۱۳۹۰/۰۲/۱۰

جشن عید کارگر


امروز در محل کار به مناسبت روز کارگر برنامه کوچکی گرفتند و برای مسئول مرکز هدیه و کیک تهیه کردند که دور هم جمع شدم. او که نمی دانست قضیه چیست تعجب کرده بود و هی فکر میکرد نکند تولدش است یا کسی ازدواج کرده یا بچه دار شده. خلاصه خوشحال شد و از فرصت استفاده کرد و برنامه های بعدی کاری را مطرح کرد. تو مملکت خودمون روؤسا به کارمندان هدیه می دهند اینجا برعکس!

۱۳۹۰/۰۲/۰۳

ثبت ازدواج


دیروز با خانمم رفتیم سفارت که ازدواجمان را ثبت کنیم.
از آنجا که در اینترنت هیچ متنی برای شرایط ازدواج مرد ایرانی با خارجی پیدا نکردم حالا که خودم مراحلش را پشت سر گذاشتم برای بعدی ها می نویسم.
برای ثبت ازدواج زن خارجی با مرد ایرانی مدارک زیر را می خواهند:
- برگه عقد شرعی از محضرخانه شرعی.
- برگه ثبت ازدواج در نهادهای مربوطه در کشور خارجی.
- برگه اجازه ولی دختر که باید در محضر خانه نوشته و تایید شود.
- آزمایش های ازدواج.
- شناسنامه و کارت ملی و کارت پایان خدمت مرد ایرانی به همراه پاسپورت و در صورت داشتن اقامت برگه اقامت.
- شناسنامه و پاسپورت همسر خارجی
- 6 قطعه عکس از مرد ایرانی و 9 قطعه عکس از زن خارجی (عكسها حتما بايد روي كاغذ مات باشند تا مهر از روی آن پاک نشود)
- اگر زن خارجی مسلمان نیست باید برگه تشرف به دین اسلام همراه باشد
- گواهی تجرد زن خارجی
- هزینه ثبت اسناد و هزینه پاسپورت ایرانی برای زن خارجی که تابعیت ایرانی را دارا خواهد شد. (شناسنامه و پاسپورت خارجی او گرفته یا باطل نخواهد شد اما اجازه استفاده از آن ها را در ایران ندارد و جرم خواهد بود)
ضمنا توصيه ميكنم آقایانی که در خارج کشور قصد ازدواج با زن خارجی دارند حتما خوب فکر کنند و حتما به مشاور ازدواج مراجعه کنند. شرایط فرهنگی اجتماعی و خانوادگی خارجی ها بسیار متفاوت از ایران است و تطبیق با آن دشوار. بعد از دو سال پشیمون نشید. مسئولیتش با خودتون. اگر ازدواج بر مبنای اعتقادات اسلامی نباشد و برای قیافه باشد قول صد در صد میدهم که پشیمون خواهید شد. قانون های حمایتی آنها هم بسیار قوی تر از ایران است. می روند غیابی طلاق می گیرند و دارایی شما رو دادگاه توقیف میکنه و قصه بچه ها هم دیگه جدا. نمونه هایش را از آمریکا و لبنان دیده ام. متاسفانه قانون های ما خیلی حمایتی نیست و تیغمان هم برش ندارد مواظب باشید که گول قیافه را نخورید. ببین چند بار گفتم!

