۱۳۹۱/۰۶/۲۳

خاطرات نصرالله - قسمت ششم


یکی از علمای بزرگ لبنان هر هفته جلسه ای با مریدان خود داشت که می نشستند و در آن گپ می زدند. یک جلسه وی شروع به بدگویی از امام موسی صدر کرد و بقیه هم با او همراه شدند. اینکه امام موسی صدر شیعه را سیاسی کرده و با مسیحیان رابطه دارد و باعث ذلت شیعه شده و... . یکی از شاگردان که به امام موسی صدر علاقه داشت خدمت امام رفت و به او گزارش داد که فلانی جلسه اش به بدگویی شما می گذرد. امام فرمود خیر است ان شاءالله. دوباره گفت آقا، این عالم بزرگ درباره شما چنین و چنان گفت و مریدانش هم به دنبال او انواع تهمت ها را به شما نسبت دادند. امام دوباره فرمود خیر است. شما کاری نداشته باشید. هفته ی بعد امام موسی صدر به آن مرد تلفن کرد و گفت بیا با هم به جلسه ی فلان عالم برویم. مرد داشت شاخ در می آورد. با خود گفت شاید امام بیاید و از خود دفاع کند و اقلا چهار تا فحش بدهد دلمان خنک شود. وارد مجلس که شدند عالم بلند شد و خوش آمدگویی گرمی کرد و امام را در آغوش کشید و آنقدر از امام موسی صدر تجلیل کرد که همه تعجب کردند. امام با آنها نشست و چایی نوشید. عالم گفت ما افتخار می کنیم از شما کسب فیض کنیم. شما از همه ی ما عالم ترید. مسائل و مشکلات شیعه را می شناسید و به آنها رسیدگی می کنید... امام بعد از کسب اجازه چند کلامی صحبت کردند و بعد از آنجا رفتند. باز هم عالم، امام را احترام و بدرقه کرد.با رفتن امام آن عالم دوباره شروع به بدگویی کرد. و انقلب السحر علی الساحر. همه که دیدند امام چقدر مهربان و متواضع و باگذشت است و چقدر نسبت به رسیدگی به وضع شیعیان حرص دارد شیفته ی امام شده بودند و از عالم دو رو بدشان آمده بود. گفتند تا وقتی اینجا بود او را تا حد معصوم بالا بردی و حالا که نیست تا حد تکفیر پشتش بدگویی می کنی. خلاصه تمام شاگردان از دور او متفرق شدند و جلساتش منحل شد.

هیچ نظری موجود نیست: