکا را متقاعد کند که تمبر رسمی تبریک عید فطر را به زبان عربی برای مسلمانان منتشر و در مراجع عمومی و رسمی استفاده کنند. زمانی که وی 2 سال پیش طی حادثه‌ای در سن 65 سالگی از دنیا رفت، راه‌اندازی چندین کار جدید از جمله مرکز مطالعات و پژوهش‌های زنان نومسلمان و فرهنگسرایی برای فرزندان آنها را شروع کرده بود

پ.ن: آری، هر کس خدا را انتخاب کند، تنها و بی یاور نمی ماند، و خداوند پاداش تمام فداکاری ها و از خودگذشتگی های او را هم در این دنیا و هم در آن دنیا به او خواهد داد. معامله ای که هیچ گاه از آن ضرر نمی بینیم... 

منبع انگليسي: ویکیپدیا 
فیلم روایت زندگی وی: یوتیوب

۱۳۹۰/۱۲/۱۹

خدا رو شکر ما هم مغز حساب میشیم


سلام به همه دوستان

خیلی وقته سرم زیاد شلوغه و نتونستم چیزی بنویسم. امتحانات دانشگاه بود و زندگی و کار و . . .

انشالله به زودی یه سفر میام ایران. دعا کنید بلیطم درست بشه. اما یه توضیح مختصر راجع به وضع خودم بدم که بعدا هرکسی منو دید ازم نخواد سوالایی رو بپرسه که هر هزار و یک نفری که منو می بینن  می پرسن و من باید از اول نوارمو کوک کنم و براشون بازگو کنم! 

من دارم فوق لیسانس مدیریت آموزشی می خونم در دانشگاه اسلامیه لبنان که واقع شده در خلده (نزدیک بیروت). ترم دوم رو شروع کردم. هنوز نمره هامونو ندادن. نمیدونم خوب دادم یا خراب کردم! البته خودم خیلی درس نخوندم ولی منتظرم ببینم استادها حفظی پسند هستند یا تحلیل پسند. بالاخره فوق لیسانسی گفتن! حفظیات مال لیسانسه.

خونه ای که اجاره کردم بد نیست، نه بزرگه و نه کوچیک. تابستونا آب کم میشه و باید خودمون آب بخریم و زمستونا هم برق! البته برق حداکثر 12 ساعت به ما روافض (شیعه ها) داده میشه و میگن شماها برقو میدزدید. (خب بعضیا اینکارو میکنن و باعث بدنامی شیعه شدن تو لبنان. اما اونایی که دارن اتهام میزنن از جماعت کسایی هستن که میلیارد میلیارد حق اینهمه مردمو میدزدن)

محله مون خیلی داغونه و بقول بچه های تهرون، خیلی فشله! از بس ماشین چپوندن توش نمیشه راه رفت! هر روز هم میای می بینی یکی با خیال راحت مالیده به ماشینت و تمام بدنه رو داغون کرده! ماشالله شیعه های لبنان قدرتشون زیاده و از بقل هرکی رد بشن روش اثر! می گذارن! بیچاره اسراییلی ها که گیر اینا افتادن!

کار هم می کنم. در موسسه امام موسی صدر کار ترجمه می کنم و اونا واقعا خانواده بزرگواری هستند و خیلی لطف دارن به من، بیش از اونی که به همه لطف دارن. این اخلاق حسنه ی امام موسی صدر که اخلاق امامان ماست واقعا آدمو جذب میکنه. بیخود نیست همه ی لبنانی ها عاشقش شده بودند.

زندگی مون میگذره، هرچند خرج از دخل بالاتره اما بالاخره خدا رسونده تا اینجاش؛ بقیه اش هم با خودش. از صدقه سر مسوولین دزد و بی کفایت لبنانی و دعواشون با کسایی که یخورده ملی گرایی و مردم دوستی دارن اینجا همیشه کشمکش سیاسی هست و در سایه اختلافات و تهدیدها، اقتصاد ضعیف و شکننده شده و گرانی به مردم فشار میاره.

تیپم لبنانی شده؛ یعنی مثل قدیم نیست که شلوار پارچه ای و پیراهن روی شلوار بپوشم. مثل بقیه مردای لبنانی شلوار جینز و تی شرت می پوشم و وقتی تو سفارت میشینم کنار ایرانی هایی که مجبورند کت شلوار بپوشند احساس میکنم شاید با خودشون بگن عجب آدم غربزده ای هست این بابا!

بعضی شبای جمعه میریم سفارت دعای کمیل. (ذکر این مطلب اصلا برای ریا نیست!) جمع خیلی صمیمی و مذهبی خوبی دارند. بیشترشون دیپلماتها و مسئولین موسسات ایرانی داخل لبنان هستند. تک و توکی هم مثل ما دانشجو. بعد از اینکه عباس به دنیا اومد و اونم با خودمون میبریم ما رو بیشتر تحویل می گیرند. دوباری هم خودم قسمتی از دعا رو خوندم و خلاصه خودمونو بین ایرانیای اونجا جا کردیم.

گاهی آخر هفته میریم جنوب؛ یا منزل فامیلای خانمم یا پیش فامیلای مادرم. تابستونا که بیروت خیلی گرم و شرجیه هر آخر هفته می رفتیم جنوب که هوا خوب تره و میشه بدون کولر گازی زنده موند! اما زمستون که جنوب خیلی سرده بیشتر بیروت موندیم و یکی دوباری هم که رفتیم جنوب پشیمون شدیم بس که سرد بود.

مشکل اصلی که برای همه دانشجوها پیش اومده مشکل دلاره. یه سایت زدن و ثبت ناممون کردن و گفتن برید 18 شهریور یکی از خانوادتون بیان نامه بگیرن که بانک بهتون ارز دولتی بده. یعنی اقلا 6 ماه بعد! یاد فیلما میفتیم که می نویسه: یکسال گذشت...! بعد هم شنیدیم که همونایی که نامه دارند هم بانک اذیتشون می کنه و بهشون دلار نمیدن. یه بار می گن تموم شد یه بار می گن برید دوباره نامه بیارید و خلاصه از این بازی ها. دیروز هم که گندش درومد و مشخص شد یارانه ها رو دارن از تفاوت مبلغ دلار در میارن میدن به مردم. یعنی از جیب مردم میدن یه قسمتیشو به خودشون! همون دیروز فکر کردم تکذیب شه و شد! دلار مسافری هم که وضعش مشخص نیست. یه روز می گن 1000 دلار یه بار میگن 1500! بعد میگن فلان کشور میری 400 بیشتر نمیدیم. خروجیت کو؟ از بچه دو ساله خروجی میگیرن اما بهش دلار تعلق نمی گیره! خلاصه اینم بدبختی جدیدیه که برای مردم درست شده. آقا میخواین ملت نرن قرتی بازی و شراب خوری چرا یقه ی دانشجوها رو می گیرید؟ فکر کنم یه راه جدید برای جلوگیری از فرار مغزهاست! خدا رو شکر ما رو ظاهرا مغز حساب کردن!

برنامه سفر ما از هفته دوم نوروز است و به مدت اقلا دو هفته در ایران خواهیم بود و زیارت  مشهد مقدس و قم را از امام رضا می طلبیم. شما هم دعا کنید اذن بدهند و به همراه عباس خدمتشان مشرف شویم.

التماس دعا