۱۳۹۰/۰۱/۳۰

مسلمانان غیر مسلمان


دیشب وقتی با یکی از دوستان لبنانی بحث اجتماعی فرهنگی داشتیم و مانند بقیه لبنانی ها از نبود مدیریت و برنامه و نظم و انضباط در قسمت های مسلمان نشین شکایت داشت، از من پرسید چرا باید قسمت های مسلمان نشین، کثیف، شلوغ و پر سر و صدا باشد و مردم اینقدر سطح پایین و هر از گاهی شاهد دعوا یا زد و خورد باشیم و در مقابل در مناطق مسیحی نشین بیروت اینقدر نظم و ترتیب و نظافت و زیبایی وجود دارد و افراد منظم و مودب هستند؟ آیا عامل این مشکلات فقر است؟ خیلی از شیعیان الان ثروتمندان بزرگ لبنان هستند ولی محله هایشان همان است که بود. یا عاملش مقاومت و سرسختی شیعیان است و دولت از ورود به محلات تحت نفوذ حزب الله می ترسد؟
- گفتم خیر خودت میدانی قبل از این که مقاومتی در لبنان باشد شیعیان بدبخت ترین و فقیرترین مردم بودند و فقر فرهنگی و فقر اجتماعیشان توام با فقر مادی، مردمی منزجر کننده از آنان ساخته بود. به برکت مقاومت و پایداری و الگو گرفتن از ایران ، معارف اسلامی هم در میان آنها رشد یافته و وضع از قبل خیلی بهتر شده. دولت از قدیم کمترین توجهی به شیعه نداشت پس علتش وجود حزب الله نیست.
یاد صحبتی از پدربزرگم افتادم. وی همیشه از دست های پنهان برای تخریب مسلمانان سخن می راند و می گفت وقتی نجف مرکز علمی شیعه بود و هنوز حوزه علمیه قم تاسیس نشده بود، عوامل یک سفارت استکباری برای تخریب وجهه ی  مسلمانان ، بچه ها را ترغیب می کردند با وجود دستشویی و آب در تمام خانه ها و دستشویی عمومی در محلات، در کوچه روی زمین ادرار و مدفوع کنند تا بدینوسیله هم مسلمانان را کثیف و تنفر انگیز جلوه دهند هم اعتقادات مردم را دچار مشکل کنند (بعضی وسواسی می شوند چون همه خیابانها نجس است برخی هم می گویند ولش کن چیزی نیست عادی است)
بله برنامه های عجیب و غریبی که حتی گاه در قالب یک فعالیت دینی یا فرهنگی اجرا کردند (مثلا پخش صداهایی غیر از اذان به مدت طولانی و شدت بلند مانند پخش یک ساعت قرآن برای یک مرده یا پخش کل دعاها و گفتگوهای داخل مسجد در کل محل) باعث شد تا ما به اینجا برسیم که مسلمانی بشود یک آرم منفی! سرباز خارجی که بیاید در عراق مسلمانان را حیوان ببیند و کشتنشان برایش بی اهمیت باشد؛ در جامعه ای مثل لبنان بقیه از مسلمان دوری کنند یا به چشم حقارت نگاه کنند. اگر حزبی در لبنان به جای فعالیت های نظامی بیاید فعالیت های فرهنگی انجام دهد و وجهه ی اجتماعی مسلمانان را بهبود بخشد بسیار مثمر ثمر تر و خداپسندانه تر خواهد بود.
به قول شاعر:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی! 
هر عیب که هست از مسلمانی ماست

۱۳۹۰/۰۱/۲۳

ایرانی زده ها

این عنوانی است که به لبنانی های عشق ایران میدهیم! ایرانی ها غرب زده می شوند اما اینها ایران زده! این هم نمونه ای از ایرانی زدگی:
پس از سفر آقای احمدی نژاد (یا به قول اینها الرئیس نجاد) به لبنان به دلیل اینکه روی تابلو های استقبال از وی به فارسی نوشته بودند خوش آمدید دیگر همه مردم لبنان این کلمه را یاد گرفتند. این هم رستورانی با نام خوش آمدید!
 

یک چیز جالب اینکه بعضی ها فکر کرده بودند اسم کوچک آقای احمدی نژاد، خوش آمدید است!

سفر تعطیلات آخر هفته به جنوب

سلام به همگی
آخر هفته ما تصمیم گرفتیم به اتفاق یک دوست ایرانی که ماشین دارد بریم جنوب. پدرخانمم عازم ایران بود. رفتیم چیزهایی را که باید می دادیم ببرند ایران تحویلشان دادیم و با هم نهار خوردیم. 
دوستمان آمد و راهی جنوب شدیم.
در راه کنار دریا ایستادیم و از این منظره بسیار چشم نواز لذت بردیم. دانشگاه اسلامیه درست روبروی دریا است و می توانید از داخل کلاسها به دریا خیره شوید. منظره بسیار زیبایی است.
جنوب که رسیدیم هوا سرد و مه آلود بود.
در آنجا از مناظر طبیعی بهره بردیم و از موزه مقاومت بازدید کردیم.
این هم تصویری از ده خودمان است: عربصالیم
امدوارم همگی در پناه امام زمان موفق و پیروز باشید

۱۳۹۰/۰۱/۲۰

دستنوشته های ماه نیسان (اوریل)


سلام به همگی
این آخر هفته رو رفتیم روستای دیر قانون با پدرخانمم. چاغاله بادام موجود بود! از درخت کندیم و جای شما خالی نوش جان کردیم.


روز بعد رفتیم روستای شقرا. در آنجا رفتیم قلعه سنگی قدیمی دوبیه و کمی اکتشاف و صخره نوردی کردیم.



بعد از آن رفتیم محیبیب. جایی بود در همان نزدیکی که حالت زیارتگاه داشت. وقتی فهمیدم که اینجا قبر حضرت بنیامین ابن یعقوب است خیلی موضوع برایم جالب شد. نماز را در آنجا خواندیم و دعا کردیم. گفته می شود این قبر زمانی که جنوب لبنان به اشغال درآمده بود محل زیارت یهودیان هم بوده است. زیارتگاه های دیگری هم در جنوب لبنان موجود است که اگر به آنجا رفتم عکس می گیرم و تحقیق میکنم و اطلاعات خودم را برایتان میفرستم.

مسیح می آید


محمد ابراهیم

کلبه کوچک تا نیمه زیر برف پنهان شده بود. نور اندکی که از آتش شومینه و چراغی نفتی که از سقف آویزان بود ، فضای کلبه را تا حدی روشن کرده بود. ماریا در حالیکه پتوی کهنه اش را دور خود پیچیده بود پشت پنجره کز کرده بود و به  ریزش آرام دانه های درشت برف در دل تاریکی شب چشم دوخته بود. صدای پدر او را به خود آورد. نمی دانم این برف کی قرار است بند بیاید؟ سوختمان دارد تمام میشود و هیچ کس هم نیست که بیاید و به این ده کوره دور افتاده سر بزند. مادر که داشت برای این که خودش را سرگرم کند بافتنی میبافت گفت: درب خانه به سختی باز می شود خوب شد امروز صبح هیزم ها را آوردیم داخل. ماریا لبخندی زد و دوباره به دور دست ها خیره شد. برادرش که او را می پایید گفت: چرا لبخند میزنی؟ نکنه هنوز منتظری؟ اما مطمئن باش خبری نمی شود ، خدا فرشته عذابش را برای ما می فرستد نه مسیح را. ماریا برگشت ، با چنان آرامش و یقینی صحبت کرد که جرج خنده خود را فرو خورد، می آید، من مطمئنم که مسیح امشب می آید، خودش به من گفت، و دوباره چشمان مشتاق و دریایی اش را به بیرون دوخت. لحن صدایش چنان اثری داشت که مادر بی اختیار دست از کار کشید و دستانش را بست برای دعا خواندن. ماریا در ذهنش آنچه را در خواب دیده بود مرور می کرد. سه شب بود که در خواب مردی بلند قامت با چهره ای شبیه آنچه از مسیح در کلیسای دیده بود را می دید که به دهکده آن ها می آید، به او لبخند می زند و می گوید من مسیحم، می آیم، همان زمانی که همه جا جز سرما و تاریکی چیزی نباشد، زمانی که همه از آمدنم نا امید شده باشند ، اما تو منتظرم باش. یک ساعتی گذشت. پدر در حالیکه داشت چند قطعه هیزم در بخاری می گذاشت گفت: بهتره دیگه بخوابیم باید فردا زود بلند شویم. جرج گفت: اما ممکنه فردایی در کار نباشه. چند لحظه سکوت در کلبه برقرار شد، صدای جرقه های آتش بخاری تنها صدایی بود که می آمد، پدر باز سکوت را شکست، در حالی که چراغ نفتی را از وسط اتاق بر می داشت گفت: ماریا بلند شو هیچ کس نمی آید، من نمیتونم به خاطر تو این چراغ رو اینجا بذارم. ماریا که گویی در خلسه فرو رفته بود بی آنکه رویش را برگرداند گفت: احتیاجی نیست، مسیح حتما با خودش چراغ دارد. پدر با ناراحتی گفت: دیوانه شدی دختر؟ بعد خیلی ناگهانی لحنش  را تغییر داد و با حالی منقلب گفت: ما هم دوست داریم مسیح بیاید اما اما ایکاش بسیار خب، هر کار دوست داری بکن. ماریا برگشت و با مهربانی گفت: اما پدر من مطمئنم، صداش هنوز توی گوشم هست: من وقتی میام که همه از اومدنم نا امید شده باشن اما تو منتظرم باش. دوباره به سمت پنجره برگشت ، میتوانست چهره خندان خودش را در شیشه ببیند، و بعد انگار در میان لبخندش کور سوی نوری را در دور دست دید، با دست بخار شیشه را پاک کرد و خوب خیره شد، اشتباه نمی کرد در عمق تاریکی کور سوی لرزان نوری را می دید که انگار داشت نزدیک می شد. ماریا با هیجا ن بقیه را صدا زد، چند دقیقه ای گذشت تا توانستند همراه آن نور لرزانی که حالا نزدیکتر شده بود سایه ای شخصی را ببینند که حمل کننده آن چراغ بود، سایه نزدیک و نزدیک تر می شد، به خاطر برف سنگینی که همه جا نشسته بود به کندی پیش می آمد اما می آمد، حالا دیگر واضح تر شده بود، هیبت عجیبی داشت ، با لباسی بلند ، گویی از آسمان آمده بود، ماریا گفت : نگفتم، بالاخره آمد، مسیح آمد، فریادی از شوق کشید ، چراغ نفتی را برداشت و به سمت در خانه دوید، پدر و مادر و جرج با ناباوری هنوز به بیرون نگاه می کردند، تعدادی از مردم هم متوجه شده بودند و به استقبال مرد آسمانی آمده بودند. و سرانجام پدر در زیر نور لرزان چراغ های مردم توانست چهره ی آن مرد را تشخیص دهد، با اینکه لباسهایش را برف پوشانده بود و حتی صورتش و محاسنش از دانه های برف سپید شده بود ، اما اشتباه نمی کرد این همان لبخند مهربانی بود که قبلا هم دیده بود، فقط او بود که در این شرایط می توانست لبخند بزند، پدر بی اختیار زمزمه کرد، مولانا مسیح، مولانا مسیح فریاد مولانا مسیح مردم دهکده که گرداگرد مرد آسمانی جمع شده بودند فضای سرد دهکده را گرم کرده بود. ماریا که زودتر از همه رسیده بود حالا فقط  اشک می ریخت، وقتی رسیده بود مرد با دیدن او شال گردن خودش را باز کرده بود و به دور صورت ماریا پیچیده بود. دوباره چشمانش با چشمان مسیح تلاقی کرد، دوستانش گفته بودند که او با چشمانش می خندد، اما حالا خودش میدید، لبخند چشمان مسیح را و به این فکر میکرد که چگونه به دوستانش خبر آمدن او را بدهد، سرانجام امام موسی صدر به دهکده آنها هم آمده بود، زمانی که همه از آمدنش نا امید شده بودند
- این داستان کوتاه الهام گرفته از ماجرایی واقعی است: روستایی مسیحی نشین در برف محاصره می شود و حتی امکانات اولیه و مواد غذایی به آن نمی رسد. در چنین شرایطی امام موسی صدر تصمیم می گیرد به کمک مردم روستا برود. او با پای پیاده مسیر را طی می کند و با صورتی پوشیده از برف و یخ به آنجا می رسد.

۱۳۹۰/۰۱/۱۹

خوش آمدگویی

سلام به همه دوستان

مدتی است که عکس های مختلف هر ماه را تحت عنوان من در لبنان برایتان ارسال می کردم. تصمیم گرفتم صفحه ای باز کنم تا افکار و درد دلهایم را با شما در میان بگذارم و از وقایعی که بر من می گذرد مطلع شوید. امیدوارم این مجموعه بتواند فاصله میان ما را کم کند و محبت های شما را بیشتر حس کنم.
پس از اینکه در گوگل و یک وبلاگ فارسی مطالبی را برای شما عنوان کردم به جهت مشکلاتی که داشتند کم کم مطالب را به اینجا منتقل میکنم.
با تشکر
التماس دعا