۱۳۹۱/۰۵/۱۹

خاطرات سرتیپ - قسمت پنجم


روزی توفیق علاوی از بزرگان عراق آمده بود و همراه هم داشتیم در بیروت می گشتیم. رسیدیم به جایی که خانواده ی امام موسی صدر بعد دزدیده شدنش آنجا ساکن شده بودند. خانه ای اجاره ای در محله ای نه چندان مرتب. گفتم اینجا منزل سید صدر است.
علاوی گفت: کدام سید صدر؟
گفتم امام موسی صدر.
با تعجب گفت منزل امام موسی صدر اینجا است؟ و بسیار تعجب کرد که چرا خانواده ی امام در چنین مکانی در منزل اجاره ای زندگی می کند. چکی سفید امضا کرد و گفت می روی برایشان هرجا که خواستند زمین یا ویلا یا قصر می خری. رفتم منزل امام خدمت همسر امام رسیدم. گفتم ام صدری، شما اینجا راحت نیستید. چرا نمی روید یک جای بهتر.
ام صدری گفت: نه خیر. اینجا خوب است و ما هم راحت هستیم.
گفتم: آخر امام رییس طایفه ی شیعه است. این منزل در شان ایشان نیست.
گفت: اگر کسی برای دیدن ما می آید که به همین منزل هم می آید. اگر برای خانه می آید پس مهم نیست بیاید.
درمانده شدم و گفتم: خواهر من، داستان این چنین است. این چک سفید رو ببینید، من مامورم برای شما خانه بخرم.
ام صدری همسر امام موسی صدر گفت: ابو محمد، مگر امام موسی صدر حرکت محرومین را برای کمک به محرومان ایجاد نکرد؟ اگر شما برای همه خانه خریدی، ما هم یکی از محرومین.
درمانده و وامانده از آنجا رفتم. قضیه را گزارش دادم. علاوی گفت: خودت برو یک زمین خوب برایشان بخر و به اسمشان کن و سند را تقدیمشان کن.
رفتم زمینی خریدم هزار و هفتصد متر در یک محل مناسب. سند را که بردم خدمت ام صدری هر کار کردم نپذیرفت و گفت امام موسی صدر در این دنیا هیچ چیز به اسم خودش تملک نکرده ما هم چیزی به اسم خودمان نخواهیم گرفت.
هنوز که هنوز است سند این زمین در کشوی دفتر کار من است.
وقتی امام موسی صدر ناپدید شد حتی هزار لیره برای خانواده اش نگذاشته بود تا زندگی روزانه خود را سپری کنند. ماشین نداشت و منزل نداشت. زن و بچه هایش در طبقه ی بالای مجلس شیعه زندگی می کردند. برعکس بسیاری از مردان دینی لبنان که بهترین امکانات را برای خودشان تهیه می کنند.

هیچ نظری موجود نیست: