۱۳۹۱/۰۵/۲۴

خاطرات سرتیپ - قسمت ششم


امام را همیشه متهم می کردند که شما و افرادت با اقداماتتان این مملکت را به نابودی می کشید.
یک بار رسیدم منزل همسرم گفت کجایی؟ گفتم: از کی تا حالا از من بازجویی می کنی؟ کار داشتم بیرون بودم. گفت: نه خیلی دنبالت می گردند. گفتند اگر آمدی سریع با سفارت امارات تماس بگیری. وزیر خارجه شان سفرش را عقب انداخته تا تو را ببیند. با تعجب رفتم زنگ زدم به سفیر. گفت: خدا حفظت کنه کجایی. تو را به خدا سریع بیا اینجا. بلند شدم رفتم سفارت. وزیر خارجه ی امارات مرا به گرمی در آغوش کشید و خیلی مرا تحویل گرفت. مانده بودم چرا.
گفت: تو هر چیزی بخواهی به تو میدهم.
گفتم الحمدلله خدا رسانده. چیزی لازم ندارم.
گفت: نمی شود. تو باید از ما هدیه ای قبول کنی تا برادر باشیم. شیوخ عرب از این بخشش ها به افراد صاحب نفوذ می کردند تا در هنگام ضرورت بتوانند امتیاز بگیرند.
گفتم یعنی حتما لازم است من چیزی از شما بخواهم تا برادر شویم؟ همینطوری برادر نمی شویم؟
گفت نه اصلا امکان ندارد. چیزی درخواست کن.
گفتم: من دفتر ندارم، ماشین ندارم، اسلحه ندارم.
به سفیر گفت بنویس هرچه می خواهد به او بدهید. سفیر برگه آورد.
گفتم ما ساختمان پلیس نداریم. در یک هتل قدیمی بصورت موقت استقرار داریم. من ساختمان می خواهم برای پلیس. ساختمان مناسب برای پلیس حدود 15000 دلار خرج بر می داشت. گفت بنویس 20000 دلار بابت ساختمان پرداخت شود. گفتم من 15 تا رنجروور می خواهم. سفیر گفت رنجروور یا لندکروز؟ وزیر سرش داد زد: هر چیزی که خودش می گوید را بنویس. کاریت نباشد.
گفتم: ششصد کلت و چهارصد تفنگ می خواهم. آنها را هم نوشتند. هیچ چیز شخصی نخواستم. خبرنگاری لبنانی که آنجا بود چشمهایش گرد شده بود. گفت اینهمه را به او می دهید؟
وزیر گفت: اگر بتواند جنگ داخلی را متوقف کند قول می دهم یک میلیارد دلار به او بدهم تا بیروت را از نو بسازد.
رفتم خدمت امام موسی صدر و گزارش دادم. گفت: خیلی کار خوبی کردی.
حالا می توانم پیش رییس جمهور بگویم من یکی از مردانم می تواند بیروت را بسازد. شما همه تان با هم می توانید چنین کاری بکنید؟ مردان من مایه ی آبادانی مملکت هستند اما اگر یکی از مردان شما بود پول و پله ی اندکی برای خود می خواست و مملکت خودش را می فروخت.

هیچ نظری موجود نیست